13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اکیدا پیشنهاد میشه تماشا کنید❗️
دختر یا پسر؟ مسئله هلنا هم همین بود.
هلنا، دختری که خودشو از گندآب بیرون کشید و حالا الگوی خیلی نوجوونها و جوونها شده.
یادمون باشه که ما در درجه اول انسان هستیم، نه جنسیتمون.
خودمونو دوست داشته باشیم و کلیشه های مربوط به جنسیت مونو باور نکنیم.
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
هیچ تکیه گاهی
محکم تر از شونههای خودت نیست!
قوی بمون،
هنوز آخر قصه نرسیده.
☕️ #Sakura | @Green_Text
تو رفتی بعد تو ای نازنینم
فونت تمام جزوه های من بینازنین شد.!
☕️ #Sakura | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 74 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتاد و چهارم)
صدای ضربه شمشیر رو شنیدم، اما این بار هم مثل دفعه پیش، دردی حس نکردم. چشمامو باز کردم و قامت پیرمرد رو دیدم که جلوم ایستاده و شمشیر سیاه پوش رو به دست گرفته، و مقابل اون، سیاه پوش غرق در خون روی زمین افتاده بود.
اگه هرموقع دیگه ای بود، محو تکنیک پیرمرد می شدم و پروپاپیچش می شدم که به منم یاد بده. اما توی اون لحظه، فقط پریدم بغلش و از ته ته قلبم با صدای بلند گریه کردم. انقدر که از حال رفتم.
وقتی بیدار شدم، داخل خونه پیرمرد بودم. هوا هنوز تاریک بود؛ گویا نیمه شب بود. سراسیمه از جا پریدم و به سمت پیرمرد رفتم. خواستم فریاد بزنم و بهش درباره برادرم بگم که انگشتش رو بالا آورد و ازم خواست ساکت باشم. بعد با دست به سمت تختش اشاره کرد. یوتا آرام روی تخت خوابیده بود. پیرمرد زخمشو پانسمان کرده بود. از توی چشمام خوند که کلی حرف دارم. باهم از خونه خارج شدیم تا سروصدای ما یوتا رو بیدار نکنه.
با صدای بلندی که با گریه هام قاطی شده بود سرش داد زدم:
- چرا خونه نبودی؟ چرا دقیقا موقعی که بهت نیاز داشتم نبودی؟ خیلی بدی! خیلی خیلی بدی! ازت متنفرم!
مثل همیشه که فکرمو می خوند، فهمیده بود که از ته دل نمیگم. آروم بغلم کرد و منو روی پاش نشوند.
- معذرت می خوام خانم کوچولو. رفته بودم بیرون تا یه هوایی به سرم بخوره و بیشتر به حرفات فکر کنم.
- الان وقت فکر کردن نبود! من کمک می خواستم.
- و منم به موقع رسیدم و کمکتون کردم دیگه. نگران نباش، الان حال برادرت خوبه.
- ولی... ولی اگه نمی رسیدی... من انقدر بی عرضه و ضعیف بودم که نمی تونستم ازش دفاع کنم... من باعث شدم زخمی بشه... من اونو تو خطر انداختم... اگه مرده بودم اینجوری نمی شد!...
پیرمرد سکوت کرد و گذاشت هرچی که می خوام داد بزنم و گریه کنم.
کمی بعد که آروم شدم، براش همه چیو گفتم. اونجا بود که بالاخره برای غم از دست دادن مادرو پدر عزیزم گریه کردم و یکمی سبک شدم.
- یوکو، تو و برادرت می تونید همینجا پیش من بمونید. من ازتون مراقبت می کنم.
- پدربزرگ، دیگه نمی خوام مزاحم یوتا باشم و اونو تو خطر بندازم. نمی خوام دیگه نگرانم بشه. وانمود می کنم که دیشب رو فراموش کردم و هیچی نمی دونم. می خوام یه زندگی جدید رو شروع کنیم. کمکم می کنی..؟
پیرمرد سکوت کرد و کمی فکر کرد.
- خانم کوچولو، هیچ چیز تقصیر تو نیست. هیچکس نمی دونه توی زندگی چه چیزایی پیش میاد. خودت رو مقصر ندون. اگه اصرار داری که گذشته رو اینطور پشت سر بذاری و اینجوری زندگی جدیدتون رو شروع کنی، نمی تونم دخالت کنم. اما دارم بهت میگم این راهش نیست..
- تصمیم من عوض شدنی نیست پدربزرگ.
- باشه، کمکت می کنم..
☕️ #Sakura | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.