eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
676 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
448 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
هلن کلر میگوید: هیچ انسان بدبینی تا بحال اسرار ستارگان را کشف نکرده یا به سرزمینی ناشناخته سفر نکرده یا بهشت جدیدی را به روی روح انسان نگشوده. 🦢 | @MAH_Text
اونجا که فاضل نظری میگه: این زخم خورده را به ترحّم نیاز نیست خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد! 🦢 | @MAH_Text
ما هيچ تر از هیچ/ پِیِ هیچ دویدیم؛ جز هیچ در این هیچ /دگر هیچ ندیدیم!(: ❤️‍🩹 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 12 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 12 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت دوازدهم) صبح شده بود و دیگر آن تاریکی عمیق، از بین رفته بود. یوکو نمی ترسید. تاریکی وحشتناک شب باعث شده بود که تاریکی روز برایش ترسناک نباشد. به خواب متفاوت دیشبش فکر کرد. او چه کسی بود؟ چرا جز مادر و پدرش، هیچکدام از آدم های گذشته اش را به یاد نمی آورد؟ خیلی دلش می خواست بتواند بفهمد آن ها که بودند. رفت و آمد های نسبتا زیادی در سیاهچال بود. یوکو از جایش بلند شد و کنار میله های سلول رفت. میله ها را گرفت و صدا زد. - کسی اونجاست؟ کسی اونجاست؟ یه لحظه لطفا! اما گویی کسی صدایش را نشنید. اگرهم شنید، توجهی نکرد. یوکو همانجا نشست به امید اینکه شاید کسی از نزدیکش بگذرد. دقایقی بعد، پیشکار را مقابل خود دید. - صبح بخیر، خانم. صبحونه تون رو آوردم. پیشکار در سلول را باز کرد و سینی را داخل گذاشت. و سپس در را قفل کرد. - من... می خواستم بدونم... چخبره اینجا؟ - خبر؟ - شلوغه... - چقدر باهوش هستید. موندم با این همه هوش چطور موقعیت خودتونو نمی فهمید و با شاهزاده مخالفت می کنید و خودتونو به خطر میندازید. یوکو جوابی نداد. - یکی از فرماندهان مهم کشور همسایه، یعنی کشور شما رو گرفتیم. به شوالیه سیاه معروفه، خیلیا ازش می ترسن. همه شوکه شده بودن، هیچکس فکرشو نمی کرد که بتونیم گیرش بندازیم. اون هم توی همین سیاهچال زندانیه. از امروز قراره شکنجه رو شروع کنیم تا ببینیم میشه اطلاعاتی ازش بیرون کشید. البته من که بعید می دونم، همین که تونستیم گیرش بندازیم خیلیه. ولی دیگه از شرش خلاص شدیم. اوه، چقدر پر حرفی کردم. فعلا، خانم. امیدوارم تصمیم درستی بگیرید. تا روز عروسی خیلی نمونده. یوکو با یادآوری عروسی و مصیبتی که به سرش آمده بود، دمغ شد. ترجیح می داد تا ابد در این سیاهچال بماند اما به چنین کاری تن ندهد. اما می دانست که شاهزاده او را به حال خود نمی گذاشت. سرش را به چپ و راست تکان داد و سعی کرد ازین افکار بیرون بیاید و حواس خودش را پرت کند. اما افکار بودند که او را رها نمی کردند. صدای داد و فریاد بالاخره رشته افکارش را گسست. یوکو به صداها دقت کرد؛ صدای داد و فریاد شکنجه گر و صدای ضربه ها، حال یوکو را بد کرد. عجیب بود که از فردی که مورد اذیت قرار گرفته بود، هیچ صدایی شنیده نمی شد. یوکو با خود فکر کرد که آن فرد باید خیلی قوی باشد. صداها روح و روان یوکو را می آزرد. یوکو نمی فهمید آن فرمانده اسیر چگونه تحمل می کند؛ وقتی سروصدای کاری که با او می کردند انقدر وحشتناک بود، خود آن کار چقدر می توانست دیوانه کننده باشد. یوکو سعی کرد تصور نکند. دستانش را روی گوش هایش گذاشت و چشمانش را بست. دلش خواب می خواست؛ خوابی مثل دیشب، آرام بخش و از گذشته... ☕️ | @MAH_Text
❤️‍🔥⃤Sen her gün aklıma gelen ilk ve son şeysin هر روز اولین و آخرین چیزی که به فکرم میای تــــــــــــــــــــویی ...♥️️ ☕️ | @MAH_Text
میخندَم بِه جَهانی کِه غَمش رٰا بِه رُخ مٰا میکِشَد ...! 🖤 ☕️ | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 13 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 13 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سیزدهم) یوکو اشتهایی برای خوردن نداشت. سینی های غذا پر می آمد و پر برمی گشت. روزها به سرعت سپری شدند و بالاخره، روز قبل از تاریخ عروسی فرا رسید. یوکوی با چهره زرد بی حال، چشمان گود افتاده و غمگین، دیگر هیچ شباهتی به یوکوی سرزنده ای که میان جنگل می دوید نداشت. سروصدا بلند شد. یوکو دیگر به سروصدای شکنجه ها و رفت و آمد ها عادت کرده بود؛ اما آن روز، سروصداها متفاوت بود. یوکو نگاهی انداخت و در راهروی مقابل دو سرباز را دید که فرد بیهوشی که از سرتاپا و همه لباس هایش خونین بود را می کشیدند و می بردند. یوکو حدس زد که باید همان فرمانده باشد؛ برای اولین بار بود که او را _هرچند از دور_ می دید. موهای مشکی مرد روی صورتش ریخته بودند و نمی شد چهره اش را دید. لابلای رنگ مشکی موهایش، چند تار موی سفید دیده می شد. پشت سر آن ها، شوالیه محافظ شاهزاده _کای_ حرکت می کرد و دستور های لازم را می داد. نگاه کای به سلول یوکو افتاد و سپس خود یوکو را دید. از تعجب خشکش زد. یوکو سرش را بالا آورد و به کای نگاه کرد. بنظر آشنا می آمد؛ اما نمی دانست او را کجا دیده است. از همه افراد این قصر متنفر بود، پس تلاشی برای به یاد آوردن او نکرد و سرش را پایین انداخت. کای چند لحظه ای مبهوت به یوکو خیره ماند، تا اینکه صدای سربازی که او را صدا می کرد، رشته افکارش را پاره کرد. کای به راه خود ادامه داد؛ اما فکرش جای دیگری بود. نیمه های شب بود. کای در کتابخانه سری قصر، میان اسناد بایگانی شده دنبال مطلبی می گشت. بعد از ساعاتی گشتن، نگاهش روی یکی از اسناد قفل شد. مکثی کرد، و آن را برداشت. حقیقتی که در آن بود، ترسناک بود، اما از حقیقت نمی شد گریزی یافت... ☕️ | @MAH_Text
نظراتتون درباره داستان امید سبز و همچنین پست های دیگه کانال،و هرگونه حرف دیگه ای رو در ناشناس می شنویم.! فردا به ناشناس هاتون جواب میدیم، در: @MAH_Chatroom
حــــســــ خـــــــوبـــــ عاشــــقــــیـ❤️‍🔥ـــــ 🍫 | @Mah_Text