سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 41 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و یکم)
چندسال بعد، با اینکه نوجوون بودم، از طرف پدر دنکی که حالا پادشاه بود، به ماموریتی در کشور همسایه فرستاده شدم. اما همین که پام به اون کشور رسید دستگیر شدم، و فهمیدم که پادشاه از عمد منو لو داده تا از دستم خلاص بشه. یعنی بهم مشکوک شده بود؟
منو به زندان قصر بردن و اونجا زندانیم کردن. حکمم معلوم بود، به عنوان جاسوس اعدامم می کردن. خنده ام گرفت؛ به جرم نکرده باید می مردم. اما، پس قولی که به پدر و یوتا داده بودم چی می شد؟ من نباید به همین زودی می مردم. کارهای نکرده زیادی روی دوشم بود. بلند شدم تا با کمی راه رفتن در همون سلول کوچک،فکرم باز بشه و شاید راه حلی به ذهنم برسه. متوجه شدم که یه پسر دیگه اندکی اون ور تر افتاده. توی تاریکی زندان زیاد چیزی دیده نمی شد، پس به سمتش رفتم تا بهتر ببینمش.
ناباورانه خودمو کنارش انداختم و موهای سفید اون پسر رو از روی صورتش کنار زدم. بهت نمی ذاشت صدایی از گلوم خارج بشه. بعد از چند ثانیه، اسمشو فریاد زدم:
- یوتا.!
- تو.. یوکا؟
اینکه می دونستم ازین کارا بدش میاد، جوری بغلش کردم که کم مونده بود خفه بشه. دلم برای اون احمق تنگ شده بود؛ چندسالی بود که ازش خبر نداشتم.
و اونجا بود که از یوتا بدترین خبر عمرم رو شنیدم؛ پدر دنکی بیخیال نشده بود و به طور هوشمندانه ای، با پخش شایعاتی درباره نحس بودن موسفید ها، خانواده مو پیدا کرده بود و پدر و مادرم رو کشته بود. یوتا شانس آورده بود که تونسته بود با یوکو به این کشور فرار کنه. با این که سنش کم بود، گروهی از موسفید هایی که به کشور همسایه فرار کرده بودند رو جمع کرده بود و گروهی تشکیل داده بود تا بتونه انتقام بگیره. اما توسط نیروهای همون کشور به جرم خرابکاری دستگیر شده بود. اونجا بود که باهم قرار گذاشتیم که اگه ازون زندان زنده بیرون اومدیم، با هم حساب پادشاه ماکی رو برسیم.
دیدن یوتا دراون وضعیت شانس بزرگی بود؛ چون همیشه توی اون کله خرابش یه فکر بکری داشت. و همینطور هم شد. یوتا تصمیم گرفت برای نجات جونمون به پادشاه کشور همسایه بگه که پسر شاهزاده یوسکه ست. ریسک داشت اما، چاره ای نبود. یوتا فکر می کرد جواب میده، تا جایی که به یاد داشت تا وقتی که پدربزرگ کشور رو اداره می کرد، این دوکشور روابط خیلی خوبی داشتند. اما کی به گذشته اهمیت میده، وقتی پدر دنکی هروقت می تونست به مرزهای کشورشون یورش می برد و یا جاسوسی می کرد؟ البته می دونستم که یوتا همه این چیزا رو خوب می دونه و بهشون فکر کرده. پس افکارمو برای خودم نگه داشتم و صبر کردم تا نقشه یوتا عملی بشه.
نمی دونم شانس بود یا چی، ولی پادشاه از شنیدنش خوشحال شد و قرار سری با یوتا گذاشت. قرار شد یوتا رو جز شوالیه های کشورش بپذیره تا یوتا بتونه در قالب شوالیه کشور، به نقشه پس گرفتن کشور برسه. و درعوض، کشورشون رو حمایت کنه و روابط حسنه ی بین دوکشور دوباره ایجاد بشه. معامله انجام شد و یوتا شرط معامله رو آزادی من گذاشت، بدون اینکه درباره اینکه من کیم چیزی به پادشاه توضیح بده.
و ازونجا نقشه دوجانبه برادرا شروع شد؛ من از داخل کشور و یوتا از بیرون کشور، کشورمونو پس می گرفتیم.
