eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
675 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
451 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/pm/bcR72d
𝖲𝗇𝗈𝗐𝗒 𝖬𝗈𝗎𝗇𝗍𝖺𝗂𝗇𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝖲𝗄𝗂🎿 🦢 | @MAH_Text
یه حمد شفا می خونین ؟ :)❤️
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 24 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 24 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و چهارم) « تاریکی... تاریکی... و بازهم تاریکی... قول داده بودی تنهام نذاری. خصوصا توی تاریکی. عیبی نداره. به بد قولی هات عادت کردم. از بچگی تو مراقبم بودی. تمام سعیتو می کردی تا بدی های مردم و روزگار ناراحتم نکنن. وقتی توی چشمات زل می زدم، نگرانی رو می خوندم. اما یچیزی رو نمی دونستی. من نمی خواستم تو نگران بشی، پس مخفی کار خوبی شدم. اره، من خودمو می زدم به سادگی، تا تو نگرانم نشی. حتی اون روزی که منو توی انباری زندانی کردن، فهمیده بودم که بچه ها باهام چیکار کردن. قلبم از رفتارشون شکسته بود. اما وقتی که تو اومدی و درو برام باز کردی، دیگه اهمیتی نداشت که چه اتفاقی افتاده. مهم این بود که تو اونجا بودی و همه چیز حل شده بود. پس چیزی نگفتم و فقط اشکامو پاک کردم. اون شب کابوس مانند، وقتی که اون مرد سیاه پوش خانواده مونو کشت، فکر می کردم توهم مردی. دیگه دلیلی نمی دیدم که برای زنده موندنم تلاش کنم. پس همونجا روی خاک نرم خوابیدم تا زندگی ام به پایان برسه و به شماها بپیوندم. اما تو مثل همیشه، اومدی و نجاتم دادی. اون موقع بود که تو شدی دلیلی برای تلاش برای زنده موندن من. اما باز با نگاه نگرانت بهم زل زده بودی. انگار که همه دغدغه ات من بودم. پس بهت چسبیدم و چشمامو بستم و خودمو زدم به خواب، تا بتونی راحت تر فکر کنی و راهی برای نجات مون پیدا کنی. چون می دونستم، من نمی تونم کمکی برات بکنم، بلکه مزاحمتم. تو توی جنگل بیهوش شدی و هرچی فریاد زدم بیدار نشدی. دستامو دورت حلقه کردم و کشون کشون تورو توی جنگل می بردم. تا اینکه کلبه چوبی پیرمرد رو دیدم. اگه مجبور نبودی ازم محافظت کنی‌، زخمی نمی شدی و می تونستی تنها فرار کنی. اما من مزاحم بودم. پس اون شب درحالی که بالاسرت توی خونه پیرمرد اشک می ریختم، به خودم قول دادم دیگه مزاحمت نباشم. و وقتی بیدار شدی، اشک هامو ریخته بودم و طوری وانمود می کردم که انگار به یاد نمیارم چه اتفاقی افتاده. البته که خیلی کوچیک بودم و به مرور زمان، واقعا فراموش کردم. از وقتی پیرمرد مرد و ما به اون کلبه کوچیک نقل مکان کردیم، سعی کردم تمام تلاشمو بکنم تا همه چیز طبق خواسته تو باشه. هرکاری می خواستی می کردی و هرکاری می گفتی برات انجام می دادم. خودمو به نفهمی می زدم و توی کارات دخالت نمی کردم. حتی وقتی زخمی میومدی خونه و زخماتو ازم مخفی می کردی، خودخوری می کردم و چیزی نمی گفتم. چون می دونستم نمی تونم کار خاصی برات بکنم. چون تو قوی بودی‌. پس سعی کردم به مشکلاتت اضافه نکنم. هرچند، شب ها زیر پتو گریه می کردم و این شده بود کار همیشگی من. اما اون روز دیگه نتونستم تحمل کنم. چون وقتی داشتم خونه رو مرتب می کردم، کلی پانسمان خونی پیدا کردم. انقدر زیاد که دیوونه ام کرده بود. شاید واقعا یه مزاحم بودم، و نباید تو کارت دخالت می کردم. و تو رفتی. فکر کردم برای همیشه