eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
680 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- خب تو عید چیکارا کردی؟ - .... ☕️ | @Green_Text
✢ به اشتباهاتم که گوش کردم، رشد کردم.🌱 ☕️ | @Green_Text
به عقب نگاه کردن همیشه بد نیست که!!! گاهی وقتا باید نگاه کرد و درس گرفت تا بهتر بتوان زندگی کرد.👌 ☕️ | @Green_Text
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم ! وقتی محبت کردم و تنها شدم وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا “خـدا” را فهمید… 🙂 ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 53 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 53 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه و سوم) - یوتا؟ صدای منو می شنوی؟ هی پسر، بیدار شو دیگه! دستمو لای موهاش بردم. - کلاه گیسش به درد خودش می خوره. این چه موهای مشکی ایه. موهای من صدبرابر بهتر و قشنگ تره. کلاه گیس مشکی اش رو از روی سرش برداشتم و روی موهای سفید و دوست داشتنی خودش دست کشیدم. نگاهم به چشماش گره خورد و دیدم که بالاخره چشماشو باز کرده. انقدر خوشحال شده بودم که انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودن. - چه عجب بیدار شدی خوش خواب. دوروز کامله که بیهوش بودی. انقدر خوشحال شده بودم که عصبانیت و دلخوری هام رو فراموش کرده بودم. به آرنجش تکیه کرد و بلند شد. از قیافه درهمش فهمیدم که داره درد می کشه، پس سریع شونه هاشو گرفتم. معلوم نبود باز دنبال چه دردسریه. - چته؟ - باید برم... یوکو... - حالش خوبه. - باید برم! - کر هم شدی؟ گفتم جاش خوبه. بگیر بخواب تا نزدمت! شونه های یوتا رو به عقب بردم و به زور خوابوندمش. البته، احتمالا از عصبانیت به زمین کوبیده باشمش. هنوز بیدار نشده داشت روی اعصابم راه می رفت. - چجوری... چجوری... بی حالی صداش روان مو آزرده می کرد. کاش بجای اینکه به دنبال دردسر می گشت فقط استراحت می کرد تا زودتر سرپا شه. - چجوری زنده ای؟ - نه... - چجوری نمردی؟ - نه... - د لامصب جون بکن. چجوری چی؟ - چجوری منو آوردی اینجا؟ لو نرفتی که؟ چرا این ریسکو کردی احمق! از لرزش صداش فهمیدم که خیلی با وجود این که ضعیف شده و صداش به زور درمیاد، همه توانشو به کار برده تا صداشو برام ببره بالا. توی این وضعیت هم دنبال تشر زدن بود. همه عصبانیتی که فراموش کرده بودم، به علاوه همه عصبانیت و دلخوری که تمام این مدت و تمام این سال ها درونم پنهان کرده بودم، همه وهمه از اعماق وجودم بیرون اومدن. به نیم ثانیه نکشید، مشتمو حواله صورتش کردم. انقدر عصبانی بودم که نمی دونم چقدر محکم زدم. نمی دونم بخاطر ضعف جسمی یوتا بود یا محکم زدن من، اما با همون مشت یوتا به طرف دیوار پرت شد. - نه لو نرفتم! به وضوح از تک تک سلول های بدنم، عصبانیت رو حس می کردم. کارد می زدی خونم در نمیومد. می خواستم بلند شم و برم کمی قدم بزنم تا بلکه آروم شم، اما انگار پاهام اینو نمی خواستن. دیگه ازین که اون همه نگرانی و ناراحتی رو درونم مخفی کنم و به روی خودم نیارم، خسته شده بودم، پر شده بودم. هرچی که توی ذهنم بود، و همه نگرانی ها و ناراحتی هایی که این مدت کشیده بودم رو ریختم بیرون و همه رو بهش گفتم... وقتی حرفام تموم شد، توی چشماش خیره شدم. - اگه نمی تونی اینو درک کنی که با این کارات چه حسی به من و یوکو دست داد و چه فشار عظیمی رو متحمل شدیم، چجور برادری هستی؟ می دونستم که نباید چنین چیزی رو می گفتم. می دونستم که تمام مدت خودشو قربانی می کرده تا آینده رو برای ما بذاره؛ ولی ما اینو نمی خواستیم. می دونستم که هم من، هم یوکو از دست این کاراش خیلی حرص خوردیم. نیازی به قربانی نبود، اگه بیشتر مراقب خودش می بود، می تونستیم آینده رو سه تایی داشته باشیم. - یوتا، تو نمی خوای ما رو از دست بدی؛ ماهم نمی خوایم! من و یوکو آینده رو با تو می خوایم. باهمدیگه کشورمونو پس می گیریم. سه تایی. دیگه نمی خواستم جوری رفتار کنه که انگار قرار نیست درآینده با ما باشه. نمی خواستم دیگه ببینم که تو خطر میوفته. اون حسی که اون به ما داشت، ماهم نسبت به اون داشتیم و اون نمی فهمید. اشک از گوشه چشم یوتا سرریز شد. خیلی شوکه شدم؛ تا حالا ندیده بودم یوتا گریه کنه، حتی توی بچگی. فکر نمی کنم هیچکس دیگه هم دیده باشه. اما حالا، برادر دوقلوی سرد و محتاط من داشت گریه می کرد. - متاسفم... اول گریه، حالا هم عذرخواهی؟ هیچوقت این جنبه شخصیت یوتا رو ندیده بودم. عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد. شاید نباید اون حرفا رو بهش می زدم. نکنه بهش آسیب زده بودم؟ اما من فقط می خواستم بهش بفهمونم که دیگه حق نداره خودشو توی خطر بندازه. سکوت بینمون حاکم شده بود. حدس زدم که شاید هنوز هم نگران یوکو باشه. - یوکو با من، باشه؟ خودم نجاتش میدم. هردوتون رو نجات میدم. تو فقط روی بهتر شدنت تمرکز کن. - یوکا... مراقب باش.. فکر می کنم یکی داره جاسوسی ات رو می کنه... یکی ... یکی داره توی کارات فضولی می کنه... از صداش می شد فهمید که رمقی براش نمونده بود. - حله یوتا. تو فعلا به هیچی فکر نکن و دوباره سرپا شو. بهت نیاز داریم. چشماشو بست. اشک هنوز هم از گوشه چشمش می بارید. انقدر گریه کرد که بدن ضعیف شده اش به لرزش افتاد و از هوش رفت. همه دنیا روی سرم خراب شد. تقصیر من بود، زیاده روی کرده بودم. درحالی که دستم می لرزید، بغلش کردم و موهای سفیدش رو بوسیدم. من... من چیکار کرده بودم؟ ☕️ | @Green_Text
اینم از پارت جدید امروز. برید بخونید و حال کنید. بعدش هم بریزید تو ناشناس که درباره داستان و این پارت جدید حرف بزنیم. 👌😂 زود باشید که منتظرتونم.
‏فاجعه اونجاست که یه نفر رو به همه‌ی دنیا و آدماش ترجیح میدی بعد همون یه نفر ساده‌ترین چیزها رو به تو ترجیح میده. 🍈 | @Green_Text