ببینم واکنشاتونو؟ 😂
بچه های خوبی باشید پارت دوم رو هم می ذارم.
راستی بنظرتون کی قراره بمیره؟
یوکا؟ یوتا؟ یوکو؟ یا...؟
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 83 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتاد و سوم)
یوتا از جایش تکان نخورد. در چشمانش قدرت موج می زد؛ گویا از آسیب دیدن و مردن درراه محافظت از عزیزانش ترسی نداشت. این نگاه ماکی را بیشتر عصبانی کرد و بدون مکث خواست تا کار یوتا را تمام کند. درمقابل شمشیر ماکی که به سمتش می آمد، حتی چشمانش راهم نبست. می خواست از جا برخیزد و از برادرش دفاع کند اما انگار بدنش سنگ شده بود و نمی توانست تکان بخورد.
اما بازهم شمشیر ماکی برجایی که قصدش را کرده بود ننشست. اما این بار، نه خونی ریخته شد و نه کسی قربانی شد. این بار یوکا و یوتا، خواهرشان را برای اولین بار درحالی می دیدند که شمشیر به دست داشت و با شمشیر، جلوی برخورد ضربه ماکی را گرفته بود.
یوکو از شنیدن اینکه قرار بود در چنین جلسه ای با کسی که به راحتی خانواده اش را قتل عام کرده بود شرکت کنند بدون اینکه سلاحی با خود داشته باشند، نگران شده بود. اخلاق یوتا را می دانست؛ یوتا می خواست یکبار برای همیشه این مسئله خانوادگی را حل کند. یوتا می دانست که دنکی هم به اندازه او و خواهر و برادرش، شاهزاده محسوب می شود و حقوقی دارد. دوست نداشت درمقابل دنکی و پدرش که اسیر او بودند، سلاحی داشته باشد و اینگونه دست بالاتر را داشته باشد؛ بلکه می خواست یک گفتگو و مذاکره واقعی به دور از قدرت داشته باشند. البته یوتا حماقت نکرده بود و همه تدابیر لازم را برای خطرهای احتمالی چیده بود. حتی احتمال فرار ماکی را هم می داد؛ اما فکر نمی کرد که ماکی بخواهد با خود اسلحه بیاورد و به آن ها صدمه بزند. خصوصا که پسرش هم در میانشان بود.
یوکو با آنکه بعد از این ماجراها خودش و تفاوت هایش را پذیرفته بود، فرصتی پیدا نکرده بود تا خود واقعیش و اینکه چه مهارت هایی بلد است را به برادرانش نشان دهد. این روزها هرسه بشدت درگیر بازپس گیری قصر بودند و وقتی برای این کارها نبود. اما اکنون برادرانش به چشم می دیدند که یوکو دیگر آن یوکویی نبود که عقب بایستد و مردد باشد. یوکو نشان می داد که تحت تعالیم پدر و عموی پدرش به چه کسی تبدیل شده بود.
ماکی غرق در تعجب به یوکو خیره شد. ماکی دید که نگاه یوکو شبیه به نگاه مقتدر پدر و پدربزرگش شده بود و این او را عصبی تر کرد. با تمام قدرت به یوکو حمله کرد اما با مبارزه حرفه ای و هنرمندانه یوکو مواجه شد که نمی گذاشت ماکی به راحتی غالب شود.
اما با اینکه یوکو در مبارزه بشدت قوی و ماهر بود، بعد از سالها مبارزه نکردن، مبارزه درمقابل فردی به قدرتمندی و گولاخی ماکی بشدت برایش سخت بود. ضربات ماکی برای او بشدت سنگین می نمود و با اینکه درلحظاتی برتری داشت، اما هربار سعی می کرد نمی توانست به او زخمی وارد کند. او به سختی می توانست ضربات سنگین ماکی را دفع کند، چه برسد به اینکه ضربه مهلکی بزند.
