متنِسبز!
اولین رفیقایی که بعد از برگشت به تهران دیدمشون🥲🤌🏾
شهدایی که اسمتون رو نمیدونم، دلم براتون خیلی تنگ شده.
متنِسبز!
مهم نیست که اون اتفاق مثل زهر باشه؛ آدم به همه چیز عادت میکنه.
اوکی ولی من هنوزم عادت نکردم
متنِسبز!
شهید لطفی خیلی زودتر از دوستام کادوی تولدم رو دادن...
*سالگرد شهادت شهید لطفی هم پیششون بودم=)
هدایت شده از ༻مرکب قرمز༺
.
دلْ پاره...
پارهْ دل شدن درد ندارد. پارهٔ دل شدن هم. وقتی مادری میخواهد قربانصدقهٔ بچهاش برود میگوید:« تو پارهٔ وجودمی!» و وجود اینجا خودش پاره است. هیچوقت هم قرار نیست کسی دلم را بخیه بزند. چون یک تکهاش را پیدا نخواهند کرد. وقتی پاره شد نتوانستم پیدایش کنم. خب اهمیتی هم ندارد. بگذارید پاره بماند. پاره پاره شدن هم درد ندارد. من اینجا نشستهام و پارهٔ دلم جای دیگری است. خوب که فکر میکنم میبینم تمام دلم جای دیگری است. پاره دل ها امشب بیتاب شدهاند. بیتاب ها نیاز به تاب دارند. تابی آهنی زیر سایهبان حیاط مادربزرگ و درخت انجیر بزرگی کنارش. از این درختْ انجیر ها که وقتی از درخت بالا رفتهای و دنبال رسیدههایش میگردی، برگ هایش پوست دستت را بخراشند. باید بیایی پایین و تاب بخوری تا جای خراشش خوب شود. خراشِ روی دل را میگویم. باید انقدر تاب بخوری تا بشقاب آش رشتهای که روی زیر اندازِ زیر سایبان است، خنک شود. بلکه رشته ها همتی کنند و این دلِ پاره پاره را بغل کنند. نه. دل من بغل رشتهای نمیخواهد. هزیان میگویم. اینجایی که من نشستهام، نه تابی است، نه انجیری و نه دلی. البته آش کمی مانده اگر میخواهید. کجا دنبال دلم بگردم؟ بی حوصله که میشوم میروم توی گوشی. انقدر ایتا را باز و بسته میکنم تا دوباره هنگ کند. یکی از کانال ها بلاخره پیام گذاشته است.
_ میلاد آقا امام رضا مبارکتون...
دلم را پیدا کردم...(:
@morakkab
.
متنِسبز!
. دلْ پاره... پارهْ دل شدن درد ندارد. پارهٔ دل شدن هم. وقتی مادری میخواهد قربانصدقهٔ بچهاش برود
بچهها این خیلی خیلی خیلی قشنگههههههه