eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
676 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
448 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 10 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 10 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت دهم) تاریکی... تاریکی... و بازهم تاریکی... کمد...صدای قدم ها... باز شدن در... موهای کشیده شده... انگشتان زخم شده... برق شمشیر... درد... با جیغ از خواب پرید. از آن روزی که اورا به زور به قصر آورده بودند، هرشب این کابوس را می دید. دستانش را روی گوش هایش گذاشت؛ تا کی این کابوس ها ادامه داشتند؟ پتو را کنار زد و از تخت بیرون پرید. با همان لباس سفید خواب، بدون مکث، فقط می دوید. - ولم کنید! ولم کنید! سرباز دست یوکو را محکم نگه داشته بود و او را می کشید. به اتاق شاهزاده رسید. در زد و وارد شد؛ می دانست اکنون شاهزاده آن قدر برزخ است که جوابی نمی دهد ولازم نیست منتظر جواب شاهزاده شود. شاهزاده با نگاهی خشمگین به یوکو خیره شد. نزدیک تر آمد و سیلی محکمی به صورت یوکو زد. سیلی آن قدر محکم بود که یوکو روی زمین افتاد؛ شاهزاده آنقدر خشمگین بود که نمی فهمید که زور دست او برای یک دختر زیادی است. اما یوکو به سیلی که خورده بود فکر نمی کرد؛ از ادامه واکنش شاهزاده می ترسید. قبلا یکبار واکنش وحشتناک شاهزاده را دیده بود. - بار دومیه که فرار می کنی! فکر کردی چون بار اول بخشیدمت این بار هم بهت رحم می کنم؟ بخشیده شدن در نظر شاهزاده، کشته نشدن و بخشیدن جان یوکو بود. یوکو با خود فکر می کرد که کاش دفعه اول هم بخشیده نمی شد؛ دفعه اولی که فرار کرده بود، مثل این بار موفق نشده بود و گیر افتاده بود. و شاهزاده چنان وحشتناک او را مجازات کرده بود که یوکو ترجیح می داد بخشیده نمی شد و شاهزاده او را می کشت. شاهزاده دستانش را مشت کرد؛ یوکو می دانست این بار چیزی وحشتناک تر در انتظار اوست. - دختره ی قدرنشناس! من بهت لطف کردم! اینجوری جوابمو میدی؟ شاهزاده چانه یوکو را محکم در دست گرفت؛ آن قدر محکم که یوکو حس می کرد نزدیک است چانه اش خرد شود. - حالا جوری حالیت می کنم که دیگه فکر فرار به سرت نزنه! چند روز دیگه عروسیمونه، می خوای برنامه های منو خراب کنی؟ حالیت می کنم! اما قبل از آنکه شاهزاده اقدامی بکند، در به هم کوبیده شد و پیشکار داخل شد. - قربان! - لنتی، کی بهت اجازه داد وارد شی؟ - قربان قربان! یه لحظه گوش کنید... - نکنه تورو هم باید ادب کنم؟ - قربان، شوالیه سیاه! چشمان شاهزاده حالت دیگری به خود گرفت. - اون لنتی... اون لنتی چی؟ - دستگیرش کردیم قربان! شاهزاده چند ثانیه مهبوت به پیشکار خیره شد. سپس بدون توجه به چیز دیگری بیرون دوید. یوکو نفس نفس زنان روی زمین نشسته بود و خدا را شکر می کرد. سرباز دست یوکو را گرفت و او را به اتاق خودش برد، و در را روی او قفل کرد. یوکو گوشه ای روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. یک هفته ای بود که زندگی برایش دردناک شده بود. تا کی باید در این جهنم می ماند؟ ☕️ | @MAH_Text
بدترین حس توی دنیا اینه که بدونی همه زورتو زدی اما بازم کافی نبوده. ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 11 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 11 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت یازدهم) یوکو مقابل شاهزاده زانو زده بود. - شانس خوبی داری، موقعی که قرار بود حسابی حالیت کنم، خبر خوشی بهم رسید که بخاطرش منصرف شدم. اما انگار تو دختر احمقی هستی! نمی فهمی چه خوشبختی بهت رو کرده! یوکو از خشم دستانش را مشت کرد. - دستور میدم ببرنت جایی که قدر توی قصر بودن رو بدونی. زود عقلت سرجاش میاد و خودت التماسم می کنی که ببخشمت. اما این شاهزاده بود که احمق بود. یوکو نفس راحتی کشید، برای او جایی که از شاهزاده دور