یوکا به تماشا ننشست. به سرعت بلند شد و از اتاق بیرون زد تا سربازان را صدا کند. ماکی که اوضاع را به ضرر خود می دید، محکم ترین ضربه ای که می توانست را زد. شمشیر از دستان یوکو رها شد و به طرفی پرت شد. صدای پای سربازانی که با سرعت به سمت اتاق می آمدند شنیده شد. ماکی معطل نکرد و از این آخرین فرصت استفاده کرد تا حداقل جان یکی از میدوریکاوا ها را بگیرد.
- یوکو!!!
صدای فریاد جانخراش یوتا بلند شد.
شمشیر درست قلب یوکو را نشانه رفته بود.
☕️ #Sakura | @Green_Text
شله شله، صدای ریختن برگاتونو نمی شنوم..😂
خب دیگه، بمونید تو خماری تا فردا و پارتی دگر.
می تونید جهت خالی شدن خود به ناشناس مراجعه کنید.
می تونید هم حدس بزنید آخرش چی میشه؟
درضمن، فردا آخرین پارت امید سبز منتشر میشه و دوشنبه همزمان با عید قربان، جشن اختتامیه رمان گرفته خواهد شد.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شله شله، صدای ریختن برگاتونو نمی شنوم..😂 خب دیگه، بمونید تو خماری تا فردا و پارتی دگر. می تونید جه
بچه ها یوتا رو اینقدر ایگنور نکنید . یکم بیایید ناشناس از خوبی هاش بگید بچه دل داره. هم امروز هم فردا که جیره غذایی تون فردا تموم میشه هم پس فردا با حضور افتخاری خودم🤌🏻😔پاشید بیایید ناشناس یکم به یوتا و یوکو بپردازید.
از طرف یوکا!
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
بچه ها یوتا رو اینقدر ایگنور نکنید . یکم بیایید ناشناس از خوبی هاش بگید بچه دل داره. هم امروز هم فرد
پ.ن مدیر: توجه نکنید فشار خون ادمین کونیکو تون افتاده.
ولی یه بخششو درست گفت، به یوکو هم بپردازید، ناسلامتی شجاع ترین و قهرمان ترین شخصیت داستانه.
از پایان گریزی نیست.
با اینکه خودمم دلم نمیاد، ولی میریم سراغ آخر امید سبز.
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 84 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز"
(قسمت هشتاد و چهارم)
"آسا" با قلم و کاغذی که به دست داشت از خانه بیرون دوید. به مردمی که دردهکده می دید سلام می کرد و به دویدن ادامه می داد. کسی از این دختربچه نمی پرسید که کجا می رود؛ این کار روزانه دخترک بود. آن روزهای اول اینطور به مردم و خانواده اش گفته بود: میرم تو جنگل تا داستان حیوونا و درختای جنگل رو بنویسم. درحالی که این دروغی بیش نبود.
همه می دانستند که آسا آرزو دارد یک نویسنده بزرگ شود. گاهی هم او را سرزنش می کردند تا دست ازین افکارش بردارد؛ فرد فقیر و رعیتی مانند او فقط باید به دنبال راهی برای سیرکردن شکمش باشد تا از گرسنگی نمیرد، نه اینکه دنبال رویاپردازی ها و کارهای بیهوده ای مانند داستان نوشتن باشد. اما گوش آسا به این حرف ها بدهکار نبود.
چند وقتی بود که پیرمرد غریبه ای به کلبه ای که در دل جنگل بود نقل مکان کرده بود. پیرمرد، موهای بلند تمام سفیدی داشت که همیشه روی صورتش ریخته بود. با هیچکس صحبت نمی کرد و از همه دوری می جست. مردم او را خطرناک می دانستند و به کودکانشان گوشزد می کردند که نزدیک او نشوند. به آسا هم می گفتند که به آن سمت جنگل که کلبه اوست نزدیک نشود؛ البته نمی دانستند که مقصد هرروزه آسا دقیقا کلبه اوست.
