متنِسبز!
امروز سومین روز متوالییه که رفتم حرم=) اینو سه ماه پیش میشنیدم باورم نمیشد.
زندگی من نماد زندگی بدون یکنواختیه.
امروز ۲۷ شهریور.
خونه رو جمع و جور کردم برای اومدن مهمون. یه کوه ظرف شستم. یهو نهال زنگ زد گفت دارم میام قم منم جینگول مونگولی شدم و از صبح منتظر بودم برسن. با اتوبوس حرم رفتم. نهالو یه عالمه بغل کردم و خندیدم. با هم همه صحنا رو چرخیدیم. بعد رفتن نهال احساس تنهایی کردم و کنار ضریح بغض گندهم ترکید. دلم میخواست باهاشون برگردم تهران. رفتیم برای آبجیم کفش خریدیم(و قیمتای خییییلییی ارزون قم برگام رو ریختوند) بعد با تاکسی اومدیم خونهی عمهی مامانم. الانم میخوام یه جایی رو پیدا کنم که بشینم کتاب بخونم.
هدایت شده از محبین
«محبین»
خدایا! مهمترین کارا رو به
دستِ من و به اسمِ دیگران انجام بده!
اومدیم اینجا که یک قدم بیشتر
برای ظهور آقا صاحب الزمان برداریم
میتونید از این به بعد محبین
رو در پیام رسان بله و سروش هم دنبال کنید 👇
🆔 شناسه جهت عضویت:
https://ble.ir/ir_mohebin
https://splus.ir/ir_mohebin
متنِسبز!
امروز ۲۷ شهریور. خونه رو جمع و جور کردم برای اومدن مهمون. یه کوه ظرف شستم. یهو نهال زنگ زد گفت دارم
از دیشبی که پیش سیده معصومه بودیم و خیلی خوش گذشت:
آبجیم گفت توی چشمت کنار آدمکت یه چیزیه😭🤣
نینی کوچولویه کلاس اولی به مردمک میگه آدمک😭
متنِسبز!
امروز ۲۷ شهریور. خونه رو جمع و جور کردم برای اومدن مهمون. یه کوه ظرف شستم. یهو نهال زنگ زد گفت دارم
امروز ۲۸ شهریور.
با سردرد بیدار شدم. انواع دردا رو چشیدم. یه عالمه کتاب خوندم. این دختر کوچولوی توی خونهمونو(آبجیم) یه عالمه بوس کردم. گریه کردم. یه عالمه اعصابم خرد شد. کلا روز بدی بود. شبیه ژله یه گوشه افتاده بودم و حرص میخوردم.
متنِسبز!
یعنی نشد از وقتی اومدیم قم یه روز راحت باشم.
اومدن به شهر جدید انقدر دردسر داره؟
متنِسبز!
امروز ۲۸ شهریور. با سردرد بیدار شدم. انواع دردا رو چشیدم. یه عالمه کتاب خوندم. این دختر کوچولوی توی
امروز ۲۹ شهریور(وای نه تابستون تموم شد😭)
مهمون اومد. دوبار یه عالمه ظرف شستم. پفیلا خوردم. سعی کردم خوشحال باشم ولی نشد. بازم یه عالمه درد تحمل کردم. سعی کردم این شدت مسکن خوردنو قطع کنم و دردام رو بدون مسکن تحمل کردم(بگو ماشالاااا) یه کوچولو کتاب خوندم. به یه آدم رو مخ لبخند زدم. میخواستم موهای آبجیمو ببافم ولی جیغ زدو فرار کرد. چهارتا لیوان چایی خوردم و احساس کمبود میکنم چون هرروز پنجتا میخوردم. قرار شد بریم تهران و بسی خوشحال شدم امااا قانون جلو جلو ذوق کنی کنسله اعمال شد و احتمالا کنسله. یکی از فامیلامون مرد. عالیه. زندگی محشره.