5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلاد امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد
🌸🌸🌸
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 15 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت پانزدهم)
باد سردی می وزید. خورشید درحال غروب بود. یوتای کوچک بی حوصله و اندکی عصبی در میان جنگل راه می رفت. امیدوار بود بتواند اینجا پیدایش کند. دوست نداشت مثل دفعه قبل، کسی اذیتش کرده باشد.
آن دفعه که به دهکده آمده بودند و یوکو بازی کردن بچه های دهکده را دیده بود. یوکو با ذوق فراوان از بچه ها خواسته بود با او هم بازی کنند اما قبول نکردند، اما یوکو آن قدر اصرار کرده بود که کوتاه آمده بودند. اما یوتا از همان اول خوب می دانست قصد بچه ها چه بود. اما زمانی مطمئن تر شد، که نزدیک غروب بود و یوتا کل دهکده را زیر و رو کرده بود اما خواهرش را پیدا نکرده بود؛ و درآخر او را در انباری فروشگاهی درحالی که بچه ها در را به رویش قفل کرده بودند و از تاریکی و تنهایی زهره ترک شده بود پیدا کرد. یوتا خواهرش را دراغوش کشیده بود و هرگز به او نگفت که بچه های دهکده چه بدجنسی درحق او کرده بودند؛ مبادا قلب مهربانش بشکند. دلیلی برای این گونه رفتارهایی که یوتا و کل خانواده شان نیز دیده بودند وجود نداشت، جز احمق بودن مردم. مردم احمق بودند و هر شایعه ای را باور می کردند. مردم احمق بودند و هرچیز متفاوتی را بد و ترسناک می دانستند؛ حتی رنگ مو. یوتا دیگر نگذاشت یوکو به دهکده بیاید. خودش می رفت و خریدها و کارها را به تنهایی انجام می داد.
البته این طرز تفکر از اول میان مردم رایج نبود. مردم دهکده قبلا خانواده میدوریکاوا را خیلی دوست می داشتند. اما چند وقتی بود که قحطی و مشکلاتی پیش آمده بود و شایعه ای بر زبان ها افتاده بود که همه این ها بخاطر نحس بودن موی سفید است. مردم احمق ترسو نیز، باور کرده بودند. هرچند خوشبختانه آنقدر ترسو بودند که کاری با خانواده شان نداشته باشند. کلبه خانواده میدویکاوا در بیرون شهر و ابتدای جنگل بود و کسی نمی توانست شکایتی بکند. اما زمانی که افراد خانواده برای تامین مواد مورد نیاز و خرید به دهکده می آمدند، مردم دهکده به وضوح ناراحت می شدند.
البته همین مردم احمق، هنوز هم برای درمان و معالجه پیش پدر یوتا و یوکو می آمدند و هنوز او را به عنوان دکتر ماهری قبول داشتند. چاره ای هم نداشتند؛ در آن منطقه دکتر کم پیدا می شد. اگر هم پیدا می شد، پول زیادی می گرفت. درحالی که دکتر تعداد قابل ملاحظه ای از مردم را رایگان درمان می کرد. هرچند، رفتارشان با دکتر و خانواده اش، قدرنشنشاسی محض بود.
یوتا خوب می دانست خواهرکوچکش دوست دارد کجاها بچرخد و بازی کند. خوب می دانست معمولای کجای جنگل می تواند پیدایش کند. اما این بار یوکو در هیچ کدام ازین مکان ها نبود. دیگر هوا تاریک تاریک شده بود و برنگشتن یوکو نگران کننده بنظر می رسید. چاره ای نبود، یوتا تصمیم گرفت وجب به وجب جنگل را بگردد.
یوتا چشمانش را بست و تمرکز کرد. توهم نبود؛ واقعا صدای گریه ای به گوش می رسید. صدا بسیار ضعیف و دور بود، اما هرطوری که بود یوتا رد صدا را گرفت. به صدا نزدیک و نزدیک تر می شد. تا اینکه بالاخره او را یافت؛ با همان کیمونوی سبز و موهای سفید قشنگش. گوشه ای زانوهایش را بغل کرده بود و گریه می کرد. یوتا کنار خواهرش زانو زد و دستی به موهایش کشید. یوکو فورا سرش را بالا آورد؛ آن نوازش را خوب می شناخت.
- ب...برادر!
- خیلی دیر شده. الان باید خونه باشی، نه اینجا.
یوکو خودش را در بغل برادرش انداخت و با صدای بلند زد زیر گریه.
- ببخشید! دنبال یه پروانه سبز دویدم و خیلی دور شدم. خورشید که غروب کرد راهمو گم کردم و نتونستم بیام خونه..
- خب حالا، گریه نداره. پیدات کردم دیگه.
- خیلی تاریک بود..
- مگه نگفتم تاریکی ترس نداره؟
- تاریکی ترس نداره، ولی تنهایی تو تاریکی موندن ترسناکه!
- الان که اینجام، پیشتم.
- قول میدی تنهام نذاری، خصوصا تو تاریکی؟
- قول میدم تنهات نذارم، حتی توی تاریکی. :)
یوکو آرام شد.
یوتا خواهر ترسیده اش را کول کرد و راه خانه را در پیش گرفت.
☕️ #Sakura | @MAH_Text