eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
687 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
443 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 𝟓𝟎𝟎 𝐒𝐮𝐛𝐬𝐜𝐫𝐢𝐛𝐞𝐫𝐬.
یکی از توجهایی که میتونم بگم خدا بهم داره، دیدنه بالهای سیمرغه که روی ابراس:)🤍 🪐 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 55 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 55 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه وپنجم) دنکی به اتاقش رفته بود تا به سرووضعش برسه. همه چیز آماده بود و وقتش رسیده بود که دنکی در مراسم حاضر بشه. به اتاقش رفتم و چندضربه ای به در زدم. جوابی نشنیدم. عجیب بود، باید در اتاق می بود. در روز باز کردم و از لای در، دنکی رو دیدم که جلوی آینه ایستاده و غرق در فکره. من اون چهره غمزده دنکی رو خوب می شناختم؛ تنها کسی بودم که می دونستم پشت ظاهر غلط اندازش، همیشه چنین چهره ای نهفته شده. نتونستم برم جلوتر و صداش کنم؛ ترس روزی که باید حقیقت رو به دنکی می گفتم، به جونم افتاده بود. افتاده بودم وسط قضیه و از هرطرف داشتم کشیده می شدم؛ درتلاش برای اینکه نه رفیقم نه خانواده ام، هیچکدوم قربانی نشن و آسیب نبینن. الان وقت چنین فکرایی نبود، باید یوکو رو نجات می دادم. تکونی به خودم دادم و به سمت دنکی رفتم و دستمو روی شونه اش گذاشتم. دنکی هم سری تکون داد و دنبالم اومد. همه در تالار جمع شده بودند و مراسم شروع شده بود. یوکو با دست گلی در دست و البته چهره ای افسرده و کمی عصبی ایستاده بود. درست زمان آن بود که من دست به کار بشم. کن رو کنار پنجره فرستادم تا به ماساتو و یاران یوتا علامت بده تا کار رو شروع کنند. چند ثانیه گذشت و بعد ناگهان صدای انفجار تالار رو لرزوند. همه وحشت زده به کنار پنجره ها رفتند تا علت صدای مهیب رو دریابند. درست در همین لحظه که همه حواسشون پرت شده بود، مواد دودزایی که کن از بازارسیاه برام فراهم کرده بود، کل تالار رو پر از دود کرد. حواس دنکی به کلی پرت شده بود. بالاخره موقعیت مناسب فرا رسیده بود و من با احتیاط که کسی منو نبینه، به سمت یوکو رفتم تا اونو ازینجا ببرم، که یک مرتبه خشکم زد. خواهرم با خنجر از پشت به دنکی نزدیک می شد و چشماش از عصبانیت خون گرفته بود. ای بابا، این دردسرساز بودن انگار بین ما ارثیه ها! به موقع خودمو بهش رسوندم و خنجر رو از دستش کشیدم. یوکو رو عقب کشیدم و به دیوار چسبوندم و دستمو روی دهنش گذاشتم، اگه سروصدا می کرد کار هممون تموم بود. شیشه دارویی که ماساتو بهم داده بود رو زیر بینی اش گرفتم و یوکو بلافاصله بیهوش شد. ایول داری پزشک جوان! متوجه سوزش دستم شدم و دیدم که غرق خونه. انقدر ذهنم درگیر بود که متوجه نشدم خنجر رو از تیغه اش گرفتم و دستم بریده شده. هرچند توی اون شرایط اصلا اهمیت نداشت. فریاد زدم: - از شاهزاده مراقبت کنید و ایشونو به جای امنی ببرید! بقیه سربازان هم مهمونا رو خارج کنند و اینجا رو تفتیش کنند! با دور شدن دنکی، به سرعت به بالای تالار رفتم و فرش رو کنار زدم. روی اولین پله دست کشیدم؛ لنتی، یکی از دریچه های مخفی باید اینجا می بود! ولی گویا که شانس با ما قهر کرده باشه، دریچه رو پیدا نکردم که نکردم. وسط اون بدبختی، یهو به ذهنم رسید شاید منظور یوتا از اولین پله بین این سه تا پله ای که به جایگاه سلطنتی می رسه، پله پایینی باشه، نه بالایی. حدسم درست بود و دریچه باز شد. آخه برادر گرامی، چرا اینجوری آدرس میدی! یوکو رو