آسا که دختربچه کنجکاوی بود، وقتی شایعات درباره آن پیرمرد را شنید، یک روز پنهانی به کلبه او رفته بود. و آن روز متوجه شد که او پیرمرد نیست، بلکه یک مرد جوان است که فقط موهای سفیدی دارد. مرد جوان از یک تکه چوب به عنوان عصا استفاده می کرد، چون نمی توانست ببیند. این ها دلایلی بودند که مردم او را با یک پیرمرد اشتباه گرفته بودند.
آسا بشدت درباره او کنجکاو بود. مرد جوان درونگرا و ساکت بود و علاقه ای به ارتباط با بقیه نداشت. اما آسا که تسلیم شدن را بلد نبود، انقدر روزها به او سر زد و با او حرف زد تا بالاخره به خیال خودش با او دوست شد؛ چون توانسته بود او را به حرف زدن و ارتباط با خود وادار کند. و مهم تر از آن، آسا همیشه دوست داشت داستان زندگی مرد را بداند. سوال های زیادی ذهن آسا را قلقلک می داد: چرا موهایش سفید است؟ چرا تنهاست؟ چرا اینجاست؟ چرا یک دست ندارد؟ چرا چشمانش نمی بینند؟ و کلی سوال دیگر که بالاخره یک روز به خود جرئت داد و از او پرسید. او اول از گفتنش طفره می رفت؛ تا اینکه روزهای بسیاری آسا اصرار کرد و به او درباره رویایش که نویسنده شدن بود گفت. آسا خیلی اصرار کرد که دوست دارد داستان او را بنویسد. او هم درآخر دلش به رحم آمد و برایش داستان زندگیش را تعریف کرد. کار همیشگی بیش از چندماه آسا این شده بود که صبح تا شب پیش او برود و داستان زندگیش را بنویسد.
اما داستان زندگی او نقاط ابهامی داشت. او فقط داستان زندگیش را از دید خودش می دانست؛ اما آسا دوست داشت بداند که از دید خواهر و برادر او داستان چگونه تکمیل می شود. از طرفی، او بعد از مدتی که به اواخر داستان رسیده بود، تعریف کردن را متوقف کرد و هرچقدر آسا اصرار کرد، پایان داستان را برایش نگفت.
پس آسا اقدام شجاعانه و زیرکانه ای کرد.
او که اسمش یوتا بود، برای آسا تعریف کرده بود که شاهزاده کشور بوده و دوخواهر و برادر داشته است. آسا با خودش فکر کرد که با توجه به شخصیت یوتا، احتمالا خواهر و برادرش که یوکو و یوکا نام داشته اند، از محل زندگی او خبر ندارند و نگرانش هستند. پس برای یوکو و یوکایی که در قصر زندگی می کردند، نامه های جداگانه ای نوشت و به آن ها گفت که جای برادرشان را می داند، اما درصورتی به آن ها خواهد گفت که برایش داستان زندگی شان را تعریف کند. درضمن از آن ها خواست برای اینکه خانواده و افراد دهکده شان مشکوک نشوند، لباس مبدل بپوشند و با لباس شاهزادگی به آنجا نیایند. در تصورات کودکانه آسا، خانواده سلطنتی لباس های عجیب و غریب و پرزرق و برق می پوشیدند. اما با دیدن یوکو و یوکا و آشنایی با آن ها تمام تصوراتش زیر و رو شد.
اول از همه یوکو به دیدن آسا آمد. آسا با دیدن موهای سفید و چشمان سبز یوکو، مطمئن شد که او خواهر یوتاست. البته که یوتا در تعریف داستان از او با دقت و ظرافت تعریف کرده بود. اما آسا آنجایی غافلگیر شد که فهمید یوکو فرمانده کشور است! او تعجب کرده بود که یک خانم می تواند انقدر قوی و با مهارت باشد که فرمانده شود.
یوکو با مهربانی داستان زندگیش را برای آسا تعریف کرد و آسا آن را ریز به ریز نوشت.
☕️ #Sakura | @Green_Text