بزرگترین اشتباهمون اینه که
اگر یه نفر در حقمون یه بدی
کرد،
سریعاً تمام خوبیهاشو
چال میکنیم...!
🍈 #Eliya | @Green_Text
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
5 یادآوری روزانه که هرروز باید به خودتون بگید.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 59 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت پنجاه و نهم)
سخت ترین قسمت ماجرا، یوکو بود. نمی خواستم درباره کاری که می کنم چیزی بدونه. نمی خواستم گذشته براش تداعی بشه. گویا بخاطر شوک عمیقی که اون سلسله اتفاقات به روحش وارد کرده بودن، خاطراتش رو به یاد نمی آورد. و منم عمیقا خوشحال بودم، می خواستم در آرامش زندگیشو بکنه. شوالیه سیاه، هویت دیگه من بود که نذاشته بودم چیزی دربارش بدونه و هرگز نمی ذاشتم این اتفاق بیوفته. جدا ازون، نمی خواستم نگرانم بشه.
هرچند وقت یکبار خونه نبودم و بعد چندروز برمی گشتم. به یوکو گفته بودم بخاطر کارمه و بهش اطمینان داده بودم که دراون مدت غذا و جای خواب خوب دارم. و یوکو هم بخاطر حس قدردانی که بخاطر تامین مخارج زندگی نسبت بهم داشت، سکوت می کرد. همینجوریش هم نگرانم بود. نمی تونستم بذارم بفهمه سال های اولی که فقط یه شوالیه تازه وارد بودم، توی خیابون می خوابیدم، فقط برای اینکه نمی تونستم بذارم زخم ها و خستگی وحشتناکی که از تمرین ها باقی می موند رو ببینه. هنوز هم نمی تونستم بذارم که از هیچکدومشون مطلع بشه. این نبودن ها انقدر رخ داد که دیگه بهشون عادت کردم. انگار که یچیزی در درونم می گفت بهتره زیاد پیشش نمونم تا نذارم یوکو وابسته ام بشه، چون هرچیزی ممکن بود درآینده رخ بده. برادر خوبی براش نبودم، فکر می کردم ازم متنفره. اما نمی دونستم یوکو فراتر ازین حرفاست.
اون روزای آخر، بخاطر نبردهای سختی که بین ما و کشور همسایه بود، زخم های بیشتر و عمیق تری برداشته بودم. مسئله اصلی که منو نگران کرده بود، این بود که کسی به من و یوکا شک نکنه. نمی خواستم کسی از لشکر ما یا لشکر اونا به ارتباط مخفی من و یوکا پی ببره. عجیب بود که دونفر از قدرتمندترین فرماندهان باهم مبارزه کنند و هیچکدوم یک خراش هم برنداره. ازطرفی نمی تونستم بذارم یوکا آسیب ببینه. مگه می تونستم؟ ناسلامتی برادر بزرگتر بودم. مهارت مبارزه من بهتر از یوکا بود. از همین استفاده کردم و درچند نبرد آخر ازعمد مبارزه رو به سمتی می بردم که یوکا به من ضربه بزنه. خوب می فهمیدم که عصبانی می شد، انقدر که عقب نشینی می کرد و پیروزی از آن ما می شد. اما چاره ای نبود.
تمام زندگی من، خواهر و برادری بودن که برام مونده بودن. تنها اعضای خانواده ام.
هربار که یوکا رو می دیدم تا بار بعد که توی نبرد بعدی ببینمش که زنده ست، جون به لب می شدم. و هربار که به ماموریت می رفتم تا بار بعدی که به خونه برگردم، از نگرانی برای یوکو جون به لب می شدم. برای زندگیم دوتا هدف داشتم: اول محافظت از خانواده ای که برام مونده بودن و دوم پس گرفتن کشورم.
