eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
685 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 83 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و سوم) یوتا از جایش تکان نخورد. در چشمانش قدرت موج می زد؛ گویا از آسیب دیدن و مردن درراه محافظت از عزیزانش ترسی نداشت. این نگاه ماکی را بیشتر عصبانی کرد و بدون مکث خواست تا کار یوتا را تمام کند. درمقابل شمشیر ماکی که به سمتش می آمد، حتی چشمانش راهم نبست. می خواست از جا برخیزد و از برادرش دفاع کند اما انگار بدنش سنگ شده بود و نمی توانست تکان بخورد. اما بازهم شمشیر ماکی برجایی که قصدش را کرده بود ننشست. اما این بار، نه خونی ریخته شد و نه کسی قربانی شد. این بار یوکا و یوتا، خواهرشان را برای اولین بار درحالی می دیدند که شمشیر به دست داشت و با شمشیر، جلوی برخورد ضربه ماکی را گرفته بود. یوکو از شنیدن اینکه قرار بود در چنین جلسه ای با کسی که به راحتی خانواده اش را قتل عام کرده بود شرکت کنند بدون اینکه سلاحی با خود داشته باشند، نگران شده بود. اخلاق یوتا را می دانست؛ یوتا می خواست یکبار برای همیشه این مسئله خانوادگی را حل کند. یوتا می دانست که دنکی هم به اندازه او و خواهر و برادرش، شاهزاده محسوب می شود و حقوقی دارد. دوست نداشت درمقابل دنکی و پدرش که اسیر او بودند، سلاحی داشته باشد و اینگونه دست بالاتر را داشته باشد؛ بلکه می خواست یک گفتگو و مذاکره واقعی به دور از قدرت داشته باشند. البته یوتا حماقت نکرده بود و همه تدابیر لازم را برای خطرهای احتمالی چیده بود. حتی احتمال فرار ماکی را هم می داد؛ اما فکر نمی کرد که ماکی بخواهد با خود اسلحه بیاورد و به آن ها صدمه بزند. خصوصا که پسرش هم در میانشان بود. یوکو با آنکه بعد از این ماجراها خودش و تفاوت هایش را پذیرفته بود، فرصتی پیدا نکرده بود تا خود واقعیش و اینکه چه مهارت هایی بلد است را به برادرانش نشان دهد. این روزها هرسه بشدت درگیر بازپس گیری قصر بودند و وقتی برای این کارها نبود. اما اکنون برادرانش به چشم می دیدند که یوکو دیگر آن یوکویی نبود که عقب بایستد و مردد باشد. یوکو نشان می داد که تحت تعالیم پدر و عموی پدرش به چه کسی تبدیل شده بود. ماکی غرق در تعجب به یوکو خیره شد. ماکی دید که نگاه یوکو شبیه به نگاه مقتدر پدر و پدربزرگش شده بود و این او را عصبی تر کرد. با تمام قدرت به یوکو حمله کرد اما با مبارزه حرفه ای و هنرمندانه یوکو مواجه شد که نمی گذاشت ماکی به راحتی غالب شود. اما با اینکه یوکو در مبارزه بشدت قوی و ماهر بود، بعد از سالها مبارزه نکردن، مبارزه درمقابل فردی به قدرتمندی و گولاخی ماکی بشدت برایش سخت بود. ضربات ماکی برای او بشدت سنگین می نمود و با اینکه درلحظاتی برتری داشت، اما هربار سعی می کرد نمی توانست به او زخمی وارد کند. او به سختی می توانست ضربات سنگین ماکی را دفع کند، چه برسد به اینکه ضربه مهلکی بزند. یوکا به تماشا ننشست. به سرعت بلند شد و از اتاق بیرون زد تا سربازان را صدا کند. ماکی که اوضاع را به ضرر خود می دید، محکم ترین ضربه ای که می توانست را زد. شمشیر از دستان یوکو رها شد و به طرفی پرت شد. صدای پای سربازانی که با سرعت به سمت اتاق می آمدند شنیده شد. ماکی معطل نکرد و از این آخرین فرصت استفاده کرد تا حداقل جان یکی از میدوریکاوا ها را بگیرد. - یوکو!!! صدای فریاد جانخراش یوتا بلند شد. شمشیر درست قلب یوکو را نشانه رفته بود. ☕️ | @Green_Text
شله شله، صدای ریختن برگاتونو‌ نمی شنوم..😂 خب دیگه، بمونید تو خماری تا فردا و پارتی دگر. می تونید جهت خالی شدن خود به ناشناس مراجعه کنید. می تونید هم حدس بزنید آخرش چی میشه؟ درضمن، فردا آخرین پارت امید سبز منتشر میشه و دوشنبه همزمان با عید قربان، جشن اختتامیه رمان گرفته خواهد شد.
