طعم گیلاس
انقدر حافظه ماهی دارم که یادم رفته بود که در نا امیدی بسی امید است
حتی یادم نبود که بین آدما انسان هم هست
در مسیرش بودم ؛ اما همه چیز از دست رفته بود، از دست رفتنی زیبا!
فرصت بود نه تهدید ، درد داشت اما زخم ها را التیام میداد !
سوز ناک بود ، به سوز ناکی آن شعله امید که تازه از نو پا گرفته!
او مرا می کشاند ، هول میداد ، مهم نبود که چقدر بد و سخت این کار را میکرد مهم آن بود که مرا به حرکت وامیداشت!
دست رو شونه خودم میزارم، و با جمله نترس هیچکس اتفاقی براش نیفتاده خودمو دلداری میدم