eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
8 نشونه که میگن زندگی خوبی داری.! از خدا تشکر کن، این همه خوشی رو یه جا داری! ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 52 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 52 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه و دوم) در طول این دوروز، علاوه بر شب ها که پیش یوتا می موندم، روزها هم هروقت می تونستم و می شد که از چشم خبرچین ها درامان بود، بهش سر می زدم. اما بخاطر مشغله هایی که داشتم و حساسیتی که روم بود و چشم هایی که همه جای قصر بودن، زیاد نمی تونستم اینکارو کنم. برای خود یوتا هم خطرناک بود. اگه قضیه لو می رفت، کار هرسه نفرمون و همه افرادمون که چشم به انتظار اقدامات ما بودن تموم بود. اما شب بهترین موقع بود برای اینکه تمام مدت پیشش بمونم و مراقبش باشم، و اینکار با کمک و حمایت کِن راحت تر می شد. به عنوان فرمانده نیروهای قصر، از ریز و درشت تک تک سرباز ها خبر داشتم. می دونستم دقیقا کجان و چیکار می کنند. می دونستم که چطور میشه بدون اینکه توسط نگهبان های قصر دیده بشم حرکت کنم. و این امتیاز مثبت برای من مهم بود؛ چون می تونستم بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم خودمو به دریچه مخفی برسونم و به زیرزمین مخفی برم. توی تاریکی شب، و تاریکی راهرو مخفی قدم بر می داشتم؛ درحالی که از درون از مقصد و آن چه در انتظارم بود می ترسیدم. از یک طرف، با گام های تند قدم برمی داشتم تا زودتر برسم. نگران بودم که دراین چند ساعتی که به یوتا سر نزده بودم، نکنه مثل دیشب حالش بد شده باشه. چون دیشب که پیشش بودم، تب وحشتناکی کرده بود. نمی شد اون وقت شب ماساتو رو از خوابگاه درمانگاه بیرون بیارم بدون اینکه کسی شک کنه. انقدر این در و اون در زدم تا بالاخره نزدیکای صبح تب اش قطع شد. البته ماساتو بهم گفته بود که شب اول این اتفاق رخ میده؛ اما من خیلی وحشت کرده بودم. وحشت زده بودم، ازین که از دستش بدم. و از طرفی، می ترسیدم که نکنه به اونجا برسم و ببینم که... نه، حتی جرئت نداشتم به زبون بیارمش. اما بالاخره، در پایان هر راهی رسیدنه. کنارش نشستم و به دیوار تکیه دادم. هنوز بیهوش بود. فردا باید ماساتو رو میاوردم و ازش می خواستم هرکاری می تونه بکنه تا بیدار شه. دیگه خیلی خوابیده بود! چندساعتی گذشت و ازاونجایی که سومین شبی بود که نخوابیده بودم، چشمام گرم شدن و خوابم برد. نمی دونم چند دقیقه خوابیدم، ولی با کابوس وحشتناکی که دیدم از خواب پریدم. کابوسی که انگار از درون من و احساسات خودم الهام گرفته بود، از وحشت درونم. حتی نمی خوام بیان کنم که چی دیدم. آره، من می ترسیدم که اطرافیانم رو از دست بدم. می ترسیدم که تک تک شون رو دیگه نداشته باشم. توی بازی پرخطری قرار گرفته بودم که هربار یکی از اطرافیانم در معرض صدمه قرار می گرفت. یوتا، یوکو، دنکی، کن. هرکدوم در جبهه ها و جایگاه های متفاوتی از این بازی قرار گرفته بودن. و من هربار ذهنم درگیر این می شد که چجوری می تونم از تک تک شون محافظت کنم.؟ به یوتا نگاه کردم. هنوز نفس می کشید و در خواب بود. نفس راحتی کشیدم. بلند شدم تا کمی قدم بزنم تا خوابم بپره. به بدنم کش و قوسی دادم و لبخندی زدم تا یوکای خل و چل درونم جای کای رو بگیره. از گوشه چشم حواسم به یوتا بود. یه لحظه احساس کردم دیدم که یوتا تکون خورد. برگشتم و نگاهش کردم. بنظر میومد که هنوز خوابه. کمی جلوتر رفتم. با خودم گفتم احتمالا خیال کردم؛ تا اینکه با چشمای خودم دیدم که پلکاش لرزید. ناباورانه بهش خیره شدم و کنارش نشستم. - ی...یوتا..؟ ☕️ | @Green_Text