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
شله شله، صدای ریختن برگاتونو‌ نمی شنوم..😂 خب دیگه، بمونید تو خماری تا فردا و پارتی دگر. می تونید جه
بچه ها یوتا رو اینقدر ایگنور نکنید . یکم بیایید ناشناس از خوبی هاش بگید بچه دل داره. هم امروز هم فردا که جیره غذایی تون فردا تموم میشه هم پس فردا با حضور افتخاری خودم🤌🏻😔پاشید بیایید ناشناس یکم به یوتا و یوکو بپردازید. از طرف یوکا!
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
بچه ها یوتا رو اینقدر ایگنور نکنید . یکم بیایید ناشناس از خوبی هاش بگید بچه دل داره. هم امروز هم فرد
پ.ن مدیر: توجه نکنید فشار خون ادمین کونیکو تون افتاده. ولی یه بخششو درست گفت، به یوکو هم بپردازید، ناسلامتی شجاع ترین و قهرمان ترین شخصیت داستانه.
از پایان گریزی نیست. با اینکه خودمم دلم نمیاد، ولی میریم سراغ آخر امید سبز.
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 84 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 84 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و چهارم) "آسا" با قلم و کاغذی که به دست داشت از خانه بیرون دوید. به مردمی که دردهکده می دید سلام می کرد و به دویدن ادامه می داد. کسی از این دختربچه نمی پرسید که کجا می رود؛ این کار روزانه دخترک بود. آن روزهای اول اینطور به مردم و خانواده اش گفته بود: میرم تو جنگل تا داستان حیوونا و درختای جنگل رو بنویسم. درحالی که این دروغی بیش نبود. همه می دانستند که آسا آرزو دارد یک نویسنده بزرگ شود. گاهی هم او را سرزنش می کردند تا دست ازین افکارش بردارد؛ فرد فقیر و رعیتی مانند او فقط باید به دنبال راهی برای سیرکردن شکمش باشد تا از گرسنگی نمیرد، نه اینکه دنبال رویاپردازی ها و کارهای بیهوده ای مانند داستان نوشتن باشد. اما گوش آسا به این حرف ها بدهکار نبود. چند وقتی بود که پیرمرد غریبه ای به کلبه ای که در دل جنگل بود نقل مکان کرده بود. پیرمرد، موهای بلند تمام سفیدی داشت که همیشه روی صورتش ریخته بود. با هیچکس صحبت نمی کرد و از همه دوری می جست. مردم او را خطرناک می دانستند و به کودکانشان گوشزد می کردند که نزدیک او نشوند. به آسا هم می گفتند که به آن سمت جنگل که کلبه اوست نزدیک نشود؛ البته نمی دانستند که مقصد هرروزه آسا دقیقا کلبه اوست. آسا که دختربچه کنجکاوی بود، وقتی شایعات درباره آن پیرمرد را شنید، یک روز پنهانی به کلبه او رفته بود. و آن روز متوجه شد که او پیرمرد نیست، بلکه یک مرد جوان است که فقط موهای سفیدی دارد. مرد جوان از یک تکه چوب به عنوان عصا استفاده می کرد، چون نمی توانست ببیند. این ها دلایلی بودند که مردم او را با یک پیرمرد اشتباه گرفته بودند. آسا بشدت درباره او کنجکاو بود. مرد جوان درونگرا و ساکت بود و علاقه ای به ارتباط با بقیه نداشت. اما آسا که تسلیم شدن را بلد نبود، انقدر روزها به او سر زد و با او حرف زد تا بالاخره به خیال خودش با او دوست شد؛ چون توانسته بود او را به حرف زدن و ارتباط با خود وادار کند. و مهم تر از آن، آسا همیشه دوست داشت داستان زندگی مرد را بداند. سوال های زیادی ذهن آسا را قلقلک می داد: چرا موهایش سفید است؟ چرا تنهاست؟ چرا اینجاست؟ چرا یک دست ندارد؟ چرا چشمانش نمی بینند؟ و کلی سوال دیگر که بالاخره یک روز به خود جرئت داد و از او پرسید. او اول از گفتنش طفره می رفت؛ تا اینکه روزهای بسیاری آسا اصرار کرد و به او درباره رویایش که نویسنده شدن بود گفت. آسا خیلی اصرار کرد که دوست دارد داستان او را بنویسد. او هم درآخر دلش به رحم آمد و برایش داستان زندگیش را تعریف کرد. کار همیشگی بیش از چندماه آسا این شده بود که صبح تا شب پیش او برود و داستان زندگیش را بنویسد. اما داستان زندگی او نقاط ابهامی داشت. او فقط داستان زندگیش را از دید خودش می دانست؛ اما آسا دوست داشت بداند که از دید خواهر و برادر او داستان چگونه تکمیل می شود. از طرفی، او بعد از مدتی که به اواخر داستان رسیده بود، تعریف کردن را متوقف کرد و هرچقدر آسا اصرار کرد، پایان داستان را برایش نگفت. پس آسا اقدام شجاعانه و زیرکانه ای کرد. او که اسمش یوتا بود، برای آسا تعریف کرده بود که شاهزاده کشور بوده و دوخواهر و برادر داشته است. آسا با خودش فکر کرد که با توجه به شخصیت یوتا، احتمالا خواهر و برادرش که یوکو و یوکا نام داشته اند، از محل زندگی او خبر ندارند و نگرانش هستند. پس برای یوکو و یوکایی که در قصر زندگی می کردند، نامه های جداگانه ای نوشت و به آن ها گفت که جای برادرشان را می داند، اما درصورتی به آن ها خواهد گفت که برایش داستان زندگی شان را تعریف کند. درضمن از آن ها خواست برای اینکه خانواده و افراد دهکده شان مشکوک نشوند، لباس مبدل بپوشند و با لباس شاهزادگی به آنجا نیایند. در تصورات کودکانه آسا، خانواده سلطنتی لباس های عجیب و غریب و پرزرق و برق می پوشیدند. اما با دیدن یوکو و یوکا و آشنایی با آن ها تمام تصوراتش زیر و رو شد. اول از همه یوکو به دیدن آسا آمد. آسا با دیدن موهای سفید و چشمان سبز یوکو، مطمئن شد که او خواهر یوتاست. البته که یوتا در تعریف داستان از او با دقت و ظرافت تعریف کرده بود. اما آسا آنجایی غافلگیر شد که فهمید یوکو فرمانده کشور است! او تعجب کرده بود که یک خانم می تواند انقدر قوی و با مهارت باشد که فرمانده شود. یوکو با مهربانی داستان زندگیش را برای آسا تعریف کرد و آسا آن را ریز به ریز نوشت. ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 85 (آخر) ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 85 (آخر) #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتاد و پنجم، آخر) حالا بخش زیادی از ابهامات داستان برطرف شده بود، اما هنوز ابهامات زیادی مانده بود که مربوط به یوکا می شد. درضمن، یوکو هم حاضر نشد آخر داستان را تعریف کند؛ برایش سخت بود. آسا هرچقدر اصرار کرد نتیجه ای نگرفت. پس به قولش عمل کرد و جای یوتا را به او گفت. اما قبل از لو دادن محل زندگی یوتا، از یوکو قول گرفت که فقط همان زمانی که او تعیین می کرد به سراغ برادرش برود. یوکو تعجب کرد و نمی خواست زیربار این خواسته برود؛ اما چون تنها راهی بود که از محل یوتا خبر پیدا کند، به ناچار قبول کرد و قول داد. بله، آسا در سر نقشه هایی داشت! دو روز بعد، یوکا به محل قرار آمد. بازهم آسا تعجب کرد؛ چون تصورش از پادشاه یک کشور چیز دیگر و بسیار رویایی بود. یوکا دقیقا همان کسی بود که یوتا تعریف کرده بود. خصوصا درزمینه شیطنت هایش! یوکا هم برای آسا داستانش را تعریف کرد و آسا نوشت. اما یوکا هم حاضر نبود آخر داستان را تعریف کند. آسا تا می توانست اصرار کرد و نزدیک بود بزند زیر گریه، که یوکا تسلیم شد و بالاخره آخر داستان را برای آسا گفت: - جوری می دویدم که چندین بار زمین خوردم، اما برام مهم نبود. تنها چیزی که جلوی چشمم بود زخم دنکی و یوتا و وضعیت سخت یوکو بود. به سرعت سربازها رو به سمت اتاق بردم و