سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 12 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت دوازدهم)
صبح شده بود و دیگر آن تاریکی عمیق، از بین رفته بود. یوکو نمی ترسید. تاریکی وحشتناک شب باعث شده بود که تاریکی روز برایش ترسناک نباشد. به خواب متفاوت دیشبش فکر کرد. او چه کسی بود؟ چرا جز مادر و پدرش، هیچکدام از آدم های گذشته اش را به یاد نمی آورد؟ خیلی دلش می خواست بتواند بفهمد آن ها که بودند.
رفت و آمد های نسبتا زیادی در سیاهچال بود. یوکو از جایش بلند شد و کنار میله های سلول رفت. میله ها را گرفت و صدا زد.
- کسی اونجاست؟ کسی اونجاست؟ یه لحظه لطفا!
اما گویی کسی صدایش را نشنید. اگرهم شنید، توجهی نکرد.
یوکو همانجا نشست به امید اینکه شاید کسی از نزدیکش بگذرد. دقایقی بعد، پیشکار را مقابل خود دید.
- صبح بخیر، خانم. صبحونه تون رو آوردم.
پیشکار در سلول را باز کرد و سینی را داخل گذاشت. و سپس در را قفل کرد.
- من... می خواستم بدونم... چخبره اینجا؟
- خبر؟
- شلوغه...
- چقدر باهوش هستید. موندم با این همه هوش چطور موقعیت خودتونو نمی فهمید و با شاهزاده مخالفت می کنید و خودتونو به خطر میندازید.
یوکو جوابی نداد.
- یکی از فرماندهان مهم کشور همسایه، یعنی کشور شما رو گرفتیم. به شوالیه سیاه معروفه، خیلیا ازش می ترسن. همه شوکه شده بودن، هیچکس فکرشو نمی کرد که بتونیم گیرش بندازیم. اون هم توی همین سیاهچال زندانیه. از امروز قراره شکنجه رو شروع کنیم تا ببینیم میشه اطلاعاتی ازش بیرون کشید. البته من که بعید می دونم، همین که تونستیم گیرش بندازیم خیلیه. ولی دیگه از شرش خلاص شدیم. اوه، چقدر پر حرفی کردم. فعلا، خانم. امیدوارم تصمیم درستی بگیرید. تا روز عروسی خیلی نمونده.
یوکو با یادآوری عروسی و مصیبتی که به سرش آمده بود، دمغ شد. ترجیح می داد تا ابد در این سیاهچال بماند اما به چنین کاری تن ندهد. اما می دانست که شاهزاده او را به حال خود نمی گذاشت. سرش را به چپ و راست تکان داد و سعی کرد ازین افکار بیرون بیاید و حواس خودش را پرت کند. اما افکار بودند که او را رها نمی کردند.
صدای داد و فریاد بالاخره رشته افکارش را گسست. یوکو به صداها دقت کرد؛ صدای داد و فریاد شکنجه گر و صدای ضربه ها، حال یوکو را بد کرد. عجیب بود که از فردی که مورد اذیت قرار گرفته بود، هیچ صدایی شنیده نمی شد. یوکو با خود فکر کرد که آن فرد باید خیلی قوی باشد.
صداها روح و روان یوکو را می آزرد. یوکو نمی فهمید آن فرمانده اسیر چگونه تحمل می کند؛ وقتی سروصدای کاری که با او می کردند انقدر وحشتناک بود، خود آن کار چقدر می توانست دیوانه کننده باشد. یوکو سعی کرد تصور نکند. دستانش را روی گوش هایش گذاشت و چشمانش را بست. دلش خواب می خواست؛ خوابی مثل دیشب، آرام بخش و از گذشته...
☕️ #Sakura | @MAH_Text