داخل راهرو مخفی گذاشتم. بیرون اومدم و دریچه رو بستم و فرش رو مرتب کردم. توی اون دود غلیظ، خودم هم جلومو نمی دیدم، پس نیازی نبود نگران دیده شدن توسط کسی باشم. برای اینکه مشکوک جلوه نکنم، به اوضاع سروسامان دادم وسری به دنکی زدم و اون روهم با دادن گزارش آروم کردم. سپس درحالی که کن حواسش به همه چیز بود، خودمو به زیرزمین رسوندم. زیرزمین مخفی که عرض می کنم، بسیار طویل و پیچیده ست؛ اما انقدر اونجا چرخ زدم و بارها گم شدم تا بتونم عین کف دستم بشناسمش؛ برای چنین روزی. فقط در مقوله دریچه های مخفی دیگه ای که در جای جای قصر پنهان شدن مشکل داشتم چون تاحالا نتونسته بودم سراغشون برم. لای راهروهای پیچ در پیچ، بالاخره راهروی منتهی به دریچه تالار قصر رو پیدا کردم. یوکو هنوز بیهوش بود که جای خوشحالی داشت؛ اون خشمی که در نگاه یوکو دیده بودم، باعث شد بترسم از اینکه در زمینه خشم به یوتا رفته باشه تا من. اما از الان به بعد باید چیکار می کردم؟ چجوری براش توضیح می دادم و اثبات می کردم که من برادرشم و لازم نیست خفه ام کنه؟ تصمیم گرفتم فعلا برای حفظ جون خودم و خودش، ببندمش. بهم حق بدید، اون که نمی دونه من برادر بزرگترشم. معلوم نبود چه واکنشیخواهد داشت. یچیزی به ذهنم رسید؛ فکر کنم باید یوتا روهم از اول برای اینکه دردسر درست نکنه می بستم! اما الان، بالاخره وقتی بود که می تونستم به این مخفی کاری چندساله پایان بدم. یوکو تکونی خورد و چشمای قشنگشو باز کرد. بالاخره وقت اون رسیده بود که بتونم بهش بگم که برادرشم، و درآغوش بگیرمش. وقتش رسیده بود که با خواهر و برادرم، کشورمونو پس بگیریم...» ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 56 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 56 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت پنجاه وششم) «با اینکه اهمیتی نداره که اسم من چیه، من یوتا هستم؛ پسر بزرگ خانواده میدوریکاوا که خانواده سلطنتی کشوره. از بچگی این حقیقت که پسرشاهزاده کشورم هستم و باید برای کشورم خدمات بزرگی انجام بدم رو درک کرده بودم. ازون گذشته، فشاری که روی پدرم بود روهم درک کرده بودم و می دونستم که باید مثل یک مرد واقعی رفتار کنم تا بتونم پشتیبان خانواده ام باشم. اما سوای همه این مسئولیت هایی که روی دوشم احساس می کردم، یه خواهر کوچکتر از خودم (به نام یوکو) داشتم که براش اهمیت زیادی قائل بودم، و یه دوست همسن خودم در قصر داشتم (به نام کای) که براش احترام قائل بودم. این دوتا مایه خوشی من در طول روز بودن؛ البته که درطول روز هزاران بار از دستشون کلافه می شدم. مگه شیطنت های یوکو و دیوونگی های کای تموم شدنی بودن؟ وقت گذروندن کنار این دونفر برای من لذت بخش بود. هرچند که کای یه دوست دیگه هم در قصر داشت که پسرعمه من دنکی بود و گاهی سه نفری باهم بودیم، ولی خیلی فرصت پیش نمی اومد که بتونیم سه تایی باشیم. ازونجایی که برخلاف من و دنکی، کای پسرشاهزاده نبود و فقط پسری بود که شوالیه ارشد سرپرستی شو برعهده گرفته، وقت بیشتری داشت و یه بخشی از روز رو با من می گذروند و یه بخشی رو با دنکی. اگه هم فرصتی پیش میومد، سه تایی باهم بودیم. از یه زمانی به بعد که یوکو بزرگ تر شد، اون هم تا می تونست دنبال من و کای راه می افتاد. به طرز عجیبی بازی با دخترهای دیگه قصر رو دوست نداشت و گاهی که نمی تونستیم قالش بذاریم، باهامون میومد و تا آخر شب کنارمون می موند. البته گاهی وقت ها که دنکی هم باهامون بود، عمه یوکو رو