نارنجیخستهٔاضافی
آقای گلفروش گفت گلها مهمن، کسی قدر گلها رو نمیدونه، قدر منو هم نمیدونه. آقای گلفروش ناراحت بود. آقای گل فروش گفت از گلت راضی هستی؟ برای آقای گلفروش فرقی نداشت. آقای گلفروش خسته بود. فرقی داشت؟
امروز, ۱۵جولای/فانوس
نالههای شب از درازنای مهتاب میتابید به این حنجره. تقریباً زمان زیادی گذشته بود. هوار میکشیدم و هیچکس نمیشنید. آنجا هیچصدایی نبود، جز صدای من، و صدای نبودن تو. سکوت بیداد میکرد و ماه، از قلم شاعری خفته زیرخاک بیرون میپاشید. و قسم به شعر. قسم به واژه. قسم به حقارت شادی عمق چشمهات. پاکتهای نامه روی هم قد کشیدند. این پاکت بهروی آنیکی. قدشان به آسمان رسیده و حالا شب را بهتر درک میکنند. حرف به حرف، واو به واو کلماتم بزرگ شدند. دیگر دستم بهشان نمیرسد. حالا تاریکی را بهتر میفهمند. و من مینویسم برای بهتر فهمیدن، و هیچوقت فهمیده نشدن.
ما فهمیدیم موندن بدتر از رفتنه و رفتن سختتر از موندن. شما فهمیدید چی شد؟ ما که نفهمیدیم، جنگ بود و موشکبارون بود و فقر بود و خون بود و وطن بود و سکوت.
در مسیر سرزمین موعود
عدهای شهر را ترک کردند
عدهای ماندند
و عدهای شبیه به ما
شهر، آنها را ترک کرد
در مسیر سرزمین موعود
کولهها را باز کردیم
و ناگهان چند من
از سرودوشمان بیرون افتاد
گویی ما از زندگی
تنها مرگ را با خود به همراه داشتیم
در مسیر سرزمین موعود
به مزرعه رسیدیم
درخت را بغل کردیم
درخت را بوسیدیم
درخت را زندگی کردیم
و بعد بهجای چیدن سیب
خود را از درخت بهدار آویختیم
٫رضا عیوضیان