.
باتلاق خبری...
مردمک چشمها به سرعت بالا و پایین میشوند. سرعت حرکت صفحه و چشم ها برابری میکند. حجم اطلاعات ورودی خیلی زیاد است. تلویزیون روشن است و اخبار پخش میکند. سر و صدا های بیرون را مبهم میشنود. انگشت شستش به سرعت روی صفحه حرکت میکند. اخبار پشت سر هم میآیند.
_ انفجار ها در مرکز تلاویو
_ تجاوز دشمن صهیونی به منازل مسکونی
_ انفجار ها در اربیل عراق
_ ترامپ: ما جنگ را بردیم
_ واکنش کاربران آمریکایی به جنگ
_ ؛...
_ ؛...
سرش درد گرفته. دیگر نمیفهمد.
_ ؛...
_ بس کن دیگه..! همش داری زور میگی!
سرش را به ضرب از گوشی بیرون میکشد. نفس نفس میزند. چشمانش تار میبیند و تمرکز ندارد. به اطرافش نگاه میکند. مادر و دختر به جان همدیگر افتادهاند.
_ مشقات... اول مشقات رو تموم میکنی بعدش...
_ نمیخوااام! (جیغ میکشد)
پسرش گوشهٔ خانه نشسته است و سرش توی گوشی است. تازه انگار مغزش دارد بالا میآید. از روی مبل بلند میشود و گوشی را کناری پرت میکند. نور قوی خورشید روی فرش افتاده است. به محض اینکه به سمت خانوادهاش حرکت میکند، صدای انفجار همه را میخکوب میکند.
دختر جیغ میزند و به سمت پدر میدود. پسر از جا پریده است و گوشی را فراموش کرده است. همه خم میشوند و دست ها را دور سر حفاظ میکنند. چند لحظه بعد، همه جا آرام میشود. دختر هنوز در آغوش پدر میلرزد. پدر سرش را بالا میگیرد و به اطراف نگاه میکند. خبری نیست. انگار درِ یکی از قابلمه ها بوده که ترکیده و خرد شده است.
_خب ناهار امروز هم پَر...
همه با هم میخندند. پدر آرام موهای دخترش را نوازش میکند و او را آرام میکند. چقدر حالش بهتر است. انگار نه انگار که همین الان چیزی شبیه به انفجار را تجربه کرده بودند. با همدیگر به آشپزخانه میروند. خداروشکر شیشه خرده ها توی دمکنی ریخته بودند. مادرِ خانه میخندد و دمکنی را مستقیم توی سطل آشغال میاندازد.
_ عه چرا انداختیش دور خانم؟
_خیلی شیشه ها خرد بودن... نمیشد کاریش کرد...
دور میز مینشینند و غذا میخورند. انفجار مشقی با موج انفجارش، هر چه حال بد و استرس بود را دور کرده بود. شاید هم فقط گوشی ها را دور کرده بود. کسی چه میداند...
@morakkab
.
.
صادقیّون...
کتاب احکام را مقابلش باز میکند. همبحثش رو به رویش نشسته است. قرار گذاشتهاند قبل از بحث یک حدیث هم بخوانند.
_ بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ ربِّ أدْخِلنی مُدْخَلَ صدق...
اللهمّ أخْرِجْنی مِن ظُلُماتِ الوَهم...
دعا های قبل از مباحثه را میخوانند. طلبهای که بدون دعا مباحثه را شروع کند پیدا نمیشود. بعد از دعا میگوید:
_ قال الصّادقُ علیه السلام: ما تَبْقَى الأرضُ يَوماً واحداً بِغَيْرِ إمامٍ مِنّا تَفْزَعُ إلَيْهِ الاُمّةُ...
اخبار را بالا و پایین میکند. ویدئوی تازه منتشر شده را باز میکند. سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم النبیا روی صفحه گوشی میآید. دختر ها از پشت گوشی هیجانزده میشوند.
_ بسم الله القاسم الجبارین...
«موج هفتاد و چهارم» عملیات وعده صادق ۴ با رمز «یا امیرالمومنین علیه السلام»، علیه پایگاههای آمریکا در منطقه و مرکز و جنوب سرزمینهای اشغالی، در ادامه سناریوهای از پیش طراحی شدهی بازی جنگ، با تاکتیکهای جدید و سامانههای ارتقا یافته اجرا شد...
