شب های قدر به ما یاد دادند که خدا «حرز من لا حرز له» ئه؛
یعنی پناه کسی که پناهی نداره.
پس همیشه کسی رو داریم که پناهمون بده، دیگه غصه چیو بخوریم؟
☕️ #Sakura | @Green_Text
شب های قدر به ما یاد دادند که خدا «غیاث من لا غیاث له» ئه؛
یعنی فریادرس کسی که فریادرسی نداره.
پس توی بدترین شرایط کسی رو داریم که مثل کوه هوامونو داره و کمکمون می کنه، دیگه غصه چیو بخوریم؟
☕️ #Sakura | @Green_Text
شب های قدر به ما یاد دادند که خدا «رفیق من لا رفیق له» ئه؛
یعنی رفیق کسی که رفیقی نداره.
بابا، بالاتر ازین؟
واقعا دیگه غصه چیو بخوریم؟
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شب های قدر به ما یاد دادند...:
شما هم بگید.
هر کدوم تون که بیداره، مثل من این متنو ادامه بده:
شب های قدر به ما یاد دادند...:
#Challenge
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شما هم بگید. هر کدوم تون که بیداره، مثل من این متنو ادامه بده: شب های قدر به ما یاد دادند...: #Cha
شب های قدر به ما یاد دادند خدای من باز منو میبخشه خدای من موجودیه که صدامو میشنوه خدای من نا امیدم نمیکنه
✉️ #Your_massage
JOIN 👉 @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شما هم بگید. هر کدوم تون که بیداره، مثل من این متنو ادامه بده: شب های قدر به ما یاد دادند...: #Cha
خدا یا من هو بِمَن عصاهُ حَلیم یعنی کسی که وقتی ازش نافرمانی میکنیم صبوره:) دیگه امید به بخشش بیشتر از این؟
✉️ #Your_massage
JOIN 👉 @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شما هم بگید. هر کدوم تون که بیداره، مثل من این متنو ادامه بده: شب های قدر به ما یاد دادند...: #Cha
💔
پ.ن: بذارید من پیام دوستمون رو کامل کنم: خدایی داریم که قلب های شکسته مون رو به بالاترین قیمت ممکن می خره. دویچه غصه چیو بخوریم؟
✉️ #Your_massage
JOIN 👉 @Green_Text
یکی از توجهایی که میتونم بگم خدا بهم داره،
دیدنه بالهای سیمرغه که روی ابراس:)🤍
🪐 #Zohal | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 55 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاه وپنجم)
دنکی به اتاقش رفته بود تا به سرووضعش برسه. همه چیز آماده بود و وقتش رسیده بود که دنکی در مراسم حاضر بشه. به اتاقش رفتم و چندضربه ای به در زدم. جوابی نشنیدم. عجیب بود، باید در اتاق می بود. در روز باز کردم و از لای در، دنکی رو دیدم که جلوی آینه ایستاده و غرق در فکره. من اون چهره غمزده دنکی رو خوب می شناختم؛ تنها کسی بودم که می دونستم پشت ظاهر غلط اندازش، همیشه چنین چهره ای نهفته شده. نتونستم برم جلوتر و صداش کنم؛ ترس روزی که باید حقیقت رو به دنکی می گفتم، به جونم افتاده بود. افتاده بودم وسط قضیه و از هرطرف داشتم کشیده می شدم؛ درتلاش برای اینکه نه رفیقم نه خانواده ام، هیچکدوم قربانی نشن و آسیب نبینن.
الان وقت چنین فکرایی نبود، باید یوکو رو نجات می دادم. تکونی به خودم دادم و به سمت دنکی رفتم و دستمو روی شونه اش گذاشتم. دنکی هم سری تکون داد و دنبالم اومد.
همه در تالار جمع شده بودند و مراسم شروع شده بود. یوکو با دست گلی در دست و البته چهره ای افسرده و کمی عصبی ایستاده بود. درست زمان آن بود که من دست به کار بشم. کن رو کنار پنجره فرستادم تا به ماساتو و یاران یوتا علامت بده تا کار رو شروع کنند. چند ثانیه گذشت و بعد ناگهان صدای انفجار تالار رو لرزوند. همه وحشت زده به کنار پنجره ها رفتند تا علت صدای مهیب رو دریابند. درست در همین لحظه که همه حواسشون پرت شده بود، مواد دودزایی که کن از بازارسیاه برام فراهم کرده بود، کل تالار رو پر از دود کرد. حواس دنکی به کلی پرت شده بود. بالاخره موقعیت مناسب فرا رسیده بود و من با احتیاط که کسی منو نبینه، به سمت یوکو رفتم تا اونو ازینجا ببرم، که یک مرتبه خشکم زد. خواهرم با خنجر از پشت به دنکی نزدیک می شد و چشماش از عصبانیت خون گرفته بود.