رک بگم، خودمو در آینده نمی دیدم. پس گرفتن کشور هدف بزرگی بود و قربانی می طلبید. خودمو آماده کرده بودم که قربانی ماجرا خودم باشم. یوکو و یوکا رو درآینده می دیدم، و سعی می کردم تا می تونم زیرساخت های اون آینده رو براشون فراهم کنم.
این نقشه مخفی من بود. و برای اجرا کردنش، از خودم و اون دونفر دل کنده بودم.
تنها چیزی که بعد از هربار دیدن من نصیبشون می شد، نگاه سرد و بی حسی بود که همه جا و توی نبردها داشتم. امیدوار بودم که اون ها هم از من دل بکنند.
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 60 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت شصتم)
صادقانه بگم، اصلا انتظار نداشتم اون روز یوکا رو ببینم. داشتم برمی گشتم خونه پیش یوکو. بعد مدتها داشتم برمی گشتم، چون درگیر یه نبرد مرزی با یه مشت شورشی آدم کش بودم که به مردم رحم نمی کردن. مثل همیشه، از میون جنگل می رفتم؛ که به راهزنای جنگلی برخوردم. انتظارشو نداشتم تا اونجا پیش اومده باشن. باید یه درس حسابی بهشون می دادم. وقتی رفتم جلوتر، توی حلقه راهزنا، موهای مشکی شو که از بس عرق کرده بود به پیشونیش چسبیده بودن شناختم. چرا این پسرهمیشه باید مرکز دردسرها باشه؟ به قصد نجات دادنش و شل کردن حلقه محاصره رفته بودم جلو، ولی با دیدن زخمی که برداشته بود خون جلوی چشمامو گرفت. تارومار کردمشون؛ و اگه کسی تونسته باشه فرار کنه، واقعا انسان عاقلی بوده که سرراه من قرار نگرفته بوده و فرار رو برقرار ترجیح داده، خصوصا دراون وضعیت.
بعد ازین که آخرین راهزن رو به فنا دادم، به سمتش برگشتم.
- بهت گفته بودم حالاحالاها کار داریم و حق نداری بمیری، نه؟ گفته بودم اگه بمیری می کشمت.
- نازی نازی، یوتا کوچولوی عصبانی.
- چجوری هیچوقت نمی فهمی کی باید شوخی کنی کی نه؟ آسیب دیدی؟
- درباره من چی فکر می کنی. من شوالیه ارشد کشورم هستم. فقط یه زخم کوچیک برداشتم.
آره جون خودش! اگه نرسیده بودم دیدارمون به قیامت بود. باید هرچه زودتر به یه جایی می رسوندمش، خونریزی داشت..
انگار قوی بودن ژن ارثی خانواده ما بود؛ پسره دیوونه توی این خل بازیا به خودم رفته بود. خونریزی داشت ولی می گفت یه زخم کوچیک برداشته و طوریش نیست.
دلم می خواست سرش غرغر کنم ولی حالا وقتش نبود. زیربغلشو گرفتم و بلندش کردم. و همونطور که انتظار داشتم شروع کرد به شیطنت کردن:
- اووو، جناب شوالیه کورو بهمون افتخار دادن.
- ببیند یوکا. منو به این اسم صدا نکن، چندین بار بهت گفتم.
نمی دونم چرا متوجه نمیشد که این اسم برای غریبه هاست. اون که برادر و رفیقم بود باید منو جور دیگه ای صدا می کرد؛ با اسم کوچیک خودم. چرا یوتا، اسم برادرشو به زبون نمیاورد؟
- درد داری؟
چه سوال مسخره ای بود. می دونستم که درد داره. از نحوه نفس کشیدناش می فهمیدم که حالش خوب نیست.
- اگه انقدر که برای من نگران بازی درمیاری، نگران خودت بودی، انقدر این مدت زخمی نمی شدی.
- هی هی، مگه من مثل توام؟ فکر کردی مثل توام که سر یه مبارزه ساده اینجوری به فنا برم؟ فکر کردی اون زخمای سطحی که به من می زدی چیزی بودن؟
پسره دیوونه.