وقتی به کشور برگشتم، دیگه تومه زنده نبود. احتمالا پادشاه به شوالیه ارشد مشکوک بود که نکنه درباره حقیقت آتش سوزی همه چیزو فهمیده باشه؛ و شرشو کم کرده بود. برای همین منو هم به جای دوری فرستاده بود و سعی کرده بود از دست منم خلاص شه، اما من به قصر برگشته بودم. دنکی هم که پی برده بود یچیزی اشتباهه، ازون به بعد به طور وسواس گونه ای حواسش به من بود تا مبادا منو از دست بده.
واقعا خوش شانس بودم که دنکی دوستم بود و از من حمایت می کرد؛ ولی ازینکه روزی باید علیه پدرش دست به کار می شدم ناراحت بودم. یعنی وقتی اون روز می رسید، دنکی درباره من چه فکری می کرد؟ یعنی یکبار دیگه به روح و روانش صدمه می زدم..؟
ازون موقع، مدتها گذشته بود و من و دنکی جوانان برومندی شده بودیم. من جای شوالیه تومه رو گرفته بودم و یوتا هم شوالیه ارشد کشور همسایه شده بود.
اگه فکر می کنید که همه این مدت از یوتا بی خبر بودم، اشتباه می کنید. هرچند وقت یکبار می دیدمش، ولی نه به عنوان یوتا و برادرم؛ به عنوان کورو، شوالیه سیاه، و دشمنم. هربار به تور هم می خوردیم، خیلی جدی باهم مبارزه می کردیم. می دونستم که یوتای کله خراب چقدر محتاطه، پس سعی می کردم خوب نقش بازی کنم تا مورد نگاه های آتشینش قرار نگیرم. ولی چیزی که اعصاب منو خراب می کرد، این بود که اون لنتی زیادی تو نقشش فرو می رفت. زیادی وزنه مسئولیت رو روی دوش خودش می انداخت و من اینو کاملا می فهمیدم.
☕️ #Sakura | @Green_text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/secret/616924839
جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
سعی کنید آدمای اطرافتونو بشناسید؛
نه از رو ظاهر!
زمان بدین تا ذاتشونو نشون بدن تا بفهمی با چجور آدمی هم کلام شدی.
☕️ #Sakura | @Green_text
تنهایی ما بخاطر کمیت آدمای دورمون نیست، بخاطر کیفیتشونه.
☕️ #Sakura | @Green_text
متاسفانه حق با اونی بود که گفت:
هیچ چیز از هیچکس بعید نیست.
☕️ #Sakura | @Green_text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 42 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت چهل و دوم)
اون شب، دنکی رو که مخفیانه به کشور همسایه رفته بود تا سروگوشی آب بده همراهی می کردم. بخاطر زخم شونه دنکی نگران بودم؛ دنکی توی نبردی که مدتی پیش داشتیم، زیاده روی کرده بود و بدون اینکه برای قوای پشتیبانی صبر کنه، به دل دشمن زده بود. همونجا شونه اش آسیب شدیدی دیده بود و اگه به موقع سر نمی رسیدم، حتما می کشتنش. دنکی بود دیگه، اهل تسلیم شدن نبود. اما جدای از این ها، حس بدی داشتم؛ انگار که قرار بود اتفاق بدی رخ بده.
همیشه حق با حس ششم منه، می دونستید؟ آخه دقیقا همینطور شد. یه مشت راهزن جنگلی بی سروپا اول چرخ کالسکه رو شکستن بعد به سمتمون حمله ور شدن. خیرسرم یه شوالیه ام. از پسشون برمیومدم، اما مشکل اصلی دنکی بود که نباید وارد مبارزه می شد و از دستش کار می کشید. نباید به شونه اش فشار می آورد. باید مجبورش می کردم بره. و برای این کار، با عذاب وجدان از نقطه ضعفش استفاده کردم:
- شاهزاده، مگه به من اعتماد ندارید؟
تونستم دنکی رو با کمک پیشکارش فراری بدم، به قیمت اینکه خودم توی محاصره شون بیوفتم. البته شکستن محاصره چندتا دزد بی سروپا که کار سختی نبود، حتی با وجود اینکه تنها بودم. ولی از شانس زیبایی که من دارم، گیر آدمای عادی نیوفتاده بودم که! گیر راهزنای جنگلی افتاده بودم و اوناهم که سرشون درد می کنه برای دردسر! و عمرا باخت رو نمی پذیرفتن. پس همگی باهم ریختن رو سر من. من تنها بودم و اون ها خیلی زیاد. شب بود و تاریکی هم انگار به کمک اونا اومده بود. من همینجوریش هم با جنگل آشنا نبودم و فاتحه ام خونده بود؛ حالا که شب بود حتما چیزی از جسدم نمی موند.