روحانی روی منبر رفته است. دو نفر از پامنبری ها در گوشِ هم پچپچ میکنند و میخندند. شیخ بی توجه به بی توجهی آنها ادامه میدهد:
_ اومد پیش امام صادق گفت فقیرم؛
امام گفت که تو فقیر نیستی..
گفت باور کنید هستم، دستم خالیه.
امام گفت، ببینم اگه به تو صد ها هزار دینار
بدم و بگم برو به همه بگو از ما اهلبیت
متنفری، این کارو انجام میدی یا نه؟!
گفت به خدا قسم که نه! من دوستتون دارم..
امام گفت پس چرا میگی هیچی نداری و فقیری
در حالی که عشقِ به ما، دارایی توئه...
باد توی کرمان میچرخد. آرام و رها به نظر میرسد؛ از سر مزار حاج قاسم آمده است. کجا میرود؟ به سمت خیابان مهدیه میرود. بین کوچه و پس کوچه ها میگردد. به عکسی میرسد که سر در خانهای زدهاند. دور عکس طواف میکند. نوشته: شهید سید صادق میرافضلی...
جای دیگری، پارچهٔ عزا را روی دیوارها نصب میکنند. پارچهای سیاه و سبز، با نوشتهای قرمز وسط آن. پارچهای ساده و در حد بضاعت. رویش نوشته:
_ شهادت امام شیعیان، حضرت صادق را به تمامی ملّت ایران اسلامی تسلیت عرض میکنیم.
هنوز دارند با میخ به دیوار محکمش میکنند.
ندای دیگری به گوش میرسد. مردم سینه میزنند و مدّاح شور میگیرد. نور های قرمز را روشن کردهاند و پارچه های مشکی را دور تا دور هیئت کشیدهاند. عرق از سر و روی مداح میریزد. همه با نظمی چشمنواز، دست را به سینه میکوبند.
_ از غم صادق، فضا گرفته...
مکتب شیعه عزا گرفته...
اشک ها از صورت جاری میشود.
مکتب صادق کل ایران را در بر میگیرد. بحث طلّاب به آخر رسیده است.
_و الحمدالله...
کتاب ها را میبندند.
پارچهٔ عزا را بستهاند و باد آرام تکانش میدهد. موج پارچه کلمهٔ "صادق" را برجسته میکند.
روحانی میایستد و از منبر پایین میآید. دو جوانی که درِ گوشی حرف میزدند و میخندیدند، هنوز به منبر خالی خیره ماندهاند و مردمک چشمانشان میلرزد.
سخنگوی خاتم النبیا رسیده است به آخر خطابهاش. دست را به حالت اخطار بالا میآورد.
_و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم...
عکس شهید سید صادق روی درب خانه، لبخند میزند.
مدّاح رسیده است به روضهٔ آخر مجلس. دلها را تا الان آمده کرده است که همین یک جمله را بگوید.
_ قسم به آن لحظهی گودال...
@morakkab
.
.
فتنهبس...
نگاه مادر میافتد به پرچم حزب الله.
_خب این پرچم رو هم بگیر بیرون دیگه...
بچه از صندلی جلو بر میگردد و به مادرش که در صندلی عقب نشسته است نگاه میکند.
_ نه مامان... پرچمم خراب میشه... دورش مثل اونا ریش ریش میشه...
از لجبازیهای گاه و بیگاهش حرصم میگیرد؛ ولی قانع میشوم. همهٔ کسانی که توی ماشین نشستهاند قانع میشوند. این چند روز که خبر از آتش بس بود انگیزهام کم شده است. انگار الان پرچم حزب الله برایم پررنگ تر است. حداقل آنها دارند میجنگند. نمیدانم. ذهنم پر میشود از افکار پراکنده و منفی. بیانگیزه توی ماشین نشستهام. شاید به زور مادرم آمدهام؛ نمیدانم. آتشبس، مذاکره، خیابان، بزن که خوب میزنی، پرچم ایران، ریش ریش، ماشاءالله حزب الله.
سرم را تکیه میدهم به پشت صندلی جلویی. خیره میشوم به صندل قهوهایم. وقتی لگدش کرد، با آخی خودم را عقب کشیدم. جمعیت است دیگر؛ پیش میآید. آن شب دو تا مجری جدید آمده بودند. فقط اسمشان مجری بود، کل برنامه را مردم اجرا کردند. با داد و بیداد!
