سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 23 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و سوم)
دنکی روبروی یوکو نشست. یوکو آن قدر گریه کرده بود که چشمانش سرخ ِ سرخ شده بودند. دنکی با او صحبت می کرد، اما گویی یوکو نمی شنید. با نگاه بی حسی به نقطهای نامعلوم زل زده بود.
دنکی برخاست و به دو سرباز دستور داد یوکو را به اتاقش ببرند. و سپس به داخل قصر برگشت.
دوسرباز بعد از اتمام کارشان، به سمت یوکو رفتند و خواستند او را بلند کنند؛ اما قبل از آنکه بازوی او را بگیرند، صدایی مانع شد.
- برید عقب.
سربازان صاف ایستادند و احترام نظامی دادند.
- فرمانده کای! اتفاقی افتاده؟
- اون دختر با من. شما برید به ادامه کارتون برسید.
- اما شاهزاده گفتن..
- شنیدی چی گفتم؟
- اطاعت!
سربازان به سرعت از آنجا دور شدند. سرباز مطمئن نبود، اما حس کرد که در چشمان کای برق خاصی دیده است.
کای، بازوی یوکو را گرفت و او را بلند کرد و به سمت اتاق شاهزاده برد. دستان یوکو می لرزید. کای مطمئن نبود که این لرزش، از خشم بود یا از غم. اما می دانست باید یوکو را تنها بگذارد.
تازه خورشید طلوع کرده بود؛ اما در آن لحظه در سالن منتهی به اتاق شاهزاده کسی دیده نمی شد. کای نفس عمیقی کشید. رو به یوکو کرد و خواست چیزی بگوید، که صدای پیشکار را از پشت سرش شنید.
- شوالیه کای؟ شما اینجا چیکار می کنید، با این دختر..؟
- صلاح دیدم به جای دوتا سرباز، خودم اونو به اتاق شاهزاده بیارم.
- که اینطور. دیگه می تونید اونو به من بسپارید.
کای مخالفتی نکرد. پیشکار یوکو را به سمت اتاق شاهزاده هدایت کرد. کای همچنان ایستاده بود و آن ها را نگاه می کرد. با ورود آن ها به اتاق شاهزاده، کای هم برگشت.
پیشکار، یوکو را به اتاق مخفی که در مخفی آن در اتاق شاهزاده دنکی پنهان شده بود، برد و پس از قفل کردن در، او را تنها گذاشت.
- تو اینجایی؟
- شاهزاده دنکی! یوکو رو به اتاق مخفی بردم قربان.
- که این طور.
دنکی وارد اتاق شد و در را بست، و روی صندلی نشست. دستی به موهایش کشید و لم داد.
- حسابی شوکه شده. نمی دونم چه نسبتی با اون پسره لعنتی داشت. خوشحالم که از شرش خلاص شدیم، اما انگار یوکو از مرگش ضربه بدی خورده.
- شاید نسبت دوری باهم داشته باشن، شاید هم یوکو فقط به چشم یه قهرمان که اونو به خونه برمی گردونه بهش نگاه می کرده..
- چه غلطا!
دنکی مشتی روی دسته صندلی کوبید.
- و...ولی مهم اینه که حالا شما بدون هیچ مشکلی می تونید به خواسته تون برسید.
- دوروز دیگه پدر میره سفر. بهترین موقع برای مراسم ازدواج من و یوکو ئه. پدر زیاد به این چیزا اهمیت نمیده، اما احتیاط باید کرد.
- بخاطر همون مسئله ای که کای گفت؟ پدر اون دخترو می کشه، درسته؟
- ولی من نمی ذارم اونو ببینه که بخواد بکشه. مهم مراسم عروسیه. بعد ازون دیگه مشکلی نیست. پدر به خود من هم اهمیتی نمیده، چه برسه به زنی که قراره باهام ازدواج کنه.
- قربان...
- چیزی نگو. فقط برو و مقدمات مراسم رو مهیا کن. البته بیسروصدا.
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/pm/bcR72d
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 24 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت بیست و چهارم)
« تاریکی... تاریکی... و بازهم تاریکی...
قول داده بودی تنهام نذاری. خصوصا توی تاریکی.
عیبی نداره. به بد قولی هات عادت کردم.
از بچگی تو مراقبم بودی. تمام سعیتو می کردی تا بدی های مردم و روزگار ناراحتم نکنن. وقتی توی چشمات زل می زدم، نگرانی رو می خوندم.
اما یچیزی رو نمی دونستی. من نمی خواستم تو نگران بشی، پس مخفی کار خوبی شدم.
اره، من خودمو می زدم به سادگی، تا تو نگرانم نشی. حتی اون روزی که منو توی انباری زندانی کردن، فهمیده بودم که بچه ها باهام چیکار کردن. قلبم از رفتارشون شکسته بود. اما وقتی که تو اومدی و درو برام باز کردی، دیگه اهمیتی نداشت که چه اتفاقی افتاده. مهم این بود که تو اونجا بودی و همه چیز حل شده بود. پس چیزی نگفتم و فقط اشکامو پاک کردم.
