.
میگفتند ویو های ایتا را خدا آزاد کرد. پر بیراه هم نمیگفتند البته ها. از سوپر اپلیکیشن ایتا توقعی هم نبود. ما که باشیم بخواهیم ببینیم فلان پستمان را چند نفر دیدهاند و کدام بیشتر دیده شده است. حاج قاسم میگفت باید به این درک برسیم که آن کسی که باید ببیند میبیند. الحمدالله فرهیختهای شدهام برای خودم. فکر کنم به این درکی که حاجی میگفت رسیدهام. راستی؛ پستی که برای روز ازدواج گذاشته بودم را ۵۱ نفر دیدهاند...(:
@morakkab
.
.
نمایشگاه کتاب امروز، برایم دو عکس عجیب داشت. از دو آدم متفاوت و عقاید متفاوت و فعالیت های متفاوت و کلا متفاوت و حتی تفاوتی متفاوت! دکتر غلامی را خیلی دوست دارم و حرفهایش به جانم مینشیند. وقتی از کنارش رد میشدم، داشت برای رونمایی از کتاب جدیدش امضا میداد. کمی قبلترش هم در حال سخنرانی بود. میگفت: بعضی وقتها تکبر در ظاهر تواضع خودش رو نشون میده... مثلا من این بالا خودم رو خیلی محجوب نشون میدم تا شما بگید وای عجب آدم متواضعی! و این خود تکبره!...
تلوزیون که صحبت میکردند، بیشترش را گوش کردم. ولی مهمترین خاطرهام از ایشان، همان صحبت هایی بود که سحر ماه رمضان امسال، قبل از اعلام شهادت آقا کردند و داشتند دلها را برای این خبر آماده میکردند... عجب سحر عجیبی بود.
آقا دارابی هم یک میلیون ممبر دارد دیگر! بعضی اوقات مطالبش را دنبال میکنم؛ ولی علت گرفتن عکس را نمیدانم. خالی از لطف نبود🤷♂
@morakkab
.
.
قرمه سبزی...
روی پلاک پژو ۴۰۵ را پوشانده و چند تایی نور پردازی دور و اطراف ماشین اضافه کرده و چندتا ریز جزئیات دیگر و یک پرچم ایران کوچک پشت آینهٔ جلوی ماشین چسبانده است. از دور که ببینی میگویی: به به... جانم به این وطن پَرَس... بعد نزدیکتر شدهای و فهمیدهای شیر و خورشیدی وسط پرچم جا خوش کرده و حرف در دهانت خشکیده است. البته که وقتی ماشین را دور بزنی، پوزخندی روی لبت مینشیند و میگویی: رکب خوردی تن فروشِ خائن... پلاک ماشینت یک پرچم ایران درست و حسابی داره...(:
یا مثلا رفتهای (عذر میخواهم) از این سرویس های بهداشتی عمومی که مردانهاش خراب است و همه از سمت زنانه استفاده میکنند و مایع دستشویی هم ندارد. بعد خیلی ریز زیر آینه نوشته است: جاوید ش... همان را هم نتوانسته است کامل بنویسد. در و دیوار چرک دستشویی را چرا کثیف میکنید خب؟ بیایید روی دیوار های خانه ها بنویسید که ما هم بتوانیم یک نجف آخرش اضافه کنیم. من نه از سیاست چیزی میدانم و نه علاقهای به آن دارم؛ ولی یک چیز دیگری دارم که درون جمجمه است. البته آن را بعضی های دیگر هم دارند ها؛ ولی با حرف های چرند ماهواره، حسابی دهنِ بنده خدا را صیقل دادهاند. مغز نیست که. نمیدانم چه میتوان به این چربی خوش تراشِ صیقل خورده گفت.
من که چربی دوست ندارم. اگر توی قرمه سبزی ببینم، یقینا بر نمیدارم. البته آن راننده اسنپی که دیروز من را رساند خانه میگفت: «چربی های قرمه سبزی اصلا مغزت را صیقل میدهد ها...!»
منظورش این بود مغزت را قوی میکند. صیقل داریم تا صیقل. الان من بیایم یک سنگ را صیقل بدهم یک چیز حسابی از تویش در میآید یا جناب قرمه سبزی؟ خب یقینا من نه و جناب قرمه سبزی. شما برو به این وطن فروش ها یک بشقاب قرمه سبزی بده. ببین اگر با گریه لایو اینستا نگرفتند که آه وطن... من را ببخش و این حرف ها. خب وقتی جناب قرمه هست چه نیازی به حرف های دو تا چرند سه تا دروغ شبکه های معاند؟ بیایید قرمه سبزی بخوریم و با هم دوست باشیم. امام حسین را هم که هزار ماشاءالله همه به قیمه و قرمهٔ نذری میشناسند. قدرت قرمه را دست کم گرفتهاند.