باشد، بهترین جای ممکن بود. پیشکار چشمان یوکو را بست و او را به سمتی راهنمایی کرد. بعد از پیمودن راهی پیچ در پیچ، و پایین رفتن از تعداد زیادی پله، یوکو صدای باز شدن در آهنینی را شنید. پیشکار دستمال را از روی چشمان یوکو برداشت و او را به داخل سلول فرستاد و در را روی او قفل کرد. یوکو به اطرافش نگاه کرد؛ مشخصا در سیاه چال قصر بود. سیاه چال قصر مکان مخفی بود که جز چند نفر اندک، کسی جای آن را نمی دانست. محل نگه داری زندانیان خاص و سیاسی بود که نباید کسی از وجودشان با خبر می شد. شایعه شده بود که مردگانی که جسدشان هرگز پیدا نشده بود، هنوز در سیاه چال قصر زنده هستند. یوکو کنار دیوار نشست و زانوهایش را بغل کرد. تاریکی سیاه چال در حدی بود که دیدن تاحدی ممکن بود؛ اما همان هم برای یوکو ترسناک بود. یوکو سرش را روی زانوهایش گذاشت. افکار به ذهنش هجوم آورده بودند، مثل همیشه. افکار چنان او را در آغوش خود گرفتند که پلک هایش سنگین شد و به خواب فرو رفت. بازهم کابوس همیشگی. درست هنگامی که نزدیک بود با شمشیر مهاجم سیاه پوش کشته شود، از خواب پرید. عرق سرد روی بدنش نشسته بود. با دیدن تاریکی عمیقی که سیاه چال را احاطه کرده بود، نفسش بند آمد. شب شده بود و یوکو دیگر نمی توانست حتی دست خودش را ببیند. احساس سرمای شدیدی می کرد. در خودش جمع شد و صورتش را با دست هایش پوشاند تا نتواند تاریکی را ببیند؛ اما از تاریکی گریزی نبود. اشک هایش روی خاک چکید. دلش می خواست داد بزند: کمک! اما می دانست که فایده ای نخواهد داشت. کابوس همیشگی اش به یادش آمد؛ حس می کرد توی کمد است و حالاست که کسی در را باز کند و... از شدت ترس می لرزید. از کودکی بخاطر آن حادثه از تاریکی بشدت می ترسید. آن قدر گریه کرد و لرزید که گویی خواب دلش به حال او سوخت و او را در آغوش گرفت. - یک، دو، سه، چهار، پنج... خسته شدم از بس شمردم. پس کی میاد. اینجا ترسناکه.. دختربچه داخل انباری تاریک نشسته بود و منتظر بود. بازی قایم باشک را دوست داشت؛ چون در پیدا کردن چیزها ماهر بود. اما پنهان شدن را با اینکه خوب بلد بود، دوست نداشت. انتظار حوصله اش را سر می برد. این بار در انباری تاریک پنهان شده بود؛ چون می دانست بیشتر بچه ها از تاریکی می ترسند و سراغ انباری تاریک نمی آیند. دختربچه از تاریکی نمی ترسید، اما تنها ماندن در تاریکی، ترسناک بنظر می رسید. برای اولین بار حس کرد که تاریکی ترسناک است. زانوهایش را بغل کرد و به دیوار تکیه داد. کاش زودتر او را پیدا می کردند. خواست دوباره شمردن را از سر بگیرد؛ مادر به او یاد داده بود هربار که انتظار خسته اش کرد، شروع به شمردن بکند. شمردن هرچیزی که دوست دارد. شمردن درخت، خرگوش، گربه، شکلات. این کار را خیلی دوست داشت. مثلا در ذهنش خرگوش های زیادی را تصور می کرد و شروع به شمردن آن ها می کرد. اما آن قدر شمرده بود که دیگر چیزی به ذهنش نمی رسید که بشمرد. خوابش برده بود. با صدای باز شدن در انباری از خواب بیدار شد. - یوکو، پیدات کردم! هی، خوابت برده بود؟ یوکو چشمانش را مالید و به او زل زد. - چیه؟ چشمان یوکو پر از اشک شد. - چی شده؟ نکنه ترسیده بودی؟ - خب... یکمی... تاریکی یه کمی ترسناکه. - خوب نگاه کن... این تاریکی نیست که تورو ترسونده، نبودن نوره. چون تاریکی یعنی نبودن نور. یوکو را بغل کرد و به موهایش دست کشید. یوکو چیزی نگفت. این حرف ها را نمی فهمید؛ اما می دانست تنهایی او را ترسانده بود. ☕️ | @MAH_Text
با چاقو بازی کردن برام تا قبل از احاطه شدن با سیاهی خطرناک نبود. 🍫 | @Mah_Text
حسرت ها، غمناک ترین ترسناک های هر آدمن... ☕️ | @MAH_Text
هیچ چیز در دنیا قطعی نیست؛ به جز مرگ، مالیات و قانون دوم ترمودینامیک. 「ست لوید」 ☕️ | @MAH_Text
مرا‌ با‌ این سکوت عهدیست که یک دنیا نمی فهمد.. ☕️ | @MAH_Text
همیشه فریاد لازم نیست گاهی از سکوت لبی می توان کر شد... ☕️ | @MAH_Text