ای بابا، این دردسرساز بودن انگار بین ما ارثیه ها!
به موقع خودمو بهش رسوندم و خنجر رو از دستش کشیدم. یوکو رو عقب کشیدم و به دیوار چسبوندم و دستمو روی دهنش گذاشتم، اگه سروصدا می کرد کار هممون تموم بود. شیشه دارویی که ماساتو بهم داده بود رو زیر بینی اش گرفتم و یوکو بلافاصله بیهوش شد. ایول داری پزشک جوان!
متوجه سوزش دستم شدم و دیدم که غرق خونه. انقدر ذهنم درگیر بود که متوجه نشدم خنجر رو از تیغه اش گرفتم و دستم بریده شده. هرچند توی اون شرایط اصلا اهمیت نداشت.
فریاد زدم:
- از شاهزاده مراقبت کنید و ایشونو به جای امنی ببرید! بقیه سربازان هم مهمونا رو خارج کنند و اینجا رو تفتیش کنند!
با دور شدن دنکی، به سرعت به بالای تالار رفتم و فرش رو کنار زدم. روی اولین پله دست کشیدم؛ لنتی، یکی از دریچه های مخفی باید اینجا می بود! ولی گویا که شانس با ما قهر کرده باشه، دریچه رو پیدا نکردم که نکردم. وسط اون بدبختی، یهو به ذهنم رسید شاید منظور یوتا از اولین پله بین این سه تا پله ای که به جایگاه سلطنتی می رسه، پله پایینی باشه، نه بالایی. حدسم درست بود و دریچه باز شد. آخه برادر گرامی، چرا اینجوری آدرس میدی!
یوکو رو داخل راهرو مخفی گذاشتم. بیرون اومدم و دریچه رو بستم و فرش رو مرتب کردم. توی اون دود غلیظ، خودم هم جلومو نمی دیدم، پس نیازی نبود نگران دیده شدن توسط کسی باشم.
برای اینکه مشکوک جلوه نکنم، به اوضاع سروسامان دادم وسری به دنکی زدم و اون روهم با دادن گزارش آروم کردم. سپس درحالی که کن حواسش به همه چیز بود، خودمو به زیرزمین رسوندم.
زیرزمین مخفی که عرض می کنم، بسیار طویل و پیچیده ست؛ اما انقدر اونجا چرخ زدم و بارها گم شدم تا بتونم عین کف دستم بشناسمش؛ برای چنین روزی. فقط در مقوله دریچه های مخفی دیگه ای که در جای جای قصر پنهان شدن مشکل داشتم چون تاحالا نتونسته بودم سراغشون برم.
لای راهروهای پیچ در پیچ، بالاخره راهروی منتهی به دریچه تالار قصر رو پیدا کردم. یوکو هنوز بیهوش بود که جای خوشحالی داشت؛ اون خشمی که در نگاه یوکو دیده بودم، باعث شد بترسم از اینکه در زمینه خشم به یوتا رفته باشه تا من. اما از الان به بعد باید چیکار می کردم؟ چجوری براش توضیح می دادم و اثبات می کردم که من برادرشم و لازم نیست خفه ام کنه؟ تصمیم گرفتم فعلا برای حفظ جون خودم و خودش، ببندمش.
بهم حق بدید، اون که نمی دونه من برادر بزرگترشم. معلوم نبود چه واکنشیخواهد داشت. یچیزی به ذهنم رسید؛ فکر کنم باید یوتا روهم از اول برای اینکه دردسر درست نکنه می بستم!
اما الان، بالاخره وقتی بود که می تونستم به این مخفی کاری چندساله پایان بدم. یوکو تکونی خورد و چشمای قشنگشو باز کرد. بالاخره وقت اون رسیده بود که بتونم بهش بگم که برادرشم، و درآغوش بگیرمش. وقتش رسیده بود که با خواهر و برادرم، کشورمونو پس بگیریم...»
☕️ #Sakura | @Green_Text