با تعجب سرم را چرخاندم و به روحانی معترض خیره شدم. داد میزد. خیال میکردم لالی بین جمعیت هوس اعتراض کرده است؛ ما که نمیفهمیدیم چه میگوید. فقط صدای وز وز به گوشمان میرسید و صدای متحد جمعیت خراب میشد. شاید هم این اغتشاشگرِ روحانینما همین را میخواسته است.
پریدم به یک فکر دیگر. چند شب پیش وقتی دعای فرج را هم خوانده بودند و داشتیم میرفتیم، بچهای روی سکو پرید. مجری هم از سر دلسوزی میکروفون را داد به پسرک تا شعار دهد.
_ یه سگ دارم قهوهایه، اسمش رضا پهلویه...
مجری سریع میکروفون را گرفت. تمام جمعیت شده بود خنده و لبخند.
کجای فکر قبلی بودم؟ آها
وقتی این به ظاهر روحانی صدای مخالفت بلند کرد، مجری هول شد. به محض هول شدن مجری انگار فرصت را غنیمت شمارده باشند، از چند جای جمعیت، صدا های مخالفت بلند شد! صورتم برافروخته شده بود و داغ کرده بودم. هم از دست مجری و هم از دست عوامل تفرقه افکنی! یک زن چادری از این طرف داد میزد و یک جوان از سمت دیگر. یک زن با روسری هم از عقب. همه قشری بودند.
چی را میگفتم؟ پرچم حزب الله را یا آتشبس را یا سگ قهوهای را؟ چه اهمیتی دارد. دست و پا میزنم و از افکارم بیرون میآیم. مثل اینکه رسیدهایم. بی انگیزه در ماشین را باز میکنم تا پیاده شوم. پرچم های ایران ریش ریش شدند تا حزب الله سالم بماند. به عبارتی آتش بس شود. ضبط ماشین میخواند:
_ هم میهن ایرانی... از خانه بزن بیرون!
@morakkab
.
هدایت شده از گاه گدار
نادانی به رنگ صورتی
جنگ رمضان.
جمعه. روز چهلم و نهم جنگ. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
قم.
امروز ترامپ توییترش را گذاشته بود روی رگبار و مدام شلیک میکرد. اعلام کرد که تنگه هرمز به صورت کلی باز است. اعلام کرد که ایران و آمریکا در حال مینروبی تنگه هستند. اعلام کرد که ایران قول داده دیگر هرگز تنگه را نبندد.
وضعیت از سمت دشمن روشن بود اما از سمت ما نه. درست مثل آغاز جنگ ۱۲ روزه. ما شروع حمله به خودمان را فهمیدیم، خبر شهادتها را شنیدیم ولی هیچ عکسالعملی از نیروهای خودی ندیدیم. برای چند ساعت نفهمیدیم اوضاع چطور است و سرشار از نگرانی شدیم. حالا هم از بس کسی حرف نمیزند نمیدانیم دقیقا چه خبر است.
اینکه نمیدانیم چه خبر است نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش صبر برای فهمیدن نمیشود، نتیجهاش این میشود که فلان شخصیت علیه وزارت خارجه موضع میگیرد، فلان کانال ایتایی قالیباف را میکوبد، آن کس دیگر مینویسد که دارد به رهبری خیانت میشود و آن فعال مجازی میگوید که نتیجه مذاکره امتیاز دادن است پس مذاکره حرام است.
توضیح ندادن و حرف نزدن و به وقت عکسالعمل نشان ندادن، نتیجهاش میشود فایده به دشمن رساندن. هر قدر هم ما بگوییم که باید اعتماد داشت به دستگاه حاکمیتی، آخر ولی این جور جاها دل آدمها زود میلرزد.
اولین توضیح را من از آقای بقایی شنیدم توی برنامه به وقت ایران. توضیح خوب و دلگرم کنندهای بود و تا حد خوبی مساله را شفاف کرد. توضیح بعدی را در کانال آقای مهدی محمدی شنیدم که آن هم خوب رو روشن بود.
یک اتفاق دیگر هم امروز افتاد که حقیقتا ناراحت کننده بود. حسنا عکسی را توی گوشیاش نشانم: چند دختر در تهران، شاید در رژه و تجمعی، سوار بر جیپ نظامی صورتی بودند.