دیدم که یوکو شمشیر رو درون سینه ماکی فرو کرده. ماکی چندباری تلو تلو خورد و بعد با صورت به زمین افتاد و مرد. اما چیزی که باعث شد فریاد بکشم صحنه ای بود که کمی اونورتر دیدم. یوکو یوتا رو در آغوش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت. با اینکه چند جایی از بدنش زخمی شده بود، توجهی به زخم هاش نداشت؛ همه حواسش به یوتا بود که صورتش پر خون شده بود. نیازی نبود بپرسم چه اتفاقی افتاده، البته بعدا یوکو خودش همه جزییات رو برام گفته بود. اون لحظه ای که شمشیر از دست یوکو رها شده بود، ماکی قصد داشت کار یوکو رو تموم کنه که یوتا هرجوری هست خودشو جلوی یوکو انداخته بود و نگذاشته بود آسیبی بهش برسه. یوکو از فرصت استفاده کرده بود و شمشیرش رو برداشته بود و با نهایت خشمی که از آسیب دیدن عزیزانش داشت، با تمام قدرتش بی مهابا به ماکی حمله کرده بود و با اینکه چندباری ضربات ماکی به بدنش برخورد کرده بودن و زخمی شده بود، در آخر شمشیر رو در سینه ماکی فرو کرده بود. کاش زودتر می رسیدم... باید زودتر می رسیدم... شاید اصلا نباید می رفتم تا... آسا که شخصیت یوکا را می شناخت، به او اطمینان داده بود که او هیچ تقصیری ندارد؛ بلکه اگر در آن لحظه حساس به شوک خود مسلط نمی شد و سربازان را خبر نمی کرد، شاید اتفاقی به مراتب بدتر می افتاد. به او اطمینان داد که او بهترین کار ممکن را کرده بود. - یوتا و دنکی رو به سرعت به درمانگاه قصر رسوندیم. خون زیادی از یوتا رفته بود اما تونستن نجاتش بدن، با اینکه بینایی شو برای همیشه از دست داد. اما نتونستن کاری برای دنکی بکنن... دل آسا شکست. دوست نداشت آخر داستان اینگونه باشد و یوکا دوست عزیزش را از دست بدهد. دلش به حال دنکی و زندگی سختش می سوخت. او با تمام محبت کودکانه اش سعی کرد یوکا را دلداری دهد. حالا به این سه نفر حق می داد که چرا دوست نداشتند آخر داستان را تعریف کنند. حالا آسا فهمیده بود که جرا یوتا موهایش را روی صورتش می ریزد. دوست نداشت مردم زخم صورتش را که او را نابینا کرده ببینند. آسا از یوکا هم همان قولی که از یوکو گرفته بود را گرفت. لابد تا الان فهمیدید که آسا چه نقشه ای در سر داشت! روزی از روزها، آسا طبق عادت همیشگی به کلبه یوتا رفته بود و با او صحبت می کرد. یوتا هم گه گداری سری تکان می داد و چیزی می گفت؛ که ناگهان از جا پرید و آسا را به سمت خود کشید. آسا متعجب شد. - چی شده...؟ اما یوتا با حرکت دستش او را ساکت کرد. عصای چوبیش را برداشت و چند قدمی به جلو رفت، و سپس در یک لحظه به پشت یکی از درخت ها کوبید. فردی که پشت درخت پنهان شده بود، بیرون پرید. یوتا با همان تکه چوب خود به سمت او حمله کرد و به مبارزه با او پرداخت؛ اما بعد از چند دقیقه دست از مبارزه کشید. - تو یوکایی مگه نه؟ یوکا پشت سرش را خاراند و با خنده گفت: - تعجب کردم که بعد این همه مدت انقدر منو یادته که از روی مبارزه ام منو شناختی. این رسمش بود بی انصاف؟ که بذاری بری؟ یوتا به طرف آسا چرخید و با صدای بلندی گفت: - کار توئه آسا؟ تو گفتی آره؟ آسا از داد یوتا بغض کرد. فکر می کرد که با این نقشه کار درست را می کند و این خانواده را به آغوش هم برمی گرداند. - سر بچه داد نزن یوتا! اشتباه خودتو سر بچه خالی نکن. یوکو که تازه رسیده بود، بعد از گفتن این حرف به آسا اشاره کرد که برود. آسا هم دوید و از کلبه دور شد. یوتا خواست چیزی بگوید و آسا را صدا کند، اما تا به خود بجنبد آسا رفته بود. ☕️ | @Green_Text