سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 74 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتاد و چهارم)
صدای ضربه شمشیر رو شنیدم، اما این بار هم مثل دفعه پیش، دردی حس نکردم. چشمامو باز کردم و قامت پیرمرد رو دیدم که جلوم ایستاده و شمشیر سیاه پوش رو به دست گرفته، و مقابل اون، سیاه پوش غرق در خون روی زمین افتاده بود.
اگه هرموقع دیگه ای بود، محو تکنیک پیرمرد می شدم و پروپاپیچش می شدم که به منم یاد بده. اما توی اون لحظه، فقط پریدم بغلش و از ته ته قلبم با صدای بلند گریه کردم. انقدر که از حال رفتم.
وقتی بیدار شدم، داخل خونه پیرمرد بودم. هوا هنوز تاریک بود؛ گویا نیمه شب بود. سراسیمه از جا پریدم و به سمت پیرمرد رفتم. خواستم فریاد بزنم و بهش درباره برادرم بگم که انگشتش رو بالا آورد و ازم خواست ساکت باشم. بعد با دست به سمت تختش اشاره کرد. یوتا آرام روی تخت خوابیده بود. پیرمرد زخمشو پانسمان کرده بود. از توی چشمام خوند که کلی حرف دارم. باهم از خونه خارج شدیم تا سروصدای ما یوتا رو بیدار نکنه.
با صدای بلندی که با گریه هام قاطی شده بود سرش داد زدم:
- چرا خونه نبودی؟ چرا دقیقا موقعی که بهت نیاز داشتم نبودی؟ خیلی بدی! خیلی خیلی بدی! ازت متنفرم!
مثل همیشه که فکرمو می خوند، فهمیده بود که از ته دل نمیگم. آروم بغلم کرد و منو روی پاش نشوند.
- معذرت می خوام خانم کوچولو. رفته بودم بیرون تا یه هوایی به سرم بخوره و بیشتر به حرفات فکر کنم.
- الان وقت فکر کردن نبود! من کمک می خواستم.
- و منم به موقع رسیدم و کمکتون کردم دیگه. نگران نباش، الان حال برادرت خوبه.
- ولی... ولی اگه نمی رسیدی... من انقدر بی عرضه و ضعیف بودم که نمی تونستم ازش دفاع کنم... من باعث شدم زخمی بشه... من اونو تو خطر انداختم... اگه مرده بودم اینجوری نمی شد!...
پیرمرد سکوت کرد و گذاشت هرچی که می خوام داد بزنم و گریه کنم.
کمی بعد که آروم شدم، براش همه چیو گفتم. اونجا بود که بالاخره برای غم از دست دادن مادرو پدر عزیزم گریه کردم و یکمی سبک شدم.
- یوکو، تو و برادرت می تونید همینجا پیش من بمونید. من ازتون مراقبت می کنم.
- پدربزرگ، دیگه نمی خوام مزاحم یوتا باشم و اونو تو خطر بندازم. نمی خوام دیگه نگرانم بشه. وانمود می کنم که دیشب رو فراموش کردم و هیچی نمی دونم. می خوام یه زندگی جدید رو شروع کنیم. کمکم می کنی..؟
پیرمرد سکوت کرد و کمی فکر کرد.
- خانم کوچولو، هیچ چیز تقصیر تو نیست. هیچکس نمی دونه توی زندگی چه چیزایی پیش میاد. خودت رو مقصر ندون. اگه اصرار داری که گذشته رو اینطور پشت سر بذاری و اینجوری زندگی جدیدتون رو شروع کنی، نمی تونم دخالت کنم. اما دارم بهت میگم این راهش نیست..
- تصمیم من عوض شدنی نیست پدربزرگ.
- باشه، کمکت می کنم..
☕️ #Sakura | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی... کویر نکنید دیگه خلاصه.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 75 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هفتاد و پنجم)
با تموم شدن اون شب، یوکوی واقعی هم درونم پنهان شد و از فرداصبح، برای برادرم دختری معمولی شدم که حالش خوبه، چیزی از تلخی های گذشته به یاد نمیاره و هیچ جای نگرانی درموردش نیست. اما درواقعیت، در درون شعله محافظت از برادرم و همچنین گرفتن انتقام پدر و مادرم روشن بود.
نمی دونم وقتی صبح یوتا به هوش اومد، پیرمرد بهش چی گفت و چجوری راضیش کرد که پیشش بمونیم که حتی راضی شده بود پیرمرد رو مثل من پدربزرگ صدا کنه.
بعدازظهر همون روز، یوتا علارغم هشدار پدربزرگ، به خونه برگشت. از روی نگرانی مخفیانه دنبالش کردم. یوتا، به تنهایی جنازه پدر و مادر رو نزدیک خونه به خاک سپرد. سپس شمشیر پدر رو برداشت و کنار قبرشون نشست و اندکی باهاشون خلوت کرد. من هم که نمی خواستم خلوتشو به هم بزنم، به خونه پیرمرد برگشتم.