این واقعا چیزی نزدیک به فاجعه است. معنای تصویر این بود که ما جنگ را شوخی گرفتهایم، باور نداریم در جنگیم، داریم ادا در میآوریم. معنایش این بود که در ذهن ما جنگ تمام شده و حالا داریم با این نمک ریختنها فضای بعد از جنگ را تلطیف میکنیم.
آدمهای حسابی، وسط جنگ کسی از این اداها در میآورد؟ حالا یکی از یگانهای موشکی خوشذوقی کرد و یک باری موشکی را صورتی کرد (اگر واقعی باشد این ماجرا) ما باید گند کار را در بیاوریم؟ جیپ صورتی واقعا؟ فردا هم بیایید یک کلاش صورتی با استیکرهای کیتی بدهید دست چند دختر که لباس پلنگیشان هم صورتی است. اینها همه از مضرات دور شدن صدای انفجار در جنگ است. آقایان و خانمهای برنامهریز در این ماجرا باور ندارد که هر لحظه ممکن است دوباره تهران بمبباران بشود. اگر باور داشتند یک طور دیگر برای برنامهشان ایدهپردازی میکردند.
شب برای تجمع رفتیم توی خیابان صدوقی. با اینکه جمعیت خوب بود ولی به وضوح از بعضی شبهای دیگر خلوتتر شده بود. متاسفانه توی جمعیت هم کسانی بودند که پلاکاردها و دستنوشتههای تندی علیه مذاکره کنندهها و تیم مذاکره کننده دست گرفته بودند.
آقایان! خانمها! اوضاع خوب است. حاکمیت یکپارچه است، خیابان و میدان و مذاکره یکجهت دارند. هر کس تلاش کند یکی از این ضلعها را از دیگران دور کند، خیانتکار است.
نمیدانم دو روز دیگر که آقای قالیباف و عراقچی شهید شدند یا آقا مجتبی در پیامی ازشان تقدیر کرد، بعضی از همین رفقای انقلابی چطور میخواهند حرفهای این روزهایشان را جمع و جور کنند.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
༻مرکب قرمز༺
.
عینک ستارهای...
تا به حال دقت کردهاید که سنگ ها هم عینک آفتابی میزنند؟ البته عینک ستارهای شاید دقیقتر باشد. دقت نکنید؛ نمیتوانید روی صورت سنگ های تصویر عینکی پیدا کنید. سرکارتان گذاشتم. من نهایتا بتوانم خودکار بیک قرمزی که مرد داخل پالتویش گذاشته را ببینم. نگویید که این را هم ندید. چون نیازی نیست بگویید؛ خودم میدانم. شاید اول باید ثابت کنم این انسانی که در تصویر است، مرد است. چه فرقی میکند مرد باشد یا زن؟ مهم این است اگر همینطور سر به هوا به مسیرش ادامه بدهد، قطعا پایش به عینک یکی از سنگ ها گیر میکند و زمین میخورد.
اصلا نمیخواهم عکس را شرح دهم. عکسی که بخواهد شرح داده شود، ماهیتش زیر سوال میرود.
دانه به دانه سنگ ها را بلند میکند و زیرشان را سایه میزند. عجب منظره کاملی کشیده است. کوههای سیاهی که با آسمان شب دست به دست هم داده بودند تا رنگ سیاهش را تمام کنند، لبخند میزنند. ماه شب چهارده را کشیده یا معشوقش را؟ انقدر محو ماه میشود که نمیفهمد این رنگ قرمز است که به جای سیاه دارد روی بام آسمان میکشد. اینجاست که نویسنده پوزخند میزند و خوانندهٔ بیحال که تا الان چند بار عکس را باز و بسته کرده است، دوباره عکس را باز میکند. هان... پیدایش کردی؟ همان خط قرمز اشتباهی را میگویم که بالای سر این انسانِ نیمه مرد و نیمه زن است. بزرگترین ستاره کدام است؟ کمی جلوتر از آن. تنبل بازی در نیاور. تا جایی که میتوانی تصویر را بزرگ کن. توانستی پیدایش کنی؟
وقتی میبیند نقاشی زیبایش خراب شده است، پالت رنگهای قرمز و زرد را میکوبد روی آسمان! دستش را روی رنگ ها میکشد، پالتوی سیاهش را بر میدارد و از اتاق بیرون میرود. میزند به دل بیابان. جایی که سنگ ریزههایش عینک آفتابی بزنند و کوه هایش سیاه باشند. آسمانش هم پر از رنگ است. قرمز و نارنجی و زرد. دستش را دراز میکند و دست میکشد به آسمان. امشب عجب ستاره باران است. حیف ستاره ها نمیگذارند دوباره ماهش را ببیند!