اون شب کابوس مانند، وقتی که اون مرد سیاه پوش خانواده مونو کشت، فکر می کردم توهم مردی. دیگه دلیلی نمی دیدم که برای زنده موندنم تلاش کنم. پس همونجا روی خاک نرم خوابیدم تا زندگی ام به پایان برسه و به شماها بپیوندم. اما تو مثل همیشه، اومدی و نجاتم دادی. اون موقع بود که تو شدی دلیلی برای تلاش برای زنده موندن من. اما باز با نگاه نگرانت بهم زل زده بودی. انگار که همه دغدغه ات من بودم. پس بهت چسبیدم و چشمامو بستم و خودمو زدم به خواب، تا بتونی راحت تر فکر کنی و راهی برای نجات مون پیدا کنی. چون می دونستم، من نمی تونم کمکی برات بکنم، بلکه مزاحمتم.
تو توی جنگل بیهوش شدی و هرچی فریاد زدم بیدار نشدی. دستامو دورت حلقه کردم و کشون کشون تورو توی جنگل می بردم. تا اینکه کلبه چوبی پیرمرد رو دیدم. اگه مجبور نبودی ازم محافظت کنی، زخمی نمی شدی و می تونستی تنها فرار کنی. اما من مزاحم بودم. پس اون شب درحالی که بالاسرت توی خونه پیرمرد اشک می ریختم، به خودم قول دادم دیگه مزاحمت نباشم. و وقتی بیدار شدی، اشک هامو ریخته بودم و طوری وانمود می کردم که انگار به یاد نمیارم چه اتفاقی افتاده.
البته که خیلی کوچیک بودم و به مرور زمان، واقعا فراموش کردم.
از وقتی پیرمرد مرد و ما به اون کلبه کوچیک نقل مکان کردیم، سعی کردم تمام تلاشمو بکنم تا همه چیز طبق خواسته تو باشه. هرکاری می خواستی می کردی و هرکاری می گفتی برات انجام می دادم. خودمو به نفهمی می زدم و توی کارات دخالت نمی کردم. حتی وقتی زخمی میومدی خونه و زخماتو ازم مخفی می کردی، خودخوری می کردم و چیزی نمی گفتم. چون می دونستم نمی تونم کار خاصی برات بکنم. چون تو قوی بودی. پس سعی کردم به مشکلاتت اضافه نکنم. هرچند، شب ها زیر پتو گریه می کردم و این شده بود کار همیشگی من.
اما اون روز دیگه نتونستم تحمل کنم. چون وقتی داشتم خونه رو مرتب می کردم، کلی پانسمان خونی پیدا کردم. انقدر زیاد که دیوونه ام کرده بود. شاید واقعا یه مزاحم بودم، و نباید تو کارت دخالت می کردم. و تو رفتی. فکر کردم برای همیشه رفتی.
قلبم شکست، اما از طرفی خوشحال بودم؛ دیگه مزاحمت نبودم.
وقتی گیر این قصر بدتر از زندان افتادم، به هیچ وجه فکر نمی کردم بیای. خوشحال بودم که رفتی پی زندگی خودت و قرار نیست جونتو به خاطر من خطر بندازی. چندین بار فرار کردم و سعی کردم راهی پیدا کنم، اما نشد. و وقتی توی اون سیاه چال لنتی گیر افتاده بودم، تصمیم گرفتم که به زندگی ام پایان بدم. قرار بود صبح عروسی، آخرین صبحی باشه که من می بینم.
اما تو، مثل همیشه همه معادلات توی ذهنم رو تغییر دادی. پس دوباره بهت تکیه دادم و چشمامو بستم تا توی دست و پات نباشم.
می خواستم کمکت کنم. حداقل می تونستم تلاش کنم. اما باز با اون چشمای نگرانت بهم خیره شدی، و باعث شد که تمرکزتو از دست بدی و زخمی بشی.
و آخرش من بودم که با نگران کردنت باعث شکستت شدم. من باعث از دست دادنت شدم.
آه یوتا، می دونستی اون شوالیه لنتی که جونتو گرفت رو من روزها قبل از مرگ نجات داده بودم؟ اره، تو بهم گفته بودی غریبه ها رو راه ندم. و اگه به حرفت گوش داده بودم حالا اون زنده نبود تا تورو از من بگیره. همه جوره مقصر منم.
وقتی بازوی منو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاق اون شاهزاده خودخواه برد، از خشم می لرزیدم. می خواستم با همین دستام خفه اش کنم. اما باید صبر می کردم.
می دونی چرا؟
چون می خوام هردوی اونا رو باهم بکشم.
برادر عزیزم، این بار ، دیگه تو نیستی که مزاحم و توی دست و پات باشم. پس لازم نیست خودمو محدود کنم.
آره، زدم به سیم اخر.
این بار، فردا صبح قراره آخرین روزی باشه که اون شاهزاده از خود راضی و شوالیه اش زنده ان.
انتقامتو می گیرم. فقط برای همین زنده ام.»
☕️ #Sakura | @MAH_Text