eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
78 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد... نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد... دلت را بچسب... @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گاه گدار
نادانی به رنگ صورتی جنگ رمضان. جمعه. روز چهلم و نهم جنگ. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ قم. امروز ترامپ توییترش را گذاشته بود روی رگبار و مدام شلیک می‌کرد. اعلام کرد که تنگه هرمز به صورت کلی باز است. اعلام کرد که ایران و آمریکا در حال مین‌روبی تنگه هستند. اعلام کرد که ایران قول داده دیگر هرگز تنگه را نبندد. وضعیت از سمت دشمن روشن بود اما از سمت ما نه. درست مثل آغاز جنگ ۱۲ روزه. ما شروع حمله به خودمان را فهمیدیم، خبر شهادت‌ها را شنیدیم ولی هیچ عکس‌العملی از نیروهای خودی ندیدیم. برای چند ساعت نفهمیدیم اوضاع چطور است و سرشار از نگرانی شدیم. حالا هم از بس کسی حرف نمی‌زند نمی‌دانیم دقیقا چه خبر است. این‌که نمی‌دانیم چه خبر است نتیجه‌اش چه می‌شود؟ نتیجه‌اش صبر برای فهمیدن نمی‌شود، نتیجه‌اش این می‌شود که فلان شخصیت علیه وزارت خارجه موضع می‌گیرد، فلان کانال ایتایی قالیباف را می‌کوبد، آن کس دیگر می‌نویسد که دارد به رهبری خیانت می‌شود و آن فعال مجازی می‌گوید که نتیجه مذاکره امتیاز دادن است پس مذاکره حرام است. توضیح ندادن و حرف نزدن و به وقت عکس‌العمل نشان ندادن، نتیجه‌اش می‌شود فایده به دشمن رساندن. هر قدر هم ما بگوییم که باید اعتماد داشت به دستگاه حاکمیتی، آخر ولی این جور جاها دل آدم‌ها زود می‌لرزد. اولین توضیح را من از آقای بقایی شنیدم توی برنامه به وقت ایران. توضیح خوب و دل‌گرم کننده‌ای بود و تا حد خوبی مساله را شفاف کرد. توضیح بعدی را در کانال آقای مهدی محمدی شنیدم که آن هم خوب رو روشن بود. یک اتفاق دیگر هم امروز افتاد که حقیقتا ناراحت کننده بود. حسنا عکسی را توی گوشی‌اش نشانم: چند دختر در تهران، شاید در رژه‌ و تجمعی، سوار بر جیپ نظامی صورتی بودند. این واقعا چیزی نزدیک به فاجعه است. معنای تصویر این بود که ما جنگ را شوخی گرفته‌ایم، باور نداریم در جنگیم، داریم ادا در می‌آوریم. معنایش این بود که در ذهن ما جنگ تمام شده و حالا داریم با این نمک ریختن‌ها فضای بعد از جنگ را تلطیف می‌کنیم. آدم‌های حسابی، وسط جنگ کسی از این اداها در می‌آورد؟ حالا یکی از یگان‌های موشکی خوش‌ذوقی کرد و یک باری موشکی را صورتی کرد (اگر واقعی باشد این ماجرا) ما باید گند کار را در بیاوریم؟ جیپ صورتی واقعا؟ فردا هم بیایید یک کلاش صورتی با استیکرهای کیتی بدهید دست چند دختر که لباس پلنگی‌شان هم صورتی است. این‌ها همه از مضرات دور شدن صدای انفجار در جنگ است. آقایان و خانم‌های برنامه‌ریز در این ماجرا باور ندارد که هر لحظه ممکن است دوباره تهران بمب‌باران بشود. اگر باور داشتند یک طور دیگر برای برنامه‌شان ایده‌پردازی می‌کردند. شب برای تجمع رفتیم توی خیابان صدوقی. با این‌که جمعیت خوب بود ولی به وضوح از بعضی شب‌های دیگر خلوت‌تر شده بود. متاسفانه توی جمعیت هم کسانی بودند که پلاکاردها و دست‌نوشته‌های تندی علیه مذاکره کننده‌ها و تیم مذاکره کننده دست گرفته بودند. آقایان!‌ خانم‌ها! اوضاع خوب است. حاکمیت یک‌پارچه است،‌ خیابان و میدان و مذاکره یک‌جهت دارند. هر کس تلاش کند یکی از این ضلع‌‌ها را از دیگران دور کند، خیانت‌کار است. نمی‌دانم دو روز دیگر که آقای قالیباف و عراقچی شهید شدند یا آقا مجتبی در پیامی ازشان تقدیر کرد، بعضی از همین رفقای انقلابی چطور می‌خواهند حرف‌های این روزهایشان را جمع و جور کنند. «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
