eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
674 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه شما یه قاتل رو بکشید جمعیت قاتلین جهان برابر میمونه چون خود شما حالا جایگزین اون قاتل هستید، اما اگه یکی دیگه رو هم بکشید از جمعیت آنها کاسته میشه؛ البته به ازای هر نفری هم که میکشید قاتل حرفه‌ای‌ تر، ترسناکتر و نترس‌تری میشید. 🦢 | @MAH_Text
".... نمیخواستم بمیرم، چون مردن کافی نبود. من میخواستم ناپدید بشم طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم، از این دنیا، زندگی آدما و خاطرات شون بطور کامل پاک بشم!!" 🦢 | @MAH_Text
"انسانها، بی امید از بین می روند؛ پس برای غلبه بر آنها، باید هر چیز ارزشمندی را از آنها ربود و نابود کرد و سپس میتوانید ببینید چطور بذر خشم و کینه در دل و وجودشان جوانه میزند و آنها رو تباه میکند یا در دریای غم غرق می‌شوند و از بین می روند." 🦢 | @MAH_Text
وقتی فقط چند ساعت بهت پیام نمیده این همه اوقات تلخی میکنی و از دستش ناراحت میشی، اما خدا تا حالا هیچی به تو نگفته که این همه بی توجهی میکنی بهش و باهاش حرف نمیزنی. 🦢 | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
#music 🦢 #Himari | @MAH_Text
دیدی بی من، داری میری! دیدی قولاتو شکستی، دیدی راست گفتم، عزیزم! دیدی چشمامو نخواستی، دیدی حتی یه دقیقه، نمیمونی، دم رفتن؛ دیگه خسته شدم، آخه بس که قلبمو شکستن ... آه ... دیدی رفتییی....! 🦢 | @MAH_Text
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
التماست می کنم بیشتر بمون علی غریبه . . . :) 💔 🌾 | @MAH_Text
ای کاش بفهمم چطور میتونید انقدر راحت یه نفرو نادیده بگیرید، من خودم دلم میشکنه وقتی یه نفرو بلاک میکنم 🦢 | @MAH_Text
روی نیمکت خودمون تو کلاس نشستیم که گفت: شکسته! لبخند تلخی زد و گفت: درست مثل قلب من بعد اون. 🦢 | @MAH_Text
ای کاش میشد به همون راحتی که وابسته آدما میشیم ازشون دل بکنیم. 🦢 | @MAH_Text
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 جمعه سیاه درباره جمعه سیاه چقدر می دونید!؟ ☕️ | @MAH_Text
در کلاس درس امروز دانش‌آموزان مشغول بحث درباره روش های ابرار علاقه بودند. هدیه دادن، بغل کردن، اهمیت دادن، ...، هریک موردی را نام میبرد تا وقتیکه دانش‌آموزی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، داستانی را تعریف کرد: زوجی که هردو زیست‌شناس بودند برای تحقیقاتی به جنگل های بارانی رفته بودند؛ در مسیری به ببری برخورد میکنند و هردو ساکت سرجایشان میخکوب می‌شوند. هیچ یک کوچکترین حرکتی نمیکرد. هر زیست‌شناسی میداند، اگر شروع به حرکت و فرار کند در یه لحظه لقمه دهان ببر بزرگ میشود که حال مقابل آنها میغرید و دندان های تیزش را به رخ میکشید. ناگهان مرد به جهت مخالف دوید و ببر نیز به دنبالش. مرد تا چند لحظه بعد که صدای فریادهایش جان از جان همسرش بگیرد پنج کلمه را فریاد زد: به پسرمان بگو، دوستش دارم! در همین لحظه اشک از چشمان پسر می چکید. پسر گفت: بنظر من مرد، به هیچ روشی بهتر از فدا کردن جانش، نتوانست عشقش را به من و مادرم ابراز کند! 🦢 | @MAH_Text