‌از شام آمده‌بود؛ امام را که دید، شناخت؛ چشم بست و دهان باز کرد به هر بد و بیراهی که در زندگی‌اش یاد گرفته بود! امام صبر کرد ناسزاهایش تمام شود؛ جلوتر رفت و لبخند زد: «به گمانم غریبی در این شهر... شاید هم مرا بد شناخته‌ای. اگر چیزی نیاز داری یا گرسنه‌ای، روی من حساب کن! اگر بخواهی، می‌توانم راهنمایی‌ات کنم. اگر نیازمندی، بی‌نیازت می‌کنم. اگر آواره‌ای، پناهت می‌دهم.» مرد شامی مات و مبهوت نگاهش می‌کرد. امام ادامه داد: «اصلاً می‌خواهی وسایلت را برداری و تا وقتی در این شهری، مهمان من باشی؟ برایت بهتر است ها! هم خانه‌ام وسیع است، هم برای پذیرایی از تو، دارایی کافی دارم.» مرد شامی زد زیر گریه. نگاه پرمهرِ امام حسـن مجـتبیٰ علیه‌السلام که گریه‌اش را بند آورد، زبان باز کرد؛ این‌بار با شرمی که از کلماتش می‌چکید: «من گواهی می‌دهم که تو خلیفه‌ی خداوند روی زمینی! خدا خودش بهتر می‌داند رسالتش را به عهده‌ی چه کسانی بگذارد... من تا حالا از هیچ‌کس به‌اندازه‌ی تو و پدرت بیزار نبودم! اما الآن تو برایم محبوب‌ترینی پسرِ علی...» و مهمانِ خانه‌ی امام شد... 💚 🍀 | @Green_Text
- خب تو عید چیکارا کردی؟ - .... ☕️ | @Green_Text
✢ به اشتباهاتم که گوش کردم، رشد کردم.🌱 ☕️ | @Green_Text
به عقب نگاه کردن همیشه بد نیست که!!! گاهی وقتا باید نگاه کرد و درس گرفت تا بهتر بتوان زندگی کرد.👌 ☕️ | @Green_Text
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم ! وقتی محبت کردم و تنها شدم وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا “خـدا” را فهمید… 🙂 ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 53 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 53 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه و سوم) - یوتا؟ صدای منو می شنوی؟ هی پسر، بیدار شو دیگه! دستمو لای موهاش بردم. - کلاه گیسش به درد خودش می خوره. این چه موهای مشکی ایه. موهای من صدبرابر بهتر و قشنگ تره. کلاه گیس مشکی اش رو از روی سرش برداشتم و روی موهای سفید و دوست داشتنی خودش دست کشیدم. نگاهم به چشماش گره خورد و دیدم که بالاخره چشماشو باز کرده. انقدر خوشحال شده بودم که انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودن. - چه عجب بیدار شدی خوش خواب. دوروز کامله که بیهوش بودی. انقدر خوشحال شده بودم که عصبانیت و دلخوری هام رو فراموش کرده بودم. به آرنجش تکیه کرد و بلند شد. از قیافه درهمش فهمیدم که داره درد می کشه، پس سریع شونه هاشو گرفتم. معلوم نبود باز دنبال چه دردسریه. - چته؟ - باید برم... یوکو... - حالش خوبه. - باید برم! - کر هم شدی؟ گفتم جاش خوبه. بگیر بخواب تا نزدمت! شونه های یوتا رو به عقب بردم و به زور خوابوندمش. البته، احتمالا از عصبانیت به زمین کوبیده باشمش. هنوز بیدار نشده داشت روی اعصابم راه می رفت. - چجوری... چجوری... بی حالی صداش روان مو آزرده می کرد. کاش بجای اینکه به دنبال دردسر می گشت فقط استراحت می کرد تا زودتر سرپا شه. - چجوری زنده ای؟ - نه... - چجوری نمردی؟ - نه... - د لامصب جون بکن. چجوری چی؟ - چجوری منو آوردی اینجا؟ لو نرفتی که؟ چرا این ریسکو کردی احمق! از لرزش صداش فهمیدم که خیلی با وجود این که ضعیف شده و صداش به زور درمیاد، همه توانشو به کار برده تا صداشو برام ببره بالا. توی این وضعیت هم دنبال تشر زدن بود. همه عصبانیتی که فراموش کرده بودم، به علاوه همه عصبانیت و دلخوری که تمام این مدت و تمام این سال ها درونم پنهان کرده بودم، همه وهمه از اعماق وجودم بیرون اومدن. به نیم ثانیه نکشید، مشتمو حواله صورتش کردم. انقدر عصبانی بودم که نمی دونم چقدر محکم زدم. نمی دونم بخاطر ضعف جسمی یوتا بود یا محکم زدن من، اما با همون مشت یوتا به طرف دیوار پرت شد. - نه لو نرفتم! به وضوح از تک تک سلول های بدنم، عصبانیت رو حس می کردم. کارد می زدی خونم در نمیومد. می خواستم بلند شم و برم کمی قدم بزنم تا بلکه آروم شم، اما انگار پاهام اینو نمی خواستن. دیگه ازین که اون همه نگرانی و ناراحتی رو درونم مخفی کنم و به روی خودم نیارم، خسته شده بودم، پر شده بودم. هرچی که توی ذهنم بود، و همه نگرانی ها و ناراحتی هایی که این مدت کشیده بودم رو ریختم بیرون و همه رو بهش گفتم... وقتی حرفام تموم شد، توی چشماش خیره شدم. - اگه نمی تونی اینو درک کنی که با این کارات چه حسی به من و یوکو دست داد و چه فشار عظیمی رو متحمل شدیم، چجور برادری هستی؟ می دونستم که نباید چنین چیزی رو می گفتم. می دونستم که تمام مدت خودشو قربانی می کرده تا آینده رو برای ما بذاره؛ ولی ما اینو نمی خواستیم. می دونستم که هم من، هم یوکو از دست این کاراش خیلی حرص خوردیم. نیازی به قربانی نبود، اگه بیشتر مراقب خودش می بود، می تونستیم آینده رو سه تایی داشته باشیم. - یوتا، تو نمی خوای ما رو از دست بدی؛ ماهم نمی خوایم! من و یوکو آینده رو با تو می خوایم. باهمدیگه کشورمونو پس می گیریم. سه تایی. دیگه نمی خواستم جوری رفتار کنه که انگار قرار نیست درآینده با ما باشه. نمی خواستم دیگه ببینم که تو خطر میوفته. اون حسی که اون به ما داشت، ماهم نسبت به اون داشتیم و اون نمی فهمید. اشک از گوشه چشم یوتا سرریز شد. خیلی شوکه شدم؛ تا حالا ندیده بودم یوتا گریه کنه، حتی توی بچگی. فکر نمی کنم هیچکس دیگه هم دیده باشه. اما حالا، برادر دوقلوی سرد و محتاط من داشت گریه می کرد. - متاسفم... اول گریه، حالا هم عذرخواهی؟ هیچوقت این جنبه شخصیت یوتا رو ندیده بودم. عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد. شاید نباید اون حرفا رو بهش می زدم. نکنه بهش آسیب زده بودم؟ اما من فقط می خواستم بهش بفهمونم که دیگه حق نداره خودشو توی خطر بندازه. سکوت بینمون حاکم شده بود. حدس زدم که شاید هنوز هم نگران یوکو باشه. - یوکو با من، باشه؟ خودم نجاتش میدم. هردوتون رو نجات میدم. تو فقط روی بهتر شدنت تمرکز کن. - یوکا... مراقب باش.. فکر می کنم یکی داره جاسوسی ات رو می کنه... یکی ... یکی داره توی کارات فضولی می کنه... از صداش می شد فهمید که رمقی براش نمونده بود. - حله یوتا. تو فعلا به هیچی فکر نکن و دوباره سرپا شو. بهت نیاز داریم. چشماشو بست. اشک هنوز هم از گوشه چشمش می بارید. انقدر گریه کرد که بدن ضعیف شده اش به لرزش افتاد و از هوش رفت. همه دنیا روی سرم خراب شد. تقصیر من بود، زیاده روی کرده بودم. درحالی که دستم می لرزید، بغلش کردم و موهای سفیدش رو بوسیدم. من... من چیکار کرده بودم؟ ☕️ | @Green_Text
اینم از پارت جدید امروز. برید بخونید و حال کنید. بعدش هم بریزید تو ناشناس که درباره داستان و این پارت جدید حرف بزنیم. 👌😂 زود باشید که منتظرتونم.