༻مرکب قرمز༺
. عینک ستاره‌ای... تا به حال دقت کرده‌اید که سنگ ها هم عینک آفتابی می‌زنند؟ البته عینک ستاره‌ای شاید دقیق‌تر باشد. دقت نکنید؛ نمی‌توانید روی صورت سنگ های تصویر عینکی پیدا کنید. سرکارتان گذاشتم. من نهایتا بتوانم خودکار بیک قرمزی که مرد داخل پالتویش گذاشته را ببینم. نگویید که این را هم ندید. چون نیازی نیست بگویید؛ خودم می‌دانم. شاید اول باید ثابت کنم این انسانی که در تصویر است، مرد است. چه فرقی می‌کند مرد باشد یا زن؟ مهم این است اگر همین‌طور سر به هوا به مسیرش ادامه بدهد، قطعا پایش به عینک یکی از سنگ ها گیر می‌کند و زمین می‌خورد. اصلا نمی‌خواهم عکس را شرح دهم. عکسی که بخواهد شرح داده شود، ماهیتش زیر سوال می‌رود. دانه به دانه سنگ ها را بلند می‌کند و زیرشان را سایه می‌زند. عجب منظره کاملی کشیده است. کوه‌های سیاهی که با آسمان شب دست به دست هم داده بودند تا رنگ سیاهش را تمام کنند، لبخند می‌زنند. ماه شب چهارده را کشیده یا معشوقش را؟ انقدر محو ماه می‌شود که نمی‌فهمد این رنگ قرمز است که به جای سیاه دارد روی بام آسمان می‌کشد. اینجاست که نویسنده پوزخند می‌زند و خوانندهٔ بی‌حال که تا الان چند بار عکس را باز و بسته کرده است، دوباره عکس را باز می‌کند. هان... پیدایش کردی؟ همان خط قرمز اشتباهی را می‌گویم که بالای سر این انسانِ نیمه مرد و نیمه زن است. بزرگ‌ترین ستاره کدام است؟ کمی جلوتر از آن. تنبل بازی در نیاور. تا جایی که می‌توانی تصویر را بزرگ کن. توانستی پیدایش کنی؟ وقتی می‌بیند نقاشی زیبایش خراب شده است، پالت رنگ‌های قرمز و زرد را می‌کوبد روی آسمان! دستش را روی رنگ ها می‌کشد، پالتوی سیاهش را بر می‌دارد و از اتاق بیرون می‌رود. می‌زند به دل بیابان. جایی که سنگ ریزه‌هایش عینک آفتابی بزنند و کوه هایش سیاه باشند. آسمانش هم پر از رنگ است. قرمز و نارنجی و زرد. دستش را دراز می‌کند و دست می‌کشد به آسمان. امشب عجب ستاره باران است. حیف ستاره ها نمی‌گذارند دوباره ماهش را ببیند! @morakkab .
. آمدی ایتا اخبار بخوانی؟ نه... بیا کمی هم از این جهانِ جنگی دور شویم...(: .
. دلْ پاره... پارهْ دل شدن درد ندارد. پارهٔ دل شدن هم. وقتی مادری می‌خواهد قربان‌صدقهٔ بچه‌اش برود می‌گوید:« تو پارهٔ وجودمی!» و وجود اینجا خودش پاره است. هیچوقت هم قرار نیست کسی دلم را بخیه بزند. چون یک تکه‌اش را پیدا نخواهند کرد. وقتی پاره شد نتوانستم پیدایش کنم. خب اهمیتی هم ندارد. بگذارید پاره بماند. پاره پاره شدن هم درد ندارد. من اینجا نشسته‌ام و پارهٔ دلم جای دیگری است. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم تمام دلم جای دیگری است. پاره دل ها امشب بی‌تاب شده‌اند. بی‌تاب ها نیاز به تاب دارند. تابی آهنی زیر سایه‌بان حیاط مادربزرگ و درخت انجیر بزرگی کنارش. از این درختْ انجیر ها که وقتی از درخت بالا رفته‌ای و دنبال رسیده‌هایش می‌گردی، برگ هایش پوست دستت را بخراشند. باید بیایی پایین و تاب بخوری تا جای خراشش خوب شود. خراشِ روی دل را می‌گویم. باید انقدر تاب بخوری تا بشقاب آش رشته‌ای که روی زیر اندازِ زیر سایبان است، خنک شود. بلکه رشته ها همتی کنند و این دلِ پاره پاره را بغل کنند. نه. دل من بغل رشته‌ای نمی‌خواهد. هذیان می‌گویم. اینجایی که من نشسته‌ام، نه تابی است، نه انجیری و نه دلی. البته آش کمی مانده اگر می‌خواهید. کجا دنبال دلم بگردم؟ بی حوصله که می‌شوم می‌روم توی گوشی. انقدر ایتا را باز و بسته می‌کنم تا دوباره هنگ کند. یکی از کانال ها بلاخره پیام گذاشته است. _ میلاد آقا امام رضا مبارکتون... دلم را پیدا کردم...(: @morakkab .