بدرود زندگی! وقتی با ضربه ای که به پهلوم زده بودن درد رو تا اعماق استخونام حس کردم، توی ذهنم مشغول خداحافظی با این دنیا بودم. اما پاک فراموش کرده بودم که یکی هست که حالاحالاها باهام کار داره. نفهمیدم چطور، اما یوتا مثل همیشه در موقعیت حساس از ناکجا آباد سر رسید و حسابشونو رسید. شانس آورده بودم که یوتا به موقع رسید. هی، پس اونقدرا هم بدشانس نبودم.
نه که فکر کنید من ضعیف ترم، ولی اون توی این کشور بزرگ شده نه من! اونه که به این جنگلای لنتی آشناست نه من! اصلا منو چه به جنگل با این همه شاخ و برگ و حشره؟! و البته نکته مهم تر چیزیه که اون موقع نمی دونستم؛ خونه یوتا همون حوالی بود. پس حق رو به من میدید نه؟ ندادید هم ندادید، به کتف چپم.
از نحوه شمشیر زدن یوتا می تونستم بفهمم که عصبانیه. عصبانیت های این موجود دائم الپوکر حتی برای منی که برادرش بودم هم ترسناک بود، متوجهید دیگه؟ انقدر که خود من که بارها مبارزه شو دیده بودم، یه گوشه افتاده بودم و با بهت نگاه می کردم. دلم به حال راهزنای بدبخت سوخت، امیدوار بودم که عقلشون برسه و فرار کنن. یسری ها عقلشون رسید، یسری ها هم نه.
شاید باید یبار دیگه غزل خداحافظی رو می خوندم، البته این بار از جهت مرگ به دست خشم برادر. بعد ازینکه آخرین راهزن رو ازپا درآورد، با نگاه پوکری که این بار عصبانیت رو به خوبی می شد توش دید، به سمت من اومد.
- بهت گفته بودم حالاحالاها کار داریم و حق نداری بمیری، نه؟ گفته بودم اگه بمیری می کشمت.
- نازی نازی، یوتا کوچولوی عصبانی.
- چجوری هیچوقت نمی فهمی کی باید شوخی کنی کی نه؟ آسیب دیدی؟
- درباره من چی فکر می کنی. من شوالیه ارشد کشورم هستم. فقط یه زخم کوچیک برداشتم.
زیربغلمو گرفت و بلندم کرد. یوتا و ازین کارا؟ خورشید از کدوم طرف دراومده بود خدا می دونه. شماهم منو میشناسید دیگه، غیرممکنه سربه سرش نذاشته باشم.
ازون جنگل لنتی خارج شدیم. صبح شده بود و هوا روشن شده بود.
یوتا به سمت کلبه کوچکی اشاره کرد.
- اونجا خونه من و یوکو ئه. می دونم که یوکو کمکت می کنه. فقط مراقب باش چیزی رو لو ندی. من نمی تونم همراهت بیام، نمی دونم دراون صورت باید به یوکو چی بگم. خودت میتونی خودتو به خونه برسونی، مگه نه؟
- پس بگو چرا انقدر توی جنگل خوبی. هرروز میری جنگل گردی؟
- چاره ای نیست، باید خواهرمونو که توی سرک کشیدن توی همه چی به تو رفته رو پیدا می کردم.
- به خواهرمون یاد ندادی مثل خودت محتاط باشه و کسیو تو خونه راه نده؟
- معلومه که یاد دادم؛ ولی چون خوب می شناسمش که عین خودت کله شقه، می دونم با وجود همه سختگیری هام تورو راه میده. می دونم که نمی تونه نسبت به یه دیوونه زخمی بیخیال باشه.
یوتا بین درخت ها پنهان شد و من موندم و خواهری که بعد سالها قرار بود ببینمش ولی هیچ واکنشی نداشته باشم. البته که دراین میان زخمم که داشت خونریزی می کرد هیچ اهمیتی نداشت. نزدیک درکلبه که رسیدم، چشمام سیاهی رفت و افتادم...
☕️ #Sakura | @Green_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟
https://daigo.ir/secret/616924839
جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.