eitaa logo
🧶Green World💚
96 دنبال‌کننده
21 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به دنیای سبز پاستیلی من خوش اومدین💚 اینجا؟ هرچی توش پیدا میشه😄 با من همراه شو و با هم از زندگی لذت ببریم😉🩷 شروعمون ؟ ۶ شهریور ۱۴۰۵ کار داشتی من اینجام: @A_d_s_123 لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
مشاهده در ایتا
دانلود
🧶Green World💚
روبه روی ضریح امام رضا به یادتونم
رسیدم تا حَرم، گویی کسی میگفت در گوشم بیا ای خَسته از دنیا ،که من بازست آغوشم
سلام سلاممم👋
امیدوارم حالتون خوب باشه 💫
سلام سلاممم امیدوارم حالتون خوب باشه 💖 رفقا معذرت می خوام دو روز فعالیت نداشتم چون اومدم مسافرت انشالله از الان به بعد فعال میشیم✌️🏻
خوب قبل از همه ی فعالیت ها یه پارت رمان بدیم 😁😁😁
به نام خدا رمان : [هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ] "پارت سوم" بعد از گذشت دو ماه ، پاهای علی خوب شد و تا حدی که می تونست پاهاشو مثل اول تکون بده. ولی وضع مالی ما نه . روزشماری می کردم تا این شش ماه تموم بشه. خلاصه با هر بدبختی بود شش ماه گذشت و من مبلغ سی و پنج میلیون تومان از بیمه گرفتم. این پول برای من خیلی زیاد بود .واسه ی همین دنبال به خونه عالی می گشتم . تمام بنگاه های سبزوار ، محل زندگی مو، گشتم تا بلاخره یه خونه خوب گیر آوردم . خونه ی آقای محبتی رو خالی کردن. بعداز اومدن به خونه جدیدمون یک هفته خوب زندگی کردیم ولی هفته دوم. بنگاه دار اومد در خونه. -بله. بفرمایید -بنگاه دار هستم ، می شه بیاین وم در. -سلام اتفاقی افتاده؟ -سلام یه پیشنهاد داشتم براتون. عجله دارم باید سریع عرض کنم. ببخشید خانوم من سال هاست که بنگاه دارم و توی کارم حرفه ای شدم . می خواستم ، باهاتون شریک شم . می دانم شما الان پول دارید. این ایده تازه به ذهن من رسیده ؛ من خونه می خرم و شما چک هاشو بپردازید . وقتی خونه ها رو با سودش فروختیم ، شما پول خونه رو بده و سود رو بین مون تقسیم می کنیم . نظرتون چیه؟ -خوب مسئله مهمیه . باید راجع بهش فکر کنم. {ادامه دارد}
🧶Green World💚
به نام خدا رمان : [هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ] "پارت سوم" بعد از گذشت دو ماه ، پاهای علی خ
رفقا من این رمان رو کلا توی پنج پارت نوشتم . اگر خوشتون اومد از این رمان توی ناشناس بهم بگین تا یک رمان خفن بزارم براتون 🥰
🧶Green World💚
به نام خدا رمان : [هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ] "پارت سوم" بعد از گذشت دو ماه ، پاهای علی خ
به نام خدا رمان:[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ] "پارت چهارم" دو روز گذشت. تصمیم گرفتم با بنگاه دار، شریک شوم.آخه به نظرم سود این کار زیاد بود. وقتی به بنگاه دار گفتم می توام باهاش شریک بشم، بنگاه دار گفت:《پس بریم مشهد خونه بخریم ، چون سود خانه های مشهد بیشتره.》 بعد دو ماه بنگاه‌دار ، شش خونه در بهترن جاهای مشهد خرید و من چک اون خونه ها رو دادم . قرار بود تا هر وقت بنگاه دار خونه ها رو بفروشه به من خبر بده . یک ماه دیگه مهلت پاس کردن چک ها بود و هر چی به بنگاه دار زنگ می زدم ، جواب نمی داد. حالا من یک زن تنها بودم آواره ، با یه بچه هفت،هشت ساله . توی یک گاراژ کوچک زندگی می کردم . آخه خونه ی سبزوار رو گذاشته بودم واسه فروش ، تا باز هم سود کنم . لعنت به این زندگی که همش وسوسه شدم . روزها با سرعت می گذشت . هر وقت به بنگاه دار زنگ می زدم و جواب نمی داد، نفسم تنگ می شد . تا اینکه یک ماه گذشت . مهلت پاس کردن چک ها همه چک ها برگشت خورد و ار آگاهی اومدن و منو بازداشت کردند. -ای خدا!طمع،بد چیزیه. فقط گریه می کردم و می گفتم:《علی چی می شه 》وقتی بهم گفتن پسرتو می گذاریم بهزیستی. با کلی خواهش و التماس ازشون خواستم که بزارنش پیش خانواده پدرش. چون اونا علی رو خیلی دوست داشتند برخلاف پدرش. هرچند مطمئنم، اونم علی رو خیلی دوست داشت . تازه من هم که کسی رو ندارم چون تک فرزند بودم. خواهر و برادر نداشتم و پدر و مادرم هم فوت شده بودند. {ادامه دارد}
جواب یه نفر رو داخل ناشناس دادم لطفا یه نگاه بکنید