@morakkab
.
.
دلْ پاره...
پارهْ دل شدن درد ندارد. پارهٔ دل شدن هم. وقتی مادری میخواهد قربانصدقهٔ بچهاش برود میگوید:« تو پارهٔ وجودمی!» و وجود اینجا خودش پاره است. هیچوقت هم قرار نیست کسی دلم را بخیه بزند. چون یک تکهاش را پیدا نخواهند کرد. وقتی پاره شد نتوانستم پیدایش کنم. خب اهمیتی هم ندارد. بگذارید پاره بماند. پاره پاره شدن هم درد ندارد. من اینجا نشستهام و پارهٔ دلم جای دیگری است. خوب که فکر میکنم میبینم تمام دلم جای دیگری است. پاره دل ها امشب بیتاب شدهاند. بیتاب ها نیاز به تاب دارند. تابی آهنی زیر سایهبان حیاط مادربزرگ و درخت انجیر بزرگی کنارش. از این درختْ انجیر ها که وقتی از درخت بالا رفتهای و دنبال رسیدههایش میگردی، برگ هایش پوست دستت را بخراشند. باید بیایی پایین و تاب بخوری تا جای خراشش خوب شود. خراشِ روی دل را میگویم. باید انقدر تاب بخوری تا بشقاب آش رشتهای که روی زیر اندازِ زیر سایبان است، خنک شود. بلکه رشته ها همتی کنند و این دلِ پاره پاره را بغل کنند. نه. دل من بغل رشتهای نمیخواهد. هذیان میگویم. اینجایی که من نشستهام، نه تابی است، نه انجیری و نه دلی. البته آش کمی مانده اگر میخواهید. کجا دنبال دلم بگردم؟ بی حوصله که میشوم میروم توی گوشی. انقدر ایتا را باز و بسته میکنم تا دوباره هنگ کند. یکی از کانال ها بلاخره پیام گذاشته است.
_ میلاد آقا امام رضا مبارکتون...
دلم را پیدا کردم...(:
@morakkab
.
.
نان و کمی سبزی...
دیشب که رفته بودم تجمعات، مردی آمد و لقمهٔ نان و پنیر و سبزی را در دستم چپاند. بعدش هم گفت:
_ مهمون ابا عبدللهی...
لقمه را که میخوردم داشتم فکر میکردم عبدللهی دیگر کیست که ما را مهمان کرده است؟ در زندگیام عبدللهی زیاد دیدهام. به همین لقمه نان و سبزی قسم خیلی گشنه بودم. نامردها ای کاش خسیس بازی را کنار میگذاشتند و پنیرش را بیشتر میکردند. دلم از آن نان و پنیر ها خواست که معلممان خانم عبدللهی توی دبستان میخورد. دفتر مدیر را نباید در زنگ های تفریح باز کنی. خب معلم نشدی که بفهمی بعد از یک ساعت درس دادن برای کسانی که گوش نمیکنند، چقدر نان و پنیر و سبزی میچسبد. با پنیر زیاد. مثل آن وقت که مینشینی سر سفرهٔ افطار و پنیر سبزی میزنی بر بدن. البته تا بخواهی لقمه را بخوری، به گوشیات پیام میآید که:« خانم... اینترمت ما ضعیف شد. من نتانستم درس را گوش. ببخشید » و تو اینجا باید قربان صدقهٔ غلط املایی هایش بروی. سبزی را بعداً هم میشود خورد. شاگرد کلاس اولی نداشتهاید که بفهمید چه میگویم. البته من هم نداشتهام. چه کسی میفهمد؟ معلم شدن کار من و تو نیست که بفهمیم. معلم شدن شغل انبیاست. انبیا هم نان و پنیر و سبزی میخوردند؟ ای بابا... کفرگویی نداشتیم ها... وگرنه معلم دینی را صدا میکنند تا با معلم قرآن دو تایی ارشادم کنند. چشم. ارشاد شدم. بیایید میخواهم برایتان لالایی بخوانم:
_ شاه عباس حکومت صفوی را به اوج قدرت رساند. او سلسله ازبکها و عثمانیان را شکست داد و تا پشت مرزهای ایران عقب راند. همچنین، پایتخت را از قزوین به اصفهان ــ در مرکز ایران ــ منتقل کرد و برای آبادانی آن بسیار کوشید...
