eitaa logo
متنِ‌سبز!
535 دنبال‌کننده
779 عکس
45 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ نهههههههههههههه شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
آبجیم گفت توی چشمت کنار آدمکت یه چیزیه😭🤣 نی‌نی کوچولویه کلاس اولی به مردمک می‌گه آدمک😭
متنِ‌سبز!
امروز ۲۷ شهریور. خونه رو جمع و جور کردم برای اومدن مهمون. یه کوه ظرف شستم. یهو نهال زنگ زد گفت دارم
امروز ۲۸ شهریور. با سردرد بیدار شدم. انواع دردا رو چشیدم. یه عالمه کتاب خوندم. این دختر کوچولوی توی خونه‌مونو(آبجیم) یه عالمه بوس کردم. گریه کردم. یه عالمه اعصابم خرد شد. کلا روز بدی بود. شبیه ژله یه گوشه افتاده بودم و حرص می‌خوردم.
باحال شد😂
یعنی نشد از وقتی اومدیم قم یه روز راحت باشم.
متنِ‌سبز!
امروز ۲۸ شهریور. با سردرد بیدار شدم. انواع دردا رو چشیدم. یه عالمه کتاب خوندم. این دختر کوچولوی توی
امروز ۲۹ شهریور(وای نه تابستون تموم شد😭) مهمون اومد. دوبار یه عالمه ظرف شستم. پفیلا خوردم. سعی کردم خوشحال باشم ولی نشد. بازم یه عالمه درد تحمل کردم. سعی کردم این شدت مسکن خوردنو قطع کنم و دردام رو بدون مسکن تحمل کردم(بگو ماشالاااا) یه کوچولو کتاب خوندم. به یه آدم رو مخ لبخند زدم. می‌خواستم موهای آبجیمو ببافم ولی جیغ زدو فرار کرد. چهارتا لیوان چایی خوردم و احساس کمبود می‌کنم چون هرروز پنج‌تا می‌خوردم. قرار شد بریم تهران و بسی خوشحال شدم امااا قانون جلو جلو ذوق کنی کنسله اعمال شد و احتمالا کنسله. یکی از فامیلامون مرد‌. عالیه. زندگی محشره.
همیشه از رفتنا خوشحال می‌شم. دوست دارم خودمو اونایی بمونیم که پیامای کانالو زود زود سین می‌زنن و واقعا دوسش دارن.
متنِ‌سبز!
امروز ۲۹ شهریور(وای نه تابستون تموم شد😭) مهمون اومد. دوبار یه عالمه ظرف شستم. پفیلا خوردم. سعی کردم
امروز ۳۰ شهریور. رفتیم جشن شکوفه‌ها. از نیکا چهارهزارتا عکس گرفتم. راننده اسنپ خانوم بود. درد خاصی نداشتم. معلوم شد قطعا نمی‌رم تهران. حتی یه صفحه‌ هم کتاب نخوندم. کل خونه رو جارو کردم. فلافل خریدم. احساس ناامیدی کردم. به این فکر کردم که اگه نخودچی بودم بدرد بخورتر بودم. ظرف شستم. با یه آقای خیلی بداخلاق تقریبا دعوام شد. فهمیدم واقعا کینه‌ایم. با تموم وجودم دلم خواست حداقل پنج روز مونده بود تا شروع مدرسه که من یکم آماده دیدن اون همه آدم جدید بشم. و از اون خنده‌هایی که دلت درد بگیره هم کردم.
زندگی من همینه. اوج خوشحالی من توی تنها بودنمه. بهترین ورژنمو فقط خودم دیدم. این چند شب که خوابم نمی‌بره لطفیه که بدنم بهم کرده. انگار فهمیده من از این شدت پیش غریبه بودن خسته شدم. می‌خوام تنها باشم. می‌خوام سومین لیوان چایی‌م توی بیست دقیقه رو بخورم بدون اینکه کسی دعوام کنه. می‌خوام یه فصل دیگه هم از کتابم بخونم. دور از آدما و راحت. اینجوری خوشحال‌ترم. و بدنم نمی‌ذاره شبا بخوابم. تقریبا ده روزه شبا نتونستم بخوابم چون نیاز دارم. به تنهایی نیاز دارم؛ مثل اکسیژن.