. از مزار تا قبر، به اندازهٔ یک ایران تا آمریکا راه است...:) @morakkab .
. نان و کمی سبزی... دیشب که رفته بودم تجمعات، مردی آمد و لقمهٔ نان و پنیر و سبزی را در دستم چپاند. بعدش هم گفت: _ مهمون ابا عبدللهی... لقمه را که می‌خوردم داشتم فکر می‌کردم عبدللهی دیگر کیست که ما را مهمان کرده است؟ در زندگی‌ام عبدللهی زیاد دیده‌ام. به همین لقمه نان و سبزی قسم خیلی گشنه بودم. نامردها ای کاش خسیس بازی را کنار می‌گذاشتند و پنیرش را بیشتر می‌کردند. دلم از آن نان و پنیر ها خواست که معلم‌مان خانم عبدللهی توی دبستان می‌خورد. دفتر مدیر را نباید در زنگ های تفریح باز کنی. خب معلم نشدی که بفهمی بعد از یک ساعت درس دادن برای کسانی که گوش نمی‌کنند، چقدر نان و پنیر و سبزی می‌چسبد. با پنیر زیاد. مثل آن وقت که می‌نشینی سر سفرهٔ افطار و پنیر سبزی می‌زنی بر بدن. البته تا بخواهی لقمه را بخوری، به گوشی‌ات پیام می‌آید که:« خانم... اینترمت ما ضعیف شد. من نتانستم درس را گوش. ببخشید » و تو اینجا باید قربان صدقهٔ غلط املایی هایش بروی. سبزی را بعداً هم می‌شود خورد. شاگرد کلاس اولی نداشته‌اید که بفهمید چه می‌گویم. البته من هم نداشته‌ام. چه کسی می‌فهمد؟ معلم شدن کار من و تو نیست که بفهمیم. معلم شدن شغل انبیاست. انبیا هم نان و پنیر و سبزی می‌خوردند؟ ای بابا... کفرگویی نداشتیم ها... وگرنه معلم دینی را صدا می‌کنند تا با معلم قرآن دو تایی ارشادم کنند. چشم. ارشاد شدم. بیایید می‌خواهم برایتان لالایی بخوانم: _ شاه عباس حکومت صفوی را به اوج قدرت رساند. او سلسله ازبک‌ها و عثمانیان را شکست داد و تا پشت مرزهای ایران عقب راند. همچنین، پایتخت را از قزوین به اصفهان ــ در مرکز ایران ــ منتقل کرد و برای آبادانی آن بسیار کوشید... خوابت نبَرَد. فردا امتحان علوم داری ها! بیا کمی انگلیسی بخوانیم تا در امتحان عربی که فردا داری بتوانی سوال های ریاضی را جواب بدهی...! این تجمعات شبانه به ما نیامده است. آمدم متن تبریک روز معلم بنویسم خیر سرم. خلاصه که معلم ها روزشان مبارک باشد از طرف تمام شاگردانی که بعد از یک چرت خوب سر کلاس، برای پنچر کردن لاستیک ماشین معلمشان آماده می‌شدند... دلم نان و پنیر و سبزی خواست :) @morakkab .
