eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
674 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 20 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیستم) یوتا برگشت و در چشمان دنکی زل زد. - حداقل می ذاشتی بدرقه ات کنیم. می بینم که یه سوغاتی هم برای خودت برداشتی‌. یوکو چشمانش را گشود و با اخم به دنکی، کای و سربازانی که محاصره شان کرده بودند، نگاه کرد. لباس برادرش را در مشتش گرفت و فشرد. یوتا خواهرش را روی زمین گذاشت. شمشیرش را در هوا تاب داد و آن را بی مهابا به سمت دنکی گرفت. - درواقع، مال دزدی رو به کشورم برمی گردونم. پوزخندی که بر لبان یوتا بود، دنکی را بیشتر عصبانی کرد. یوتا معطل نکرد. خودش یورش را به سمت سربازان آغاز کرد. اما مراقب بود که نزدیک یوکو بماند و از او محافظت کند. کای در گوش دنکی چیزی زمزمه کرد. خشم دنکی بیشتر شد. شمشیرش را از غلاف درآورد و داد زد. - به درک! اصلا خودم حساب این مرتیکه رو می رسم! - اما عالیجناب، زخم شما هنوز بهبود پیدا نکرده! - خفه شو! دنکی از پشت میدان نبرد، به سمت یوکو رفت و در لحظه ای که یوتا پشتش به آن ها بود، دست یوکو را گرفت. یوکو اخم کرد و دست شاهزاده را محکم گاز گرفت و دستش را بیرون کشید. فریاد دنکی به آسمان رفت. - گورتو گم کن شاهزاده! وگرنه بد می بینی! دنکی چنان عصبانی شده بود که کم مانده بود یوکو را با دستان خودش خفه کند. اما بی عقلی نکرد. موهای یوکو را محکم کشید. - با من میای! یوتا در حلقه محاصره سربازانی که به دستور دنکی او را معطل می کردند، گیر افتاده بود. خشمگین بود و ضربات محکمش را بر پیکر سربازان بخت برگشته فرود می آورد؛ اما هرچه می کشت گویی تمامی نداشتند. خون چشمان یوکو را فرا گرفته بود. کارد می زدی خونش در نمی آمد. حالا که برادرش کنارش بود و یکه و تنها نبود، همان یوکوی همیشگی شده بود. بجای ترس و لرز دنبال راهی می گشت که به برادرش کمک کند. حالا که یوتا به تنهایی در برابر فوج سربازان می جنگید، نمی خواست باری بر دوش او باشد. با دستانش، تیغه تیز شمشیر دنکی را گرفت و آن را کشید؛ آن قدر محکم و سریع که شمشیر از دستان دنکی رها شد. این عمل او آن قدر غافلگیرانه بود که دنکی نتوانست واکنش سریعی نشان دهد. یوکو با آنکه بازوهایش می لرزید، شمشیر را چرخاند و آن را درست در دست گرفت. با خشم در چشمان دنکی خیره شد. از دستانش خون می چکید. - چ...چیکار... یوکو شمشیر را به سمت دنکی تاب داد. اولین باری بود که شمشیر به دست گرفته بود. دنکی به راحتی می توانست از ضرباتش جاخالی بدهد. - چیکار می کنی! خطرناکه، به خودت آسیب می زنی! صدای جیغ یوکو بلند شد. - دور شو! ☕️ | @MAH_Text
𝖳𝗁𝖾 𝖡𝗎𝗂𝗅𝖽𝗂𝗇𝗀 🕌 🦢 | @MAH_Text
𝖳𝗁𝖾 𝖡𝗎𝗂𝗅𝖽𝗂𝗇𝗀 🕌 🦢 | @MAH_Text
چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند... خوشا به حال شما‌ها که شاعری بلدید! 🦢 | @MAH_Text
من وقتی کسیو دوست دارم دلم نمیخواد چت کردن یا صحبت کردنمون تموم بشه:) 🦢 | @MAH_Text
بروید لای زندگی، غلت بزنید خوشی را! ببوسید همان را که باید؛ بیرون خبری نیست... 🦢 | @MAH_Text
هزینه یک لبخند خیلی کمتر از هزینه برق است؛ اما خیلی بیشتر از آن روشنایی می‌بخشد! 🦢 | @MAH_Text
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید، نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می‌کند. 🦢 | @MAH_Text
معنی “با تو بودن” برای من به سلطنت رسیدن است چه قدر در کنار تو مغرورم…! 🦢 | @MAH_Text