قرمه که بهانه است، من با بعضی از این ها کار دارم که سر بسم الله غذا دعوا دارند که تو بسم الله گفتی؟ تو نگفتی؟ سر یک سفره نشستهایم. من و تو ندارد که، مهم قرمه سبزی است.
فقط هم یک ایرانی میفهمد قرمه سبزی عجب چیزی است. حالا به یکسری ها بر نخورد ها. آن ایرانی هایی که قرمه سبزی دوست ندارند حلیم را که دیگر دوست دارند! بحث نکنید. حلیم فقط با شکر میچسبد والسلام. با نمک هم خوردی حلیم، حلیم است. تو بیا ای شور شیرین... تو فقط بیا سر این سفره گل من...
@morakkab
.
.
تاریخ...
این کلیشه که همه جا میگویند تاریخ مدام در حال تکرار است را دیگر همه شنیدهاند. من نمیخواهم متن بلندی بنویسم که های فلان اتفاق از عصر پیامبر تا امروز انقدر تکرار شده است و حواسمان باید به دشمن باشد و اینها... من فقط سرم را چرخاندم و صحنهای در تاریخ برایم دوباره تداعی شد. تاریخی که حتی اگر در آن زندگی نکرده بودم، به اندازهای در روضه های فاطمیه در موردش شنیده بودم که بتوانم تصورش کنم.
این یکی دو هفته، مشغول مصاحبه گرفتن از مُبلّغانی بودم که سفری به میناب داشتند. نکتهٔ مشترکی که همهٔ آنها برایشان مهم بود و در گفتگوها به آن اشاره کردند، حال و هوای میناب بود. میگفتند: «تو میری اونجا، قبر خودتو میکنی، خودتو چال میکنی و برمیگردی...!» میگفتند: «چنان غم سنگینی فضای شهر رو گرفته که تو بیشتر از یکی دو ساعت نمیتونی طاقت بیاری...»
دیروز پریروزها داشتم قدمزنان سمت حرم شاه عبدالعظیم میرفتم، چشمم به بنر های مسلمیه افتاد. حرف زیادی شلوغ بود و من تا ورودی بازار فقط توانستم بروم! مسلمیه... چقدر آشناست برایم... تاریخ برایم تکرار شد. یاد داستان راویهای میناب افتادم... در میناب، خانم معلمی بوده است که با بچهٔ اگر اشتباه نکنم ۶ ماهه درون شکمش شهید میشود. از این مادر فقط یک مچ دست پیدا میشود که از حلقهٔ انگشترش شناسایی میشود.
تاریخ همان است. فاطمیه همان است. میناب فاطمیه است. آتش کشیدن در همان است. مادری که پشت در ماند هم همان است. ولی جنس آن آتش فرق کرده است. آتش های الان میتوانند از راه دور بیایند، از آسمان بیایند، با شتاب بیایند و دو سوم ساختمان مدرسه را به طور کامل بسوزانند...
و اینجا هم مادری پشت در ها مانده است...
من الان نه میخواستم در مورد مادر حرفی بزنم و نه در مورد جنین داخل شکم. من با حال و هوای میناب و مدینه کار دارم. میدانید تاریخ الان چه فرقی کرده است؟
هر کس که پایش را داخل میناب میگذارد، غم فضا را حس میکند... همه در ناراحتی فاجعهٔ میناب میسوزند. ولی من کسی را میشناسم که فقط چاه های مدینه از حال دلش خبر دارند...
الهی تمام عالم فدای مظلومیتت شود مولا جان که تنهایی چنین بار عظیمی را به دوش کشیدی...
@morakkab
.
.
دارم قربونت میرم عزیزم...
( صحبتهای گوسفند محترم خطاب به همسر محترمه روز قبل از عید قربان )
@morakkab
.
.
بلا...
چند وقتی بود ذهنم درگیر شده بود. میخواستم متنی، مطلبی، پیامی چیزی اینجا بگذارم. حتی اگر شده پیامی بی محتواتر از آخرین پیام کانال بگذارم که اسم شریف گوسفند جان از آخرین مطلب کانال پاک بشه. خب الان کردم این کار را...
