eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سعی کنید آدمای اطرافتونو بشناسید؛ نه از رو ظاهر! زمان بدین تا ذاتشونو نشون بدن تا بفهمی با چجور آدمی هم کلام شدی. ☕️ | @Green_text
تنهایی ما بخاطر کمیت آدمای دورمون نیست، بخاطر کیفیتشونه. ☕️ | @Green_text
متاسفانه حق با اونی بود که گفت: هیچ چیز از هیچ‌کس بعید نیست. ☕️ | @Green_text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 42 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 42 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت چهل و دوم) اون شب، دنکی رو که مخفیانه به کشور همسایه رفته بود تا سروگوشی آب بده همراهی می کردم. بخاطر زخم شونه دنکی نگران بودم؛ دنکی توی نبردی که مدتی پیش داشتیم، زیاده روی کرده بود و بدون اینکه برای قوای پشتیبانی صبر کنه، به دل دشمن زده بود. همونجا شونه اش آسیب شدیدی دیده بود و اگه به موقع سر نمی رسیدم، حتما می کشتنش. دنکی بود دیگه، اهل تسلیم شدن نبود. اما جدای از این ها، حس بدی داشتم؛ انگار که قرار بود اتفاق بدی رخ بده. همیشه حق با حس ششم منه، می دونستید؟ آخه دقیقا همینطور شد. یه مشت راهزن جنگلی بی سروپا اول چرخ کالسکه رو شکستن بعد به سمتمون حمله ور شدن. خیرسرم یه شوالیه ام. از پسشون برمیومدم، اما مشکل اصلی دنکی بود که نباید وارد مبارزه می شد و از دستش کار می کشید. نباید به شونه اش فشار می آورد. باید مجبورش می کردم بره. و برای این کار، با عذاب وجدان از نقطه ضعفش استفاده کردم: - شاهزاده، مگه به من اعتماد ندارید؟ تونستم دنکی رو با کمک پیشکارش فراری بدم، به قیمت اینکه خودم توی محاصره شون بیوفتم. البته شکستن محاصره چندتا دزد بی سروپا که کار سختی نبود، حتی با وجود اینکه تنها بودم. ولی از شانس زیبایی که من دارم، گیر آدمای عادی نیوفتاده بودم که! گیر راهزنای جنگلی افتاده بودم و اوناهم که سرشون درد می کنه برای دردسر! و عمرا باخت رو نمی پذیرفتن. پس همگی باهم ریختن رو سر من. من تنها بودم و اون ها خیلی زیاد. شب بود و تاریکی هم انگار به کمک اونا اومده بود. من همینجوریش هم با جنگل آشنا نبودم و فاتحه ام خونده بود؛ حالا که شب بود حتما چیزی از جسدم نمی موند. بدرود زندگی! وقتی با ضربه ای که به پهلوم زده بودن درد رو تا اعماق استخونام حس کردم، توی ذهنم مشغول خداحافظی با این دنیا بودم. اما پاک فراموش کرده بودم که یکی هست که حالاحالاها باهام کار داره. نفهمیدم چطور، اما یوتا مثل همیشه در موقعیت حساس از ناکجا آباد سر رسید و حسابشونو رسید. شانس آورده بودم که یوتا به موقع رسید. هی، پس اونقدرا هم بدشانس نبودم. نه که فکر کنید من ضعیف ترم، ولی اون توی این کشور بزرگ شده نه من! اونه که به این جنگلای لنتی آشناست نه من! اصلا منو چه به جنگل با این همه شاخ و برگ و حشره؟! و البته نکته مهم تر چیزیه که اون موقع نمی دونستم؛ خونه یوتا همون حوالی بود. پس حق رو به من میدید نه؟ ندادید هم ندادید، به کتف چپم. از نحوه شمشیر زدن یوتا می تونستم بفهمم که عصبانیه. عصبانیت های این موجود دائم الپوکر حتی برای منی که برادرش بودم هم ترسناک بود، متوجهید دیگه؟ انقدر که خود من که بارها مبارزه شو دیده بودم، یه گوشه افتاده بودم و با بهت نگاه می کردم. دلم به حال راهزنای بدبخت سوخت، امیدوار بودم که عقلشون برسه و فرار کنن. یسری ها عقلشون رسید، یسری ها هم نه. شاید باید یبار دیگه غزل خداحافظی رو می خوندم، البته این بار از جهت مرگ به دست خشم برادر. بعد ازینکه آخرین راهزن رو ازپا درآورد، با نگاه پوکری که این بار عصبانیت رو به خوبی می شد توش دید، به سمت من اومد. - بهت گفته بودم حالاحالاها کار داریم و حق نداری بمیری، نه؟ گفته بودم اگه بمیری می کشمت. - نازی نازی، یوتا کوچولوی عصبانی. - چجوری هیچوقت نمی فهمی کی باید شوخی کنی کی نه؟ آسیب دیدی؟ - درباره من چی فکر می کنی. من شوالیه ارشد کشورم هستم. فقط یه زخم کوچیک برداشتم. زیربغلمو گرفت و بلندم کرد. یوتا و ازین کارا؟ خورشید از کدوم طرف دراومده بود خدا می دونه. شماهم منو میشناسید دیگه، غیرممکنه سربه سرش نذاشته باشم. ازون جنگل لنتی خارج شدیم. صبح شده بود و هوا روشن شده بود. یوتا به سمت کلبه کوچکی اشاره کرد. - اونجا خونه من و یوکو ئه. می دونم که یوکو کمکت می کنه. فقط مراقب باش چیزی رو لو ندی. من نمی تونم همراهت بیام، نمی دونم دراون صورت باید به یوکو چی بگم. خودت میتونی خودتو به خونه برسونی، مگه نه؟ - پس بگو چرا انقدر توی جنگل خوبی. هرروز میری جنگل گردی؟ - چاره ای نیست، باید خواهرمونو که توی سرک کشیدن توی همه چی به تو رفته رو پیدا می کردم. - به خواهرمون یاد ندادی مثل خودت محتاط باشه و کسیو تو خونه راه نده؟ - معلومه که یاد دادم؛ ولی چون خوب می شناسمش که عین خودت کله شقه، می دونم با وجود همه سختگیری هام تورو راه میده. می دونم که نمی تونه نسبت به یه دیوونه زخمی بیخیال باشه. یوتا بین درخت ها پنهان شد و من موندم و خواهری که بعد سالها قرار بود ببینمش ولی هیچ واکنشی نداشته باشم. البته که دراین میان زخمم که داشت خونریزی می کرد هیچ اهمیتی نداشت. نزدیک درکلبه که رسیدم، چشمام سیاهی رفت و افتادم... ☕️ | @Green_Text
نظرتون راجب داستان "امید سبز" و دیگر فعالیت های کانال چیه؟ https://daigo.ir/secret/616924839 جواب ناشناس هاتون رو در اینجا ببینید.
تازگیا خیلی کم پیدایینا، داستانو دنبال می کنید؟ فکر کنم باید دوباره یوتا رو بکشم تا یکم ناشناس رو شلوغ کنید دلمون براتون تنگ نشه. 😂
امروز فوتبالو می بینید؟ نظرتون چیه؟ قطر می بره یا ایران؟ تو ناشناس بهم بگید.
به طرز عالی، نبردیم. این عادیه که ژاپنو جوری که دهن همه باز موند می بریم و به قطر می بازیم؟ ☕️ | @Green_Text
عید مبعث بر همگان مبارک! 🌷