متنِسبز!
آقا من نمیخواااااااااممممممممم برم😭
من نمیخوام اینجا بمونم
نمیخوام برگردم
نمیدونم باید کجا باشم؟
جدا گم شدم
متنِسبز!
نمایشگاه کتاب/کوله پشتی پررر از کتاب/بستنی لواشکی/محدثه اصلانی/مترو/گریه/سیب زمینی سرخ کرده/مامان/خن
چقدر بهم خوش میگذشت و نمیدونستم
نوشتن
خیلی وقت است که مثل قبل ننوشتهام. متنهایم به دلم نمیچسبد. حس میکنم پیشرفتی نکردهام و... نکند که اصلا نباید نوشتن را شروع میکردم؟ نکند همه چیز اشتباه بوده؟
اما من نوشتن را دوست دارم. همین مهم است دیگر.
سرتان را درد آوردم.
چیزی که من را مجاب کرد امروز قلم را بردارم، فقط یک احساس بود. احساس وظیفه داشتن. خودم را در آینده نمیتوانم یک معلم یا مهندس تصور کنم. من را انگار فقط برای نویسنده بودن ساختهاند. پس چرا در این روزهای مهم، به تنها وظیفهام عمل نمیکنم؟
این متن یک مقدمه بود. مقدمهای برای همیشه نوشتن. لطفا برایم دعا کنید که خودم و قلمم سبز بشویم.
الای وصالی
#متن_سبز