چند وقتی بود ذهنم درگیر شده بود. میخواستم متنی، مطلبی، پیامی چیزی اینجا بگذارم. ولی زندگی یاری نمیمرد. مثل همین غلط تایپی که دیدید، زندگی هم مثل انگشت من یاری نمیکرد. من میخواستم بنویسم و دست سرنوشت مینوشت ننویسم. من میخواستم از خرابی های جنگ رمضان و حضور پر قدرت مردم بنویسم و او مینوشت لازم نکرده. من میخواستم از اتفاق های روزمرهام لااقل بنویسم و او مینوشت تنت میخارد!؟ من از ترس غلط تایپی های بیشتر در داستان زندگیام نمینوشتم و او مینوشت چقدر منفعل و بی انگیزه شدهای!! من ناله میکردم و او مینوشت چقدر صدایت روی مخ است و بلای جدیدی میفرستاد تا ساکت شوم. من ساکت میشدم و او مینوشت چقدر ساکتی و بلای جدیدی میفرستاد تا به حرف آیم! بلا... چقدر بلا شده است این زندگی. من که دیگر لمس شدهام. به جای خنده نوشت رنده و من خندیدم. به جای هوای ناب نوشت بلای ناب و من عمیق نفس کشیدم. به جای مَرد نوشت مُرد و من ریسه رفتم. آخر میدانید؟ زندگی عادت ندارد برایت اعراب بگذارد. او هم مرد نوشته بود. مَرد یا مُرد؟
برایم چای ریخت نشستیم دور هم چای و حلوا زدیم. حلوای خودم بود چون مَرد را مُرد خوانده بودم. بعد هم زد پشت کمرم:
_ حاجی یه کوهمون نشه؟
گفتم بریم. امروز صبح با هم رفتیم کوه. کنار رود او به من آب میپاشید و من گریه میکردم که بس کن. بعدش هم صبحانه را زدیم بر بدن و آمدیم پایین. او میگفت خوش گذشت و من آه میکشیدم که خیلی خسته و تشنهام. البته ته دلم میگفت عجب کوهی بود!
زندگی من را تا بالای کوه برد و اشکم را در آورد. بعدش هم با هم آمدیم پایین. تازه خوش هم گذشت!
چقدر بلا شده است زندگی...
@morakkab
.
.
به تاریخ برگرد...
با اعصاب به هم ریخته زیر سنگ کوچکی میان شن های داغ صحرا لگد میزند. چند روز است که دارند راه رفته را برمیگردند. چرا؟ نمیدانند. فقط پیکی از طرف پیامبر آمده و گفته است برگردید؛ آنها هم دارند برمیگردند. فکر ذخیرهٔ آبشان است. با خودش فکر میکند الان که دارند برمیگردند و قرار است دوباره با جمعیت پشت سرشان همین مسیر را بروند، چگونه قرار است آب را تقسیم کنند؟ اصلا چگونه زیر این آفتاب دوام بیاورند؟ دیگر داغ کرده است. حرارت از شن ها بازتاب شده و تمام وجودش را در بر گرفته است. خیس عرق شده و ماهیچه های پایش درد میکند. صدای شخصی از بین جمعیت را میشنود و سرش را بالا میآورد. نور چشمش رو میزند. پیامبر کنار کسی ایستاده است و از دور چیزی میگوید و شخصی از بین جمعیت آن را تکرار میکند و دوباره چند نفری آن را فریاد میزنند تا صدا به آنها برسد:
_ مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهٰذا عَلیٌّ مَولاه
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. به تاریخ برگرد... با اعصاب به هم ریخته زیر سنگ کوچکی میان شن های داغ صحرا لگد میزند. چند روز است
.
عید غدیره...
سیدا بیان پیوی😄
.
.
کمی عجیب نیست که دو هفته بعد از اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، باید فاجعهٔ کربلا در مورد پسرشان را زار بزنیم؟ بگوییم حسین جان فدای زخم های بدنت شوم؟...
شاید سال این دو واقعه خیلی دور از هم باشند، ولی این دشمنی از همان لحظهٔ غدیر بود تا همین الان...
@morakkab
.
.
مبارک باد...
متن تبریک نوشتن هم سخت است ها. گفتنش که حتی سختتر است. ولی من کارم را بلدم. دوستان عید غدیر سعیدتان مبارک باشد. یا یک همچین چیزی...
امروز اعمال زیاد دارد. برویم غسل کنیم و زیارت امین الله و صلوات فراوان و نماز دو رکعتی قبل از نماز ظهر و از این قبیل مستحبات. ولی من امروز میخواهم از صبح تا شبش یا علی بگویم. ذکر علی عباده که میگویند همین است ها. عید غدیر سعید که فقط برای مهمانی ده کیلومتری و اینها نیست. یادم است که حدیثی از پیامبر خوانده بودم که حسابی مرا به وجد آورده بود. اینطور که خاطرم هست پیامبر فرموده بودند:
_ ترس دارم از فضائل علی علیه السلام بیشتر از این بگویم و او را با خدا اشتباه بگیرند!!