خوابت نبَرَد. فردا امتحان علوم داری ها! بیا کمی انگلیسی بخوانیم تا در امتحان عربی که فردا داری بتوانی سوال های ریاضی را جواب بدهی...!
این تجمعات شبانه به ما نیامده است. آمدم متن تبریک روز معلم بنویسم خیر سرم. خلاصه که معلم ها روزشان مبارک باشد از طرف تمام شاگردانی که بعد از یک چرت خوب سر کلاس، برای پنچر کردن لاستیک ماشین معلمشان آماده میشدند...
دلم نان و پنیر و سبزی خواست :)
@morakkab
.
.
یکشنبه...
توی ساختمان رو به رویی کار میکرد. کارگر بود. بعد از ظهر ها که با بچه ها میرفتم بیرون میدیدمش. اسمش یکشنبه نبود. رفقایش یکشنبه صدایش میکردند. هر بار سر ساختمان کسی هوار میکشید:«یکشنبه.»، او بود که جواب میداد. یکبار که توی سوپری دیده بودمش. ازش پرسیدم:«اسمت یکشنبه است؟» از توی قفسه، شامپو تخممرغی برداشت. گفت:«نه» کمی بیشتر به چشمانش دقت کردم. گفتم:«آخه من شنیدم سر ساختمون بهت میگفتن یکشنبه.» آدم کم حرفی بود. نگاهم کرد و در سکوت رفت. از آن روز به بعد هر بار که از جلو ساختمان رد میشدم و چشم تو چشم میشدیم، چند لحظهای بیشتر نگاهم میکرد. پوست صورت لاغرش سوخته بود. غیر از یک شلوار کردی قهوهای و یک تیشرت گشاد آبی، هیچوقت لباس دیگری تنش ندیدم. وسط موهایش کچل شده بود. البته من کاری به اسمش نداشتم. همان یکشنبه هم بدک نبود. شنیده بودم از بالای ساختمان افتاده است. بچه ها میگفتند. پایش شکسته بود. هر ظهر که توی کوچه فوتبال بازی میکردیم، او را هم آن طرف خیابان میدیدیم که با پای شکسته ما را تماشا میکند. بعد ها که گچ پایش را باز کرده بودند، یکبار دعوتش کردیم با ما بازی کند. رفیق شده بودیم. فوتبالش حرف نداشت. بچه ها بهش میگفتند دایی لایی. توی فوتبال برای خودش علی دایی بود؛ ولی لاییخورش عجیب ملس بود. دو سه باری که وسط بازی مهندس ساختمان رسیده بود و دریبل های حرفهای او را دیده بود، خب... بقیهاش را میدانید. سنش از ما خیلی بیشتر بود. فکر کنم ۳۰ را رد کرده بود. خودش میگفت قبلا دو سه باری تاندون پایش توی فوتبال پاره شده است. بیشتر که از گذشتهاش گفت، بچه ها اسمش را به دایی چاخان تغییر دادند.
بعضی موقع ها که همه میرفتند و تنها میشدیم، حرف های عجیب و غریبی میزد. چنان با ذوق برایم از سیاست حرف میزد که دوست داشتم بلند شوم و برگردم توی خانه. اما دلم نمیآمد. همهاش را گوش میکردم. بعدش هم شروع میکرد به غرغر و درد و دل. از بدهکاری هایش به سوپری سر کوچه تا مشکلات خانوادگیاش در همدان. دلم به حالش میسوخت. تنها بود. البته که حالم از آن دود تند سیگارش و بوی تریاک دهانش بهم میخورد. ولی باز هم دلم به حالش میسوخت. تنها بود.
چند روزی میشد دیگر نمیدیدیمش. یک هفتهای گذشت و نه سراغ فوتبال هر ظهرمان میآمد و نه در ساختمان پیدایش میکردیم. بچهها میگفتند تمام حساب های مهندس را خالی کرده و زده است به چاک.
#شخصیت_پردازی
@morakkab
.