پیرمرد، از اون موقع تا وقتی که بیمار شد و مرد، مثل دوتا بچه از دست داده خودش از ما مراقبت کرد و هرچی می دونست رو به یوتا تعلیم داد. یکی از غم انگیز ترین روزهای زندگی من بعد از روزی که پدر و مادرمو از دست دادم، روزی بود که پیرمرد برای همیشه چشماشو بست. بعد ازینکه اونو کنار همسر و فرزندانش به خاک سپردیم، یوتا اصرار کرد که از اون خونه بریم و جای دیگه ای زندگی کنیم. و بدینگونه ما تغییر مکان دادیم و در کلبه ای بیرون از دهکده ای در اون طرف جنگل ساکن شدیم.
با اینکه یوتا سعی داشت کارهاشو بشدت از من مخفی کنه، من متوجه بودم که برنامه و نقشه ای برای گرفتن انتقام خانواده مون داره. می دونستم که بهتره سرجام بمونم و فقط همه تلاشمو بکنم که حمایتش کنم و نگرانش نکنم و مزاحمش نباشم. به خوبی می دونستم که یوتا یه شوالیه شده و هربار که نیست درگیر یه نبرده. از زخمی شدن ها و خستگی هاش خبر داشتم؛ اما با اینکه جون به لب می شدم، تمام تلاشمو کردم که وانمود کنم هیچی نمی دونم. نباید کاری می کردم که حتی فکرشو مشغول کنم. یوکوی واقعی روز به روز بیشتر در درون من محو می شد. از همون شبی که یوتا بخاطر نجات من زخمی شد و درآستانه مرگ بود، از خودم متنفر شدم و سعی کردم که هرچیزی مربوط به خود گذشته ام بود رو پاک کنم، حتی توانایی ام رو.
حتی نمی تونید تصورشو بکنید که پس زدن چیزی که کنترلش به اختیار خودتون نیست چقدر می تونه سخت باشه؛ اما من با همه وجودم پسش زدم. شب های زیادی رو نخوابیدم بخاطر اینکه خاطرات بقیه رو در خواب نبینم و همین باعث شد که بارها و بارها بیمار بشم. اما من عزممو جزم کرده بودم که یوکوی قبلی رو به هرنحوی محو کنم و بشم یه دختر معمولی و بی دردسر که مزاحمتی برای برادرش نداره..
این تلاش ها به حدی رسید که من واقعا گذشته مو فراموش کردم؛ هم گذشته مو، هم اتفاقاتی که رخ داده بود و هم افرادی که در گذشته من بودن، حتی خانواده ام. به حدی که فقط تصویر مبهمی از اونا در ذهنم داشتم. تصاویر و افکاری مبهم هرچند وقت یکبار درونم هویدا می شدن که پسشون می زدم و سعی می کردم به زندگی واقعیم ادامه بدم. براتون عجیبه نه؟ طبیعیه، نمی فهمید که پس زدن خودتون به مدت چندین و چند سال یعنی چی.
سال ها به همین منوال گذشت؛ تا اون روزی که یوکا رو دیدم، بدون اینکه بدونم کیه.
اون روز صبح، درحالی که در فکر چی بپزم بودم، صدای پایی رو بیرون از خونه شنیدم. با خوشحالی به سمت در رفتم چون فکر می کردم یوتا برگشته؛ اما درعوض با شوالیه ای مواجه شدم که غرق در خون جلوی خونه افتاد. نتونستم ساده از کنارش بگذرم؛ هم حس عجیب نگرانی نسبت به اون مرد داشتم، هم نمی تونستم بذارم یه انسان بخاطر کوتاهی من جلوی چشمام بمیره، اونو داخل خونه آوردم و زخماشو بستم. اما همزمان خیلی نگران بودم که مبادا یوتا سربرسه و از اینکه برخلاف هشدارهاش یه غریبه رو به خونه راه دادم، عصبانی بشه. نمی خواستم عصبانیش کنم.
وقتی شوالیه به هوش اومد، حس عجیبی داشتم. افکار و حرف هایی درون ذهنم می شنیدم که مربوط به خودم نبودن. حتی جواب سوال شوالیه روهم ندادم و از اتاق زدم بیرون. رفتم داخل حیاط و سعی کردم خودمو آروم کنم و از شر اون حس ها و افکار خلاص بشم. با خودم فکر کردم خوبه که برم به دهکده و خرید کنم، بلکه آروم بشم.
بطرز عجیبی، همینکه از خونه دور شدم حالم بهتر شد. به دهکده رفتم و مقداری نون و مواد غذایی خریدم تا باهاشون برای مرد زخمی یه غذای مقوی درست کنم.
توی دهکده هیچکسی رو نمی شناختم. عادت داشتم که هروقت به دهکده میرم، مردم درباره خودم و موهای متفاوتم قضاوت کنند؛ بهشون محل نمی ذاشتم.
اما اتفاق عجیبی که اون روز افتاد، این بود که وقتی تو نونوایی بودم، از پنجره نونوایی دونفر غریبه رو دیدم. ظاهرشون اصلا به آدمایی این اطراف نمی خورد. دیدن اونا، فکرمو مشغول کرد که اونا چه کسایی هستن؟ اما وقت تلف نکردم و سریع به خونه برگشتم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون.
نظرتون؟
پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرم.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. نظرتون؟ پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟
دوستان خیلی منفعل شدید.
نظرتونه دیگه اصلا پارت نذارم؟ وقتی کسی نمیخونه برای چی بذارم.