متنِسبز!
وسط ناله کردن و درد کشیدنم، به گریهات لبخند میزنم... از کی آنقدر بیرحم شدهام که به گریهی دیگران
از دستت کلافه شده بودم. مثلا آمده بودی خواستگاری، نمیخواستی یک نگاه هم به من بیندازی؟!
اصلا نگاه نکردن به کنار، اخمت را کجای دلم بگذارم؟
من که جوابم منفیست، ولی تو یکم باادب باش!
•••
_الو، سلام.
_سلام.
_هستی بیام دنبالت بریم اتو و چایی ساز بخریم؟
_باشه، ولی ساعت چهار خونه باشم؛ کلاس دارم.
_تا سه هم کارمون تموم میشه. چهل دقیقه دیگه حاضر باشیا؛ الکی نگی روسریم با مانتوم ست نمیشد، گیرهی هم رنگ روسریمو پیدا نمیکردم، ساق دستم نبود...
_برو ادای خودتو درار. میخوای نیام راحت باشی؟ نه میخوای نیام؟
_حالا قهر نکن. ولی دیرم نکن.
_باشه بابا اه. کاری نداری؟
_نه. خداحافظ.
مثلا قرار بود جوابم منفی باشد! ولی وقتی باهم حرف زدیم؛ آرامش صدایت جوری بود که باید مال من میشد. وقتی سرت را بالا گرفتی و چشمانت را دیدم، فهمیدم چرا سرت را انقدر پایین میگرفتی؛ میخواستی مردم عاشقت نشوند!
•••
_داشتی برمیگشتی شیر، نون و بادمجون هم بخر.
خم شدی تا بند کفشت را ببندی.
_خب؟ دیگه چی؟ اینایی که میگی رو برام پیامک هم بکن، یادم میره.
_باشه. قارچم میخوایم. پنیر، خیار، پرتقال و آرد هم بخر.
خندیدی.
_خب...؟!
لبخندی زدم و گفتم " بستنی شکلاتی، لواشک، پاستیل و چیپس لیمویی هم بخر.
_کیفمو بده من برم تا ورشکست نشدم!
•••
_برای منم چایی بگیر.
با حرکت سر 'باشه' گفتم. صف چای زن ها، همیشه کوتاه تر است.
بین دو زن عراقی قرار گرفتم؛ یکی فوقالعاده بدبو، یکی فوقالعاده چاق.
من و تو کاملا شبیه عراقی ها شده بودیم. تو با دشاشه بودی و من با شال کویتی.
چهار روز دیگر همهی این خوشی ها تمام میشد و باز من بودم، تو بودی و خانه. البته که با تو میشد لب جوب هم خوش بود.
حالا من در یک تیکه از بهشت که از آسمان افتاده، با تو خوش بودم. من و تو نزدیک کربلا بودیم.
•••
ثمر دو سال زندگی مشترک، درون من بود و تو خبر نداشتی.
دوربین را کار گذاشتم و برای شام صدایت کردم. آمدی و مثل همیشه شروع کردی به بهبه و چهچه کردن.
یک لحظه دلم برایت سوخت؛ مثل بچه ها نشسته بودی و غذایت را میخوردی، روحت هم خبر نداشت که 'بابا' شدهای!
گفتم " فردا باید بریم خرید. "
_خرید چی؟
_لباس، کمد، تخت، کالسکه، شیشه شیر، پستونک... چمیدونم! بچه هزارتا چیز میخواد. چند ماه دیگه میاد دیگه، ماهم هیچی آماده نکردیم. اسمشو چی بذاریم؟
با دهان پر، جوری نگاهم میکردی انگار گفتم آدم فضایی ها حمله کردند!
خندهام گرفته بود. من از خنده ریسه میرفتم و تو هنوز این خبر را هضم نکرده بودی. کمکم توهم خندهات گرفت. خنده و گریهات قاطی شده بود. من و تو، تبدیل به مادر و پدر شده بودیم!
•••
مداح میخواند و من گریه میکردم. دور و برم شلوغ بود، اما تنها بودم. من ' تو ' را ندارم. دختر زیبایمان که هنوز پا به این دنیای کثیف نگذاشته را، تنها میگذاری؟ دختر یتیم من نباید یک بار میدیدت...؟!💔
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
آدمایی که سرشون تو کار خودشونه خیلی آدمای جوذابی هستن
سعی کنید فقط از این نظر جذاب باشید
سنگ عشق❤️🩹
روی تختهسنگ همیشگی نشسته بودیم و مهلا هم مثل همیشه؛ یک خوراکی آورده بود. این دفعه یک تیکه کیک پرتقالی، که دیروز وقتی که خورشید داشت کمکم ناپدید میشد درست کرده بود.
قرار بود خانهیمان را همینجا بسازیم. کنار این تختهسنگ و بین این درخت ها؛ دور از آدم ها.
این قسمت از جنگل را خدا برای ما خلق کرده بود. برای چشمان سبز تو و قهوهای من. برای بچههایمان. برای ما، برای ما، برای ما....
_بابام میگه یا بار هم که شده، باید بریم ماهیگیری. امروزم کفری شد گفت فردا حتما باید بریم. سجاد من خیلی میترسم.
_از آب؟!
_نه بابا. از ماهی ها. من نمیتونم بهشون دست بزنم.
_خب باهاش برو ولی به ماهی دست نزن.
_مگه قبول میکنه؟!
_باهاش حرف بزن. بابات آدم منطقییه.
•••
_سلام مامان.
_سلام عزیزم. صبحت بخیر.
بیرون از خانه پر از سر و صدا بود. صدای گریهی دختری هم میآمد. انگار که خبری بود.
_مامان اتفاقی افتاده؟
_آره... دختر آقای حسینی صبح غرق شده.
_کدوم دخترش؟
_مگه میشناسی؟!
_مامان خواهش میکنم بگو!
_مهلا.
فقط از خانه بیرون رفتم؛ بدون کفش. هیچ چیز باورکردنی نبود.
برای اولین بار، تنهایی سمت تختهسنگمان رفتم. سمت جایی که قرار بوذ خانهیمان باشد.
کنار تخته سنگ نشستم؛ روی زمین. تختهسنگ مقدس بود. تنهایی نمیشد رویش نشست.
گریه کردم. داد زدم و گریه کردم. سرم را بین دستانم گرفتم و گریه کردم.
من؛ بدون مهلا. جملهای بی معنا بود.
چشمانم را که باز کردم، یک سنگ دیدم. یک سنگ قلبی. برداشتمش و بین دستانم پنهانش کردم.
روح مهلا در این سنگ بود و جنازهاش در دریا.
خب من هم روح و جسممان را کنار هم میگذارم.
شاید در آب کنار هم باشیم...
به سنگ عشق نگاه کردم و از تصمیمم مطمئن تر شدم. جنازهی من کنار جنازهی تو. یک، دو، سه...
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
#سبز_تر_از_سبز
_تقدیم به سنگ زیبای لبخند خانوم:)✨