. یک‌شنبه... توی ساختمان رو به رویی کار می‌کرد. کارگر بود. بعد از ظهر ها که با بچه ها می‌رفتم بیرون می‌دیدمش. اسمش یک‌شنبه نبود. رفقایش یک‌شنبه صدایش می‌کردند. هر بار سر ساختمان کسی هوار می‌کشید:«یک‌شنبه.»، او بود که جواب می‌داد. یک‌بار که توی سوپری دیده بودمش. ازش پرسیدم:«اسمت یک‌شنبه است؟» از توی قفسه، شامپو تخم‌مرغی برداشت. گفت:«نه» کمی بیشتر به چشمانش دقت کردم. گفتم:«آخه من شنیدم سر ساختمون بهت میگفتن یکشنبه.» آدم کم حرفی بود. نگاهم کرد و در سکوت رفت. از آن روز به بعد هر بار که از جلو ساختمان رد می‌شدم و چشم تو چشم می‌شدیم، چند لحظه‌ای بیشتر نگاهم می‌کرد. پوست صورت لاغرش سوخته بود. غیر از یک شلوار کردی قهوه‌ای و یک تیشرت گشاد آبی، هیچوقت لباس دیگری تنش ندیدم. وسط موهایش کچل شده بود. البته من کاری به اسمش نداشتم. همان یک‌شنبه هم بدک نبود. شنیده بودم از بالای ساختمان افتاده است. بچه ها می‌گفتند. پایش شکسته بود. هر ظهر که توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم، او را هم آن طرف خیابان می‌دیدیم که با پای شکسته ما را تماشا می‌کند. بعد ها که گچ پایش را باز کرده بودند، یک‌بار دعوتش کردیم با ما بازی کند. رفیق شده بودیم. فوتبالش حرف نداشت. بچه ها بهش می‌گفتند دایی لایی. توی فوتبال برای خودش علی دایی بود؛ ولی لایی‌خورش عجیب ملس بود. دو سه باری که وسط بازی مهندس ساختمان رسیده بود و دریبل های حرفه‌ای او را دیده بود، خب... بقیه‌اش را می‌دانید. سنش از ما خیلی بیشتر بود. فکر کنم ۳۰ را رد کرده بود. خودش می‌گفت قبلا دو سه باری تاندون پایش توی فوتبال پاره شده است. بیشتر که از گذشته‌اش گفت، بچه ها اسمش را به دایی چاخان تغییر دادند. بعضی موقع ها که همه می‌رفتند و تنها می‌شدیم، حرف های عجیب و غریبی می‌زد. چنان با ذوق برایم از سیاست حرف می‌زد که دوست داشتم بلند شوم و برگردم توی خانه. اما دلم نمی‌آمد. همه‌اش را گوش می‌کردم. بعدش هم شروع می‌کرد به غرغر و درد و دل. از بدهکاری هایش به سوپری سر کوچه تا مشکلات خانوادگی‌اش در همدان. دلم به حالش می‌سوخت. تنها بود. البته که حالم از آن دود تند سیگارش و بوی تریاک دهانش بهم می‌خورد. ولی باز هم دلم به حالش می‌سوخت. تنها بود. چند روزی می‌شد دیگر نمی‌دیدیمش. یک هفته‌ای گذشت و نه سراغ فوتبال هر ظهرمان می‌آمد و نه در ساختمان پیدایش می‌کردیم. بچه‌ها می‌گفتند تمام حساب های مهندس را خالی کرده و زده است به چاک. @morakkab .
. پروفایل... اینکه وقت بزاری و پروفایلی که خودت دوستش داری را برای کانالت طراحی کنی، خیلی حس جالبی دارد. از آن وقت‌ها است که با خودت می‌گویی آخیش و شانه‌ها را شل می‌کنی. مرکبی که با خون قرمز شده است، حقیقتا مستحق یک پروفایل مختص به خودش بود. این مرکب ما خشک شده بود. پارسال همین موقع ها بود که شروع به نوشتن کرده بودم. هر چقدر توی مرکبم آب می‌ریختم، رنگ نمی‌داد. به ماه محرم که رسیدیم، مرکبم جان دوباره گرفت. با این تفاوت که هر چقدر می‌نوشتم، رنگش فقط قرمز بود... .