رفتی. قلبم شکست، اما از طرفی خوشحال بودم؛ دیگه مزاحمت نبودم. وقتی گیر این قصر بدتر از زندان افتادم، به هیچ وجه فکر نمی کردم بیای. خوشحال بودم که رفتی پی زندگی خودت و قرار نیست جونتو به خاطر من خطر بندازی. چندین بار فرار کردم و سعی کردم راهی پیدا کنم، اما نشد. و وقتی توی اون سیاه چال لنتی گیر افتاده بودم، تصمیم گرفتم که به زندگی ام پایان بدم. قرار بود صبح عروسی، آخرین صبحی باشه که من می بینم. اما تو، مثل همیشه همه معادلات توی ذهنم رو تغییر دادی. پس دوباره بهت تکیه دادم و چشمامو بستم تا توی دست و پات نباشم. می خواستم کمکت کنم. حداقل می تونستم تلاش کنم. اما باز با اون چشمای نگرانت بهم خیره شدی، و باعث شد که تمرکزتو از دست بدی و زخمی بشی. و آخرش من بودم که با نگران کردنت باعث شکستت شدم. من باعث از دست دادنت شدم. آه یوتا، می دونستی اون شوالیه لنتی که جونتو گرفت رو من روزها قبل از مرگ نجات داده بودم؟ اره، تو بهم گفته بودی غریبه ها رو راه ندم. و اگه به حرفت گوش داده بودم حالا اون زنده نبود تا تورو از من بگیره. همه جوره مقصر منم. وقتی بازوی منو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاق اون شاهزاده خودخواه برد، از خشم می لرزیدم. می خواستم با همین دستام خفه اش کنم. اما باید صبر می کردم. می دونی چرا؟ چون می خوام هردوی اونا رو باهم بکشم. برادر عزیزم، این بار ، دیگه تو نیستی که مزاحم و توی دست و پات باشم. پس لازم نیست خودمو محدود کنم. آره، زدم به سیم اخر. این بار، فردا صبح قراره آخرین روزی باشه که اون شاهزاده از خود راضی و شوالیه اش زنده ان. انتقامتو می گیرم. فقط برای همین زنده ام.» ☕️ | @MAH_Text
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره، فکر ، هوا ، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت.. 'سهراب سپهری' ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 25 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 25 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت بیست و پنجم) درب اتاق شاهزاده را باز کرد. نیازی به در زدن نبود؛ می دانست شاهزاده اکنون در اتاق نیست و درگیر مراسم است که تا دوساعت دیگر شروع خواهد شد. آسوده خاطر و بی پروا در اتاق قدم گذاشت. به اطراف نگاهی انداخت و همه طرف و همه چیز را به دقت ازنظر گذراند. تا به حال به احتمال بودن اتاقک مخفی در اتاق شاهزاده فکر نکرده بود. اما حالا که می دانست، همه چیز و همه جا برایش مشکوک می نمود. جایی که کسی فکرش را هم نکند، هرجایی می توانست باشد. تنها نگاه کردن کافی نبود. دست به کار شد و شروع به گشتن کرد. وسایل را کمی جابجا کرد و دیوار پشتشان را بررسی کرد، اما نتوانست در مخفی را پیدا کند. هیچ خبری هم از فضای خالی و مخفی زیر اتاق شاهزاده نبود‌‌. بالای سقف هم اتاقکی نبود. دست به کمر ایستاد و دوباره اتاق را از نظر گذراند. وقت زیادی نداشت. کجا، کجا می توانست باشد؟ نگاهش روی کمدهای لباس های شاهزاده قفل شد. پشت تمام کمدها را بررسی کرده بود، جز یکی که نتوانسته بود حتی یک ذره تکانش بدهد. کمدی که شاهزاده جواهر و لباس های مورد علاقه اش را نگه می داشت و نمی گذاشت احدی نزدیک آن کمد شود‌‌. کمدی که تکان نمی خورد... فکری به ذهنش رسید. در کمد را باز کرد و دستش را از لای لباس ها گذراند. تقه ای به ته کمد زد. فضای خالی پشت کمد بود. درواقع کمد ته نداشت و به دیوار چسبیده بود تا در مخفی را پنهان کند. در قفل نبود. داخل کمد شد، در را بازکرد و وارد اتاقک مخفی شد. نور کم سویی دیده می شد. درکنار چراغ کوچکی که منبع نور بود، کسی نشسته بود. - کسی که دنبالش اومدی اینجا نیست، کای. کای جلوتر رفت و چهره پیشکار نمایان شد. - من دنبال تو اومده بودم. شاهزاده منو فرستاد دنبالت. - دروغه. جز من و شاهزاده کسی از این اتاقک باخبر نبود،حتی تو. و قرار نبود کسی باخبر بشه، خصوصا تو. چون شاهزاده می دونست که تو با اینجور کارها موافق نیستی. اما من دلیل دیگه ای داشتم. - منظورتو نمی فهمم. پیشکار بلند شد و قدم زنان به سمت کای رفت. - خوب هم می فهمی. اومده بودی دنبال دختره، نه؟ - منظورت چیه؟ کدوم دختر؟ امروز مراسم عروسی شاهزاده ست و کلی کار داریم. وقت چرت و پرت گفتن با تو رو ندارم. کای رو برگرداند و به سمت در رفت؛ اما پیشکار قدم هایش را تندتر کرد و دستش را روی شانه کای گذاشت و او را متوقف کرد. - نه کای، نه به این زودی. کای سردی تیغه خنجر را کنار گلویش حس کرد. - اونقدری وقت هست که باهم یه گپی بزنیم، نه؟ پس سرجات بمون و تکون نخور. کای سرجایش ایستاد و حرکتی نکرد. پیشکار دهانش را کنار گوش کای برد و زمزمه کرد: - تو از عروس شاهزاده خوشت اومده، نه؟ - مراقب حرف زدنت باش. - من خوب می دونم، کای. اون روز توی جنگل تو زخمی شدی و اون دختر تورو نجات داد. همونجا بهش دل بستی، نه؟ وقتی برگشتی به قصر، متوجه زخمات شدم، خیلی وخیم بود. هیچکسی توی دهکده تورو ندیده بود. فقط یک نفر می تونست نجاتت داده باشه و اونم همین دختر بود که همون نزدیکی زندگی می کرد. تو بهش مدیونی و البته بهش دل بستی. پس اومدی نجاتش بدی و به شاهزاده خیانت کردی. - چرت و پرت نگو. - تلاش نکن، فایده ای نداره. من همه چیزو می دونم. تو حتی آخرین امیدش، شوالیه سیاه رو درجا کشتی درحالی که می تونستی اینکارو نکنی، فقط برای اینکه بتونی اون دختر رو به دست بیاری. کای بی صدا لب زد: نه، من برادرشو کشتم. - چیزی گفتی، کای؟ - قصدت ازین داستان سرایی ها چیه؟ می خوای به چی برسی؟ - داستان سرایی؟ حقیقتو گفتم! قبول نداری؟ - من با هشدار دادن به شاهزاده درباره گذشته اون دختر، جونشو نجات دادم. اگه پادشاه اون دخترو می دید زنده نمی موند. پس با نجات دادن زندگی اش دینمو ادا کردم. دیگه لزومی نداره که بخوام به شاهزاده خیانت کنم. دست ازین یاوه گویی ها بردار. - تو اینجایی و همین مدرکی میشه بر خیانت ات! اهمیتی نمیدم حقیقت واقعا چیه. توی لنتی... کای روی پایش چرخید‌. اندکی گردنش خراشیده شد. پنجه به پنجه پیشکار شد و او را به عقب هل داد و به دیوار چسباند. زانو اش را بالا برد و محکم توی شکم پیشکار کوبید. پیشکار ناله ای کرد و خون از دهانش بیرون ریخت. با ضربه ای که به گردنش زد، پیشکار بیهوش شد و روی زمین افتاد. کای با گوشه آستینش خون روی گردنش را پاک کرد و به جسم بیهوش پیشکار خیره شد. - حق با تو بود. واقعا یکی داشت تو کارام فضولی می کرد. سپس چراغ را برداشت و از اتاقک مخفی خارج شد. ☕️ | @MAH_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/pm/bcR72d فردا به ناشناس هاتون در اینجا پاسخ خواهیم داد.
از کسانیکه میکوشند آرزوهایت را کوچک و بی ارزش جلوه دهند،دوری کن. مردم کوچک آرزوهای دیگران راکوچک میشمارند،ولی افرادبزرگ به تو میگویند که تو هم میتوانی بزرگ باشی! 🦢 | @MAH_Text