eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
686 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
443 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
امان از بی‌خوابی های شبانه.. ☕️ | @Green_Text
مثلا نمیشد یه گل بابونه بدن دستمون،بعد بگن با این حسی که داری؛ حالا زندگیتو از اول بنویس...🙂💍 🪐 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 63 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 63 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و سوم) مبارزه با این تعداد زیاد، سخت بود ولی غیرممکن نبود؛ اما همزمان محافظت از یوکو و رسوندنش به بیرون قصر وقتی دنکی روش کلیک کرده؟ هرچند، دلم می خواست توی اولین فرصت مشتی توی صورتش بکوبم که بخاطر کاری که با خواهرم کرده. و بعد هم استخوناشو بخاطر قصدی که داشت خرد کنم. البته می دونستم که یوکا نخواهد گذاشت. خوشحال بودم که یوکا اونجا نبود؛ وگرنه یجوری سعی می کرد بهمون کمک کنه و این مساوی بود با خطر لو رفتنش. وسط مبارزه، ناگهان صحنه ای دیدم که باعث شد چشمام گرد بشه. یوکو شمشیر دست گرفته بود و تیغه اونو به سمت دنکی گرفته بود. یوکو مبارزه بلد نبود؛ و فقط بدون تسلط شمشیرشو به سمت دنکی به اینور و اونور حرکت می داد. چرا؟ لنتی، برای محافظت از من؟ فکر نمی کنم اونقدر لیاقتشو داشته باشم که... دارم چه غلطی می کنم که خواهرم مجبور شده برای کمک به من شمشیر به دست بگیره؟ یه سرباز یا صد سرباز چه فرقی داره؛ همشونو نابود می کنم و نجاتش می دم! اره، توی همین فکرا بودم که سوزش دردناکی رو پشت کتفم حس کردم و فهمیدم تیر خوردم. خب که چی؟ یه تیر که نمی تونه جلوی منو بگیره! انقدر هول کرده بودم که درست فکر نمی کردم و احتمال ندادم که تیر، سمی باشه. بعد چند دقیقه، حس کردم پاهام اونقدری که باید روون حرکت نمی کنن، و دیدم داره تار میشه. ولی انقدر داغ مبارزه بودم که اهمیت ندادم. کم کم این وضعیت بدتر شد و دیگه چشمام رسما داشت تار می دید و بدنم سنگین شده بود. نمی تونستم وا بدم، یوکو... فکرم هم درست کار نمی کرد. درهمین حین یه صدای آشنا شنیدم: - برید کنار، کشتنش با منه. یوکا جلو اومد و نگاهی به دنکی کرد. دنکی هم اجازه داد و همه سربازا کشیدن کنار. شمشیرشو درآورد و اومد جلو. نمی دونم اون خیلی سنگین مبارزه می کرد، انگار که بخواد تلافی گذشته رو کامل سرم دربیاره؛ یا من زیادی ضعیف شده بودم. ولی بهرحال، خوشحال بودم از اومدنش. یوکو تا وقتی که یوکا باشه، در امنیت خواهد بود. اما، نکنه این پسر خریت بکنه و بخواد جلوی چشم همه از من دفاع کنه؟ اون موقع لو میره! جونش به خطر میوفته و بعد از من کسی نیست از یوکو مراقبت کنه! اوه پسره احمق، اخه تو اینجا چیکار می کنی؟ باید هرجور شده جلوی این اتفاق رو می گرفتم. با آخرین توانی که درونم مونده بود مبارزه می کردم. توی ذهنم فقط یک چیز بود و حس می کردم اگه کسی توی چشمام نگاه کنه، می تونه از توی نگاهم فریاد توی ذهنمو بخونه که: احمق نباش یوکا. برو پسر! برو و خودت و خواهرتو نجات بده! همه انرژی مو توی دستام جمع کردم و با آخرین ذره توانم به پای چپش ضربه زدم. این آخرین زخمی بود که بهش می زدم، و حتی فرصت نداشتم بابت این زخم و همه زخمای دیگه ای که بهش زدم عذرخواهی کنم... دستام بی رمق شدن و چشمام دیگه نمی تونستن باز بمونن. یوکا از فرصت استفاده کرد و ضربه نهایی رو زد. از درون خوشحال شدم. دلم می خواست ازش تشکر کنم. همه جا تیره و تار شد و روی زمین افتادم. . . . درد داشتم. توی دنیای بعد از مرگ که نباید دردی می بود. صداهایی می شنیدم، گاه واضح، گاه ناواضح. تا اینکه یه جمله رو واضح شنیدم و تونستم چشمامو باز کنم. - کلاه گیسش به درد خودش می خوره. این چه موهای مشکی ایه. موهای من صدبرابر بهتر و قشنگ تره. خودش بود. پس اگه یوکا رو می دیدم، لابد هنوز زنده بودم. - چه عجب بیدار شدی خوش خواب. دوروز کامله که بیهوش بودی. تمام توانمو جمع کردم و از جا بلند شدم. یوکا غافلگیر شد و شونه هامو گرفت. - چته؟ - باید برم... یوکو... - حالش خوبه. - باید برم! - کر هم شدی؟ گفتم جاش خوبه. بگیر بخواب تا نزدمت! یجوری منو به زمین چسبوند که جدی دردم گرفت. شاید هم از عمد انقدر محکم این کارو کرده بود. منو به زیرزمین مخفی اورده بود؛ بخشی از همون راه مخفی داخل قصر که درحال حاضر جز من و یوکا کسی دربارش چیزی نمی دونست. - چجوری... چجوری... - چجوری زنده ای؟ - نه... - چجوری نمردی؟ - نه... - د لامصب جون بکن. چجوری چی؟ چند دقیقه مکث کردم که علارغم اینکه جون و توانی توی بدنم حس نمی کردم، بتونم صدامو یکم ببرم بالا. - چجوری منو آوردی اینجا؟ لو نرفتی که؟ چرا این ریسکو کردی احمق! ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 64 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 64 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و چهارم) به وضوح حالت چهره اش عوض شد. و فکر می کنم برای اولین بارعصبانیت واقعیشو دیدم. چشماش فریاد می زدن که داره جلوی خودشو می گیره که نزنه له و لورده ام کنه. همه اینا توی یک ثانیه بعد از آخرین کلام من رخ داد و بعد، مشت محکمی توی صورتم کوبیده شد که بخاطر ضعف جسمی ام به طرفی پرت شدم. - نه لو نرفتم! کارد می زدی خونش درنمیومد. خواستم چیزی بگم ولی، نمی تونستم حرفی بزنم. حتی نمی تونستم توی چشماش زل بزنم. چند ثانیه در سکوت گذشت، و وقتی لبامو باز کردم که سکوتو بشکنم، اون پیش قدم شد. نه بلندی صداش مثل همیشه بود، نه لحنش. - واقعا نمی فهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟ لو رفتن؟ ریسک؟ عقلت از کار افتاده؟ نمی تونی بفهمی توی چه وضعیتی بودی؟ توی یه قدمی مرگ بودی! با بدبختی نجاتت دادم! با بدبختی، یه تنه و تنها سم رو از توی بدنت کشیدم بیرون و دوروز منتظر موندم تا به هوش بیای! اونی که اشتباه کرده و گند زده توی برنامه مون تویی! اگه انقدر نفهمی که نمی تونی ارزشی برای خودت قائل باشی، برای ما ارزش قائل باش! یا نکنه برای خونواده ات هم ارزشی قائل نیستی؟ برای تنها کسایی که برات موندن؟ - من... - فقط هیچی نگو و گوش کن جناب نابغه! چرا سعی نمی کنی یذره حال بقیه رو هم درک کنی؟ من به درک، یوکو چی؟ اگه واقعا می مردی، می دونی چه ضربه وحشتناکی به روحش زده بودی؟ می دونی این چندروز چی به دخترک گذشته؟ - من فقط نمی خواستم... - می دونی این مدت از دست تو چی کشیدم؟ چت شده یوتا؟ چرا یجوری رفتار می کنی انگار فقط خودت داری برای این هدف می جنگی؟ ماهم آدمیم. منم به اندازه تو سهم دارم، مسئولیت دارم. می دونی چی می کشیدم از دستت وقتی همیشه جوری رفتار می کنی که خودت صدمه ببینی؟ و بهونه ات هم لو نرفتنه. بنظرت حس خوبی داره که به تنها برادر خودم صدمه می زدم؟ می دونی چقدر وحشتناک بود که باید خودم برادرمو شکنجه می کردم، چون نمی تونستم بذارم کس دیگه ای رو بفرستن بالا سرت. زنده ات نمی ذاشتن! اونم فقط برای اینکه تو تصمیم گرفتی خودت تنهایی برای نجات خواهرمون نقشه بریزی و خودتو این وسط قربانی کنی. نکنه یادت رفته که اون خواهر منم هست؟ می دونی اگه سر نرسیده بودم و به بهانه اینکه می خوام خودم کارتو تموم کنم، با یه ضربه بیهوشت نمی کردم، یا از سم می مردی یا سربازا تیکه پاره ات می کردن؟ منم این وسط آدمم. فقط تو احساس نداری. فقط تو نگران نمیشی... اگه نمی تونی اینو درک کنی که با این کارات چه حسی به من و یوکو دست داد و چه فشار عظیمی رو متحمل شدیم، چجور برادری هستی؟ نمی تونستم چیزی بگم. چه جوابی داشتم درباره چیزای واضحی که این همه مدت جلوی چشمم بودن و خودم ندیده بودمشون. فکر می کردم دارم کار درست رو می کنم اما، تمام ای مدت یوکا از همه این چیزا رو درون ریزی کرده بود و من حتی بوهم نبرده بودم؟ خدا می دونست یوکو هم چی کشیده بود از دستم. با همه وجودم از خودم متنفر شدم... - یوتا، تو نمی خوای ما رو از دست بدی؛ ماهم نمی خوایم! من و یوکو آینده رو با تو می خوایم. باهمدیگه کشورمونو پس می گیریم. سه تایی. شاید کیسه اشکی چشمم تمام مدت خشک بود و یکی توی اون چند روز مجدد پرآبشون کرده بود که برخلاف بقیه عمرم، گریه می کردم. آره، اشک هام سرازیر شدن و تنها چیزی که می تونستم بگم رو گفتم. - متاسفم... سکوتی بینمون حاکم شد. نگاه یوکا متفاوت شده بود و از عصبانیتی که چندثانیه پیش داشت، خبری نبود. جو سنگینی بود. اون جو سنگین، افکار خودم و حقایقی که یه عمر نادیده شون گرفته بودم، انقدر سنگین بودن که حس می کردم الانه استخونام رو بشکنن. - یوکو با من، باشه؟ خودم نجاتش میدم. هردوتون رو نجات میدم. تو فقط روی بهتر شدنت تمرکز کن. احتمالا نگران نگرانیم شده بود. چی شده بود! قرار بود من خانواده مو ازینجا بکشم بیرون، حالا برادرم باید هم جور منو می کشید هم یوکو رو. - یوکا... مراقب باش.. فکر می کنم یکی داره جاسوسی ات رو می کنه... یکی ... یکی داره توی کارات فضولی می کنه... یوکا سری تکون داد و بعد دوباره سکوت فضا رو فرا گرفت. خوشحال بودم که ضعف به دادم رسید و انقدر اشک ریختم که دوباره بیهوش شدم. ☕️ | @Green_Text
خواهشمندم بلافاصله به ناشناس رجوع کنید. خیلی وقته درست حسابی باهم حرف نزدیما.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 65 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 65 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و پنجم) وقتی دوباره به هوش اومدم، صدای یوکا رو از اتاق بغلی شنیدم. داشت درباره خودش و زندگیش برای یکی تعریف می کرد. حدس زدم ماجرا چیه. به هر زحمتی بود با کمک گرفتن از دیوار، خودمو به اتاق بغلی رسوندم. یوکو باور نمی کرد. هیچوقت تاکنون ندیده بودم صدای یوکو انقدر عصبانی باشه. داشت یوکا رو تهدید به قتل می کرد. لبخندی زدم و جلوتر رفتم و گفتم: - این اتفاق نمیوفته. یوکو شوکه شده بود. یوکای دیوونه، اول بهش می گفتی من زنده ام بعد داستان تعریف می کردی! مگه خبر زنده بودن مثل خبر مرگ نیاز به مقدمه چینی داره آخه؟ - یوتا! کی به هوش اومدی!؟ - سروصداهای تو مگه می‌ذاره آدم بخوابه؟ یه لحظه تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود به زمین بیوفتم، که یوکا و یوکو به دادم رسیدن. - هی هی! کم چرت و پرت بگو پسر. زهره ترکم کردی. قبل ازینکه بخوام حرفی بزنم، یوکو چنان سیلی توی صورتم کوبید که صداش بلند شد. اون از یوکا، اینم از خواهر عزیزم. هی هی، ژن توی صورت کوبیدن توی خانواده ما ارثیه؟ - خیلی دوست داری منو نگران خودت کنی نه؟ از آزار دادن من لذت می بری برادر؟ حتی نذاشت جواب بدم. به سمتی دوید. مشتمو توی کله یوکا زدم. - دیوونه، اول باید بهش می گفتی من زنده ام. - اونجوری که تو دراز به دراز گوشه اتاق افتاده بودی و بیهوش بودی، خودمم مطمئن نبودم که زنده ای یا نه. برنامه ما این بود؟ قرار بود یوکو رو توی مراسم نجات بدیم. نه اینکه نصفه شبی تنهایی عمل کنی. - الان وقت این حرفا نیست‌. یوکو... - می دونم، از تاریکی می ترسه. بلند شد و دوید دنبالش. لبخندی زدم و گذاشتم خواهر و برادر بعد سالها باهم تنها باشن. به اون دونفر خیره شدم، به خانواده ام. خانواده ای که دوستشون داشتم و هرچقدر خودمو گول می زدم، این واقعیت عوض نمی شد. با اونا، می تونستم موفق بشم. باید باهاشون می بودم اون روز رو می دیدم. پس عزمم رو برای بهتر شدن جزم کردم. دیگه قرار نبود خریت کنم.» ☕️ | @Green_Text
عید همگی مبارک.! 🎉
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت عید سعید فطر بر شما مبارک🪴🍃 🍀 | @Green_Text