eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
688 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
442 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سالروز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریار گرامی باد.
گاهی تیری را در جانت فرو و گاهی بیرون میکشند! به هر حال این تو هستی که در خونت غرق میشوی....؛ بُرشی از " ـــــــــــــــﮩ٨ـ" ❤️‍🩹 🌑 | @Green_Text
این اولین کتابیه که نوشتم؛ در 8 سالگی. انقدر خودم از این کتاب راضی بودم که تا مدت‌ها در قفسه کتاب‌هام کنار بقیه کتاب ها نگهش داشته بودم. موضوعش سه تا جوجه بود که از لونه‌شون بیرون میوفتن، و میرن که پدر و مادرشونو پیدا کنن. غافل از اینکه لونه‌شون درست بالای درختی بود که زیرش ایستاده بودن. توی سفرشون اتفاقات خطرناک و مهیجی براشون میوفته، از جنگ با یک گربه تا زندگی در شهر. آخر سر، اونا انقدر میرن و میرن تا اتفاقی به جنگل خودشون برمی‌گردن. گنجشکی رو می‌بینن و ازش می‌خوان که به اونا توی لونه‌اش پناه بده و اون هم که هنوز بخاطر بچه های گمشته‌اش غمگین بوده، قبول می‌کنه. اونا اونجا می‌مونن و کمی بعد، خانم گنجشک اسم‌های اونا رو وقتی هم رو صدا می‌زدن می‌شنوه و می‌فهمه بچه های خودشن. الان که خوندمش می‌تونم بگم واقعا سمه؛ اما هنوز هم بهش افتخار می‌کنم. ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
این اولین کتابیه که نوشتم؛ در 8 سالگی. انقدر خودم از این کتاب راضی بودم که تا مدت‌ها در قفسه کتاب‌ها
واو داستان قشنگی بود روند خوبی داشت واقعا گره افکنی و گره گشایی درست و به جایی داشت و برای یک نویسنده هشت ساله بدون اغراق میگم عالی بود🥲✨ 🍀 | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
این اولین کتابیه که نوشتم؛ در 8 سالگی. انقدر خودم از این کتاب راضی بودم که تا مدت‌ها در قفسه کتاب‌ها
اینکه هنوز بهش افتخار میکنی یعنی عزت نفس و اعتماد به نفس داری این با ارزش ترین گنجیه که یه انسان میتونه داشته باشه!✨ 🌑 | @Green_Text
با اینکه دنیامون باهم متفاوت بود اما بازم عاشق شدیم!🥀 🌑 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 8 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 8 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت هشتم) - بازرس هیراگی! با شنیدن صدای افسر هاندا به سمت در برگشتم. هاندا درحالیکه هنوز اندکی بخاطر دویدن نفس نفس می زد، به سمتم آمد. - توجیه زمانی خانم ماناکا حقیقت داره. باغبان تایید کرد که ایشونو مثل هرروز، حدود ساعت 6 صبح دیده که به پارک اومده و شروع به دویدن کرده. فاصله بین پارک و ساختمان حدودا ده دقیقه ست، و باغبان مطمئنه که آخرین بار ایشونو کمی قبل تر از ساعت 7 دیده. چانه ام را گرفتم و به فکر فرو رفتم. - پس باید کار یکی از سه نفر باقی مونده باشه... - قربان، باید مظنونین رو به دونفر کاهش بدید. یه نفر دم در ایستاده که میگه شاهد آقای ساساکی هیرو ئه. از اینکه پیشرفتی در پرونده حاصل شده بود، خوشحال بودم. اما با شنیدن اسم شاهد ساساکی، حس بد عجیبی پیدا کردم. به گونه ای به ساساکی مشکوک بودم؛ نه به خاطر این پرونده قتل، بخاطر چیزی که خودم هم نمی دانستم. حس ششمی بود که بارها به کمکم آمده بود. با این حال، آن را خاموش کردم تا بتوانم روی حقایق محسوس پرونده تمرکز کنم. شخصا دم در رفتم تا شاهد ساساکی را ببینم. بیرون خانه، مردچهارشانه قدبلندی پشت به من ایستاده بود. وقتی صدایش کردم تا رویش را برگرداند، متوجه شدم که او یکی از افسران پلیس است که چندباری او را در اداره دیده بودم. - ش...