نویسندهٔ خوش ذوقی هم نوشته بود:
_ در فضائل مولا همین بس که باید ثابت کنیم خدا نیست!
به به. آدم حظ میکند اصلا. چنین آقایی پدری در حق ما کرده و حبّ خودش را در دل هایمان کاشته. اگر این محبت نسبت به آقا نبود، الان من هر سال نمیتوانستم توی خیابان راه بروم و هندوانه بخورم. خوب است دیگر. بچه ها هم توی این سرسره بادی ها بازی میکنند و فیض میبرند. مهمانی ده کیلومتری والا آنهایی را که حب اهل بیت ندارند هم میکشاند سمتشان. داشتم فکر میکردم از همین ساعت ها بروم تا خیابان ها خلوت است، چند تایی موکب خوب نشان کنم. شکم پرست هم خودتانید. من فقط مولایم خدا را میپرستم. چی شد؟ ترسیدید؟ عاشق حضرت هستیم ولی دیگر پرستیدنشان از ابلهی است.
احساس میکنم شور و هیجان روز غدیر عجیب من را گرفته است. هذیان میگویم. من بروم به مهمانی ده کیلومتری برسم... یعنی... منظورم این بود اعمال و عبادت های امروز را انجام بدهم (:
@morakkab
.
.
روایت ده کیلومتری...
ده کیلومتر؟ مرد حسابی کلا صد متر خودت رفتی صد متر هم جمعیت بردت که. انقدر سر آن موکب که توی ایتا در موردشان خوانده بودی معطل شدی که شب شد. یعنی اگر قرار بود ساعت ۶ رفتهای و ۷ برگردی، ساعت ۹ و نیم است و تو منتظر مترو نشستهای. پاهایت که گزگز میکند، خیس عرق هم که هستی، تازه یک کوله پشتی سنگین هم که تمام مدت بین دو دستت جا به جا میشد، فقط با دویست متر این طرف و آن طرف شدن به این روز افتادی؟ البته هر کس دیگری هم اگر در فقط دویست متر، هم بندری میدید و هم بستنی و هم شربت و هیچکدام بهش نمیرسید، همین حال را داشت. درست مثل تو. یک ساعت. دقیقا یک ساعت توی صف ایستاده بودی تا شام بگیری. ولی واقعا خیلی بهت چسبید. به نظرت میارزید. چقدر جالب که مترو انقدر زود آمد. نیشت را ببند مردک. تو که میدانی حتی اگر جای نشستن باشد باز هم نمینشینی که اگر خستهتری هست او بنشیند. البته حق هم داری. خوشحالی که به متروی شلوغی که جلو چشمانت رفت نرسیدی؛ وگرنه باید گرمای داخل مترو را هم تحمل میکردی. حداقلش الان حتی اگر ایستادهای، هوای واگن خنک است. خداروشکر کن. مثل همان موقعی که بعد از یک ساعت در صف ایستادن و خستگی و فکر و خیال که آیا غذا بهت میرسد و نکند صف اشتباه ایستاده باشی؟ مثل نیم ساعت پیشش که ایستادی و بعد از نیم ساعت شربت نصیبت شد. یادت هست وقتی غذا را گرفتی چگونه خداراشکر کردی؟ گشنه... گشنهترین حالت ممکنت را هم دیدی. نشسته بودی و چنان گاز از لقمهٔ کتلت میزدی و با دست کاهو میخوردی که لحظهای احساس کردی کارتن های رو به رویت تخت مناسبی به نظر میرسند. انقدر خستهای که دقیقا قبل از بسته شدن در قطار بیرون میپری. اگر این ایستگاه را رد میکردی، به قول یکی از دوستانت، دیگر خدا هم نمیتوانست کاری برایت انجام دهد، باید به حضرت عباس متوسل میشدی!
وقتی به موقع از قطار بیرون آمدی، لبخند زدی. مثل همان موقعی که داشتی خودت را به سمت مترو میکشاندی و یک پسر کوچولوی گمشده دیدی که خواهرش را پیدا کرده و محکم به او چسبیده است. چقدر این جشن دویست متری غدیر برایت لحظات خوب داشت. خستگیاش هم توی سر دشمنانت بخورد. اگر خسته جانی بگو یاعلی...
@morakkab
.