باید به هرقیمتی نجاتش می دادم، و فکر می کنم بهترین راه ممکن بود. نزدیک ترین و امن ترین مکان ممکن بهمون، خونه خودم و یوکو بود. چاره ای نبود، نمی دونستم یوکا تا کجا می تونه دووم بیاره، و هرمکانی هم امن نبود. نباید می ذاشتم یوکا لو بره. اگه منو با اون توی این وضعیت می دیدن...
اما یوکو چی؟ اونو چیکار کنم؟ باید بهش جواب پس می دادم.
این وضع لنتی... بین دوتا از اعضای خانواده ام موندم و نمی دونم چی بهتره.
راهی به ذهنم رسید؛ و حس ششم ام بهم می گفت جواب میده.
- از جنگل خارج شدیم. کلبه رو به یوکا نشون دادم و گفتم: اونجا خونه من و یوکو ئه. می دونم که یوکو کمکت می کنه. فقط مراقب باش چیزی رو لو ندی. من نمی تونم با این موهای مشکی همراهت بیام، لو میرم. خودت میتونی خودتو به خونه برسونی، مگه نه؟
- پس بگو چرا انقدر توی جنگل خوبی. هرروز میری جنگل گردی؟
- چاره ای نیست، باید خواهرمونو که توی سرک کشیدن توی همه چی به تو رفته رو پیدا می کردم.
- به خواهرمون یاد ندادی مثل خودت محتاط باشه و کسیو تو خونه راه نده؟
- معلومه که یاد دادم؛ ولی چون خوب می شناسمش که عین خودت کله شقه، می دونم با وجود همه سختگیری هام تورو راه میده. می دونم که نمی تونه نسبت به یه دیوونه زخمی بیخیال باشه.
خودشو ازم جدا کرد و منم بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم خودمو میون جنگل گم و گور کردم. کنار یه درخت تکیه دادم و چشمامو بستم و گذاشتم باد میون موهام بوزه. امیدوار بودم که حسم درست گفته باشه و همه چی درست پیش بره. از همون فاصله کلبه رو زیر نظر می گرفتم؛ تا وقتی که یوکا بتونه ازونجا بره. فقط امیدوار بودم بتونه خودشو کنترل کنه و خواهر از همه جا بیخبرمونو توی بغلش خفه نکنه.
☕️ #Sakura | @Green_Text
اینم از پارت های جدید.
حال کنید.
فقط بعد از خوندن حتما توی ناشناس درباره داستان بهم پیام بدید.
نظرتون چیه؟
پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.
داشتم بازی میکردم، ولی این جمله.............. 🤝
🍫 #Yuro_chan | @Green_Text
شاید دیر کردن هام، شاید انجام ندادن کارام، شاید حواس پرتی هام، شاید و شاید های دیگه، همه برای این باشه که نمی دونم چرا دارم نفس می کشم، چه برسه به انجام دادن چیزهایی که نشون بده من یه موجود زنده م..
🍫 #Yuro_chan | @Green_Text
اگه رویایی داری باید ازش محافظت کنی، مردم نمی تونن خیلی کارها رو بکنن، دوست دارن تو هم نتونی. اگه یه چیزی رو می خوای باید به دستش بیاری، مکث نکن !
🍈 #Eliya | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
اگه رویایی داری باید ازش محافظت کنی، مردم نمی تونن خیلی کارها رو بکنن، دوست دارن تو هم نتونی. اگه یه
اگه رویایی داری به دستش بیار چون یه زمانی برای به دست اوردنشون سخته و اون موقع حسرت الانو میخوری که چرا یه کاری که قبلاً برات راحت بود و میتونستی انجامش بدی الان برات سخته و تقریبا غیر قابل بدست آوردن و دیگه نمیتونی بهش برسی.
🍈 #Eliya | @Green_Text