. دعای فرج... اجتماع امشب هم تمام شده بود. پیش‌دستی کردم و قبل از اینکه بگویند دعای فرج را می‌خواهیم پخش کنیم، به سمت قبله چرخیدم. خدا را شکر که همان لحظه دعا را پخش کردند. سابقهٔ بدی در خیت شدن دارم. الهٰي عَظُمَ الْبَلاء... وقتی می‌خواهند دعا کنند، یک‌عالمه القاب حسنه و عالی برای خدا می‌آورند، با تمام دل خدا را تمجید می‌کنند و بعد خودشان را دربرابر پیش‌گاه حق‌تعالی، ذلیل می‌کنند. یاد شب‌های ماه رمضان و دعای ابوحمزه ثمالی افتادم. چه شب ها که با این دعای عزیز سحر نکردیم. یادم هست یک‌جایی می‌خواندم: اَلْبَلاءُ لِالْوَلاء. یعنی بلا برای دوست و رفیق های نزدیک است، نه برای آن مستی که پای تختهٔ بیلیارد بی‌هوش شده و آن حرامزاده‌ای که درحال سفر به اپستین است. یعنی وقتی می‌گویی خدایا... خدا میگه جان‌دلم بندهٔ خستم؟ بلاخره طاقتت تمام شد و پیش خودم برگشتی؟ و ما اینجا باید بگوییم: خدایا ما فرج می‌خواهیم... بگشا این قفل مصیبت را. ... أوْ هُوَ أقْرَب، یا محمدُ یا علی... نفهمیدم کی به اینجای دعا رسیده‌اند. امیدوارم درست خوانده باشم. مجری می‌گوید: _ دستاتو بیار بالای سرت... دستانم را بالاتر می‌آورم. تقریبا تا گلو. من هم حرف مجری را گوش کرده بودم؛ نه؟ گفته بود بالای سر و من هم دستانم را بالای سرِ روحم آورده بودم. منظورم این است از قلبم رد شده بود. قلب، خودش یک پا سر شده است در این دوره و زمانه. چه چیزها که چشم سر اشتباه دید و چشم دل درستش کرد. چه چیزها که گوش سر اشتباه شنید و گوش دل درستش را به ما فهماند. چه چیزها که دهانِ سر گفت و... دل که دهان ندارد. دارد ها، ولی لال است. حداقل من که نشنیدم چیزی بگوید. صدایی توی گوشم می‌گوید:« خدا از رگ گردن بهت نزدیک‌تره...» صدای دلم بود؟ ما که جز این صداهای غرش مانند چیزی نشنیده‌ایم. گشنه‌اش که می‌شود فقط بلد است سر و صدا کند. خدا خیر بدهد به دهانِ سر که حداقل یک کمکی می‌کند. به خودم می‌آیم... یٰا أرْحَمَ الرّاحِمین، بِه حَقِّ محمدٍ و آلهِ الطّاهِرین... @morakkab .
. هیــــــــــچ... چند روزی است که هیچ موضوع خاصی به ذهنم نمی‌رسد. نه فقط خاص، بلکه هیچ موضوعی به ذهنم نمی‌رسد. البته همین‌که هیچ موضوعی ندارم خودش موضوع جذابی است. پس دیگر مصداق شعر: ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ نمی‌شوم. البته شاید هم بشوم؛ چون دارم درمورد هیچ می‌نویسم. حالا حداقلش من دارم می‌نویسم. مصداق نوشتن حساب می‌شوم یا نه؟ البته من که نباید حساب شوم، در واقع نوشته هایم باید حساب شود. آنها هم که کلمات واقعی نیستند. فقط مقداری تجمع نور در صفحه موبایل است. چه هزارتویی شد! باید بلد باشی از هیچ، هزار بسازی. باید بلد باشی که نکنی. دنبال هیچ در قرآن می‌گشتم. یادم آمد آنها اصلا چ ندارند که. دیدم خدا فرموده: أفَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَجْحَدون؟ خب عرب ها که چ ندارند. به جایش می‌گویند ج. خدا گفته: آیا آنان نعمت خدا را انکار می‌کنند؟... وقتی هیچ ریشه‌ای نداری، برای پوشاندن بی آبروییت دست به دامان انکار می‌شوی. و خداوند چقدر پنهانی هیچی کفار را بین آیاتش نشان می‌دهد. پنهان می‌کند و نشان می‌دهد. بلاخره پنهان کرده است یا نشان داده است؟ وَ أنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیج... و خداوند از هر نوع گیاهان می‌رویاند به وسیله هیچ! نه. نه. بهیج یعنی زیبا... خداوند گیاهان زیبا می‌رویاند. معنی را از خودم در آوردم. البته که از هیچ هم می‌رویاند. خدای ما، خدای هیچی‌ها است. از هیچ چه‌ها که نرویانده است. حالا بعضی بروند پی از کاه کوه ساختن و از هیچ هزارتو ساختن. و ما هم نهایتا بتوانیم از آیات قرآن، معنی زیبایی به ارزش هیچ بسازیم. و من بین این‌همه سوژه و در ابتدای جنگی جدید، در حال نوشتن از هیچم... باشد که این وجود هیچ‌مان فدای میهن‌مان شود. بلکه دشمنِ هیچ را به هیچی ابدی بکشانیم. @morakkab .