شما؟ - صبحتون بخیر بازرس هیراگی. فکر می کنم چندباری شما رو در اداره دیدم، درسته؟ من آکای هستم، از بخش راهنمایی رانندگی. - که این طور. درسته که شما حدود دوساعت پیش با آقای ساساکی بودید؟ - بله. راستش برای تقویت مهارت های رزمی و فیزیکی ام به عنوان یک پلیس، تصمیم گرفتم که به باشگاه برم. آقای ساساکی هم قبول کردن که با من تمرین کنن. ما هرروز ساعت صبح در باشگاهی که حدودا نیم ساعت با اینجا فاصله داره تمرین می کنیم. امروز هم با ایشون از ساعت 6:30 تا حدود 7:45 تمرین کردیم. - که این طور. آقای ساساکی حدودا ساعت 8:15 رسید خونه. جور در میاد. بهرحال، حالاکه شما که همکار بنده هستید ایشونو تایید می کنید، من قبول می کنم و نیازی نمی بینم که از باشگاه هم پرس و جو کنم. ممنونم که وقت گذاشتید و از اداره به اینجا اومدید. - وظیفه ام بود. نگران آقای ساساکی نباشید، اون طرف قانونه، نه برضد قانون. پس از آنکه افسرآکای رفت، چند لحظه ای به آخرین جمله او فکر کردم. اما چیزی که بعد از آن ذهن مرا به شدت مشغول کرد، وضعیت آکای بود. بجای آن که لباس فرم برتن داشته باشد، تیپ اسپرت زده بود. البته می شد احتمال داد که شاید امروز مرخصی باشد، اما اداره پلیس به خاطر مشغله حساسش بسیارسخت مرخصی می داد. اگر به دلیلی در مرخصی بود، بعید بود بتواند به ورزش روزانه اش هم برسد. و همچنین، زمانی که با او درباره آمدنش از اداره تا اینجا صحبت کردم، هیچ مخالفتی نکرد. همه چیز آن برخورد برای ذهن کنجکاو من عجیب می نمود و مانند دقایقی قبل، هنوز حس خوبی نسبت به این شهادت نداشتم. لحظاتی حس کردم که کسی نگاهش را به من دوخته. سرم را بلافاصله بلند کردم،اما کسی را نیافتم که به من زل زده باشد. دوباره غرق در فکر شدم، اما از گوشه چشم اطرافیانم را زیرنظر گرفتم. درآن لحظه حاضر بودم قسم بخورم که ساساکی با نگاهی عجیب به من زل زده بود؛ همانند شیری که شکارش را در بیشه یافته. مجدد سرم را بالا آوردم ودرچشمانش خیره شدم. گویی فهمیده بود که مچش را گرفته ام؛ چون نگاهش را برگرداند و دیگر به من خیره نشد. آن پسر...به راستی چه مرگش بود؟ به سختی سعی کردم نگاه ساساکی، وضعیت آکای و حس عجیبم و هر عامل مزاحم دیگری را از ذهنم بیرون کنم تا بتوانم روی پرونده تمرکز کنم. به سمت دومظنون باقی مانده رفتم. - آقای روکودا و خانم یاماکی، شمادونفر تنها کسایی هستین که هیچ شاهد و توجیه زمانی موثقی ندارید. قتل کار یکی از شما دونفره. غیر از این حالت نمی تونه باشه. و هردوتون مشکوکید. شما خانم یاماکی،به طرز مشکوکی آقای ساساکی رو می شناختید. و شما آقای روکودا، من متوجه اضطراب تون شدم. نمی تونید مخفیش کنید، من به زبان بدن تسلط زیادی دارم. خانم یاماکی لب هایش را محکم به هم چسباند؛ گویی می خواست به هرنحوی از حرف زدن دراین باره خودداری کند. برعکس، آقای روکودا بلافاصله دهانش را باز کرد و چندباری لب هایش را باز و بسته کرد، اما نتوانست چیزی بگوید. ساساکی مانند پرنده ای که درآسمان اوج گرفته، به سمت ما آمد و با صدای بلند گفت: - مقدمات نمایش آماده ست. بنظر میاد به هرصورت جناب بازرس توجیه زمانی من و ادعای شاهد من رو پذیرفتند. پس حالا می تونیم شروع کنیم. درسته جناب بازیگر نقش مقتول، آقای هیراگی واتارو؟ مدت زیادی از زمانی که گفته بود اسم من را نمی داند و چندان هم به آن اهمیتی نمی دهد نگذشته بود. حالا ناگهان اسم من برای چه برایش مهم شده بود؟ و مهمتر از آن، درآن لحن خطاب قرار دادنش چیزی بود که درونم را لحظه ای لرزاند. ☕️ | @Green_Text