پیش خودش نگه می داشت تا ما به تمرینات و بازی های پسرونه مون برسیم. اما این زیاد پیش نم اومد. شوهرعمه یه مرد بداخلاق بود که نمی ذاشت دنکی با هیچکدوم از پسرهای دیگه بازی کنه و خیلی کم پیش میومد دنکی بتونه دور از چشم پدرش با ما باشه. همیشه هم موهای دنکی رو از ته می زد و هیچکس متوجه نمی شد که چرا. تا اینکه در تولد ده سالگیم، متوجه شدم که دوست نزدیکم کای، یه بی کس و کار نیست؛ اون یوکا برادر دوقلومه و پدر و مادرم این راز رو از همه مخفی کردند. ما که بزرگ شده بودیم، دیگه وقتش بود حقیقت رو بدونیم و قرار شد مثل دوتا آدم بزرگ این راز رو حفظ کنیم. اما خیلی طول نکشید که دسیسه ای که شوهرعمه ام برای گرفتن قدرت به راه انداخته بود، من و برادرم رو از هم جدا کرد. قصر آتیش گرفت وپدر ما رو از راهرو مخفی که بلد بود، از قصر خارج کرد اما یوکا بخاطر حس مسئولیتی که نسبت به کشور داشت، در قصر موند و از ما جدا شد. حس عجیبی درون سینه ام داشتم که نمی خواستم از یوکا دور بشم. اما برخلاف خواسته قلبی ام، از یوکا جدا شدم. یوکو خیلی بی قراری کرد، اما من اجازه ندادم که حتی گریه ام بگیره. حتی باهاش خداحافظی هم نکردم. نباید می ذاشتم اینجور چیزها منو درگیر خودشون بکنند. با خانواده به یکی از دهکده های دور و لب مرزی کشور فرار کردیم و دوسال همونجا زندگی کردیم. پدر به ظاهر یه زندگی معمولی می کرد و یه دکتر بود؛ اما دورادور از وضعیت پایتخت خبر داشت و با دوستانش در پایتخت در ارتباط بود و سعی داشت که هرطور شده در موقعیت مناسب، کشور رو از دست شوهرعمه جنایتکار و بی رحم مون پس بگیره.اما پادشاه ماکی-شوهرعمه- بیخیال ما نشده بود. اون شب وقتی از دهکده به سمت خونه برمی گشتم، با دیدن خونه حس عجیبی بهم دست داد. یه حس تیره وبد، انگار که یچیزی درست نیست. بدو بدو خودمو به اتاق مادر رسوندم و اونجا، پدر و مادر عزیزم رو دیدم که درحالی که غرق خون شدند، کنار هم افتادند. روی زانوهام افتادم. نمی تونستم باور کنم که چنین اتفاقی افتاده. خانواده عزیزم... دیگه زنده موندن من چه فایده ای داشت؟ میون شون خوابیدم. پدر، مادر، منو هم با خودتون ببرید... تا اینکه با صدای جیغ یوکو، به خودم اومدم. پس یوکو هنوز زنده بود. این وظیفه من بود که از آخرین عضو خانواده محافظت کنم! بعد ازینکه با بدبختی از دست اون مهاجم سیاه پوش فرار کردیم، به سمت جنگل فرار کردیم و اونجا به پیرمرد جنگل نشینی برخوردیم که به تازگی نوه هاشو از دست داده بود. پیرمرد از ما خواست که با اون زندگی کنیم و من بخاطر یوکو قبول کردم. پیرمرد بنظر قابل اعتماد میومد و می تونستم یوکو رو بهش بسپارم؛ چون قرار نبود بیخیال اون لنتی هایی بشم که خانواده مو ازم گرفتن! ☕️ | @Green_Text
اینم از پارت های جدید امروز. برید بخونید و حال کنید. بعدش هم بریزید تو ناشناس که درباره داستان و این دوتا پارت جدید حرف بزنیم. 👌😂 زود باشید که منتظرتونم.
نماز و روزه هاتون هم قبول باشه.
به تو قول می‌دهم در هر زمان و مکانی، لب به شکر و سپاس نعمت‌هایت بگشایم و داشته‌هایم را ارج نهم و نداشته‌هایم را فقط و فقط از تو بخواهم و چشم امید به غیر تو نداشته باشم؛ خدا. ☕️ | @Green_Text
تشکر میکنم از «من» بابت اینکه دست از تلاش کردن نکشید. ☕️ | @Green_Text
تمـام عمـر خنـدیـدم بـه ایـن عـاشـ♡ـق و آن عـاشـ♡ـق ... ! چنـان عشـ♡ـقـی سـرم آمـ↻ـد ڪـه دیـڪَر مــن نمیخـنـدم ... (: ☕️ | @Green_Text
به قولِ آقای گلشیری: «مخم درد می‌کند.» ☕️ | @Green_Text