"به نام خدا"
پارت پنجم | ده سال گمشده
اتوبوس جلوی دانشگاه ایستاد.
بهار و یسنا پیاده شدند و به ساختمان بزرگی خیره ماندند که چهار سال از بهترین روزهای جوانیشان را در آن گذرانده بودند.
همهچیز تغییر کرده بود؛ تابلوی دانشگاه، محوطه و حتی ورودی اصلی.
یسنا آهسته گفت:
ـ فکر میکنی کسی ما رو بشناسه؟
بهار شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم. ولی باید یه راهی پیدا کنیم.
وارد محوطه شدند. چند دانشجو از کنارشان گذشتند، بیآنکه توجهی به آنها کنند.
بهار به سمت یکی از نیمکتها رفت و نشست.
ـ یسنا، من میترسم.
یسنا کنارش نشست.
ـ منم میترسم. ولی الان باید بفهمیم خانوادههامون کجان و چه اتفاقی براشون افتاده.
بهار گوشیاش را برداشت و شمارهی مادرش را گرفت.
چند ثانیه صدای بوق شنیده شد، اما کسی جواب نداد.
دوباره تماس گرفت.
باز هم بیجواب ماند.
ـ شاید شمارهاش عوض شده...
این را گفت، اما خودش هم به حرفش مطمئن نبود.
یسنا شمارهی خانهشان را گرفت. آن شماره هم دیگر به کسی وصل نمیشد.
هر دو ساکت شدند.
بعد بهار تصمیم گرفت نام خودش را در اینترنت جستوجو کند.
این بار نتیجهای دید که دلش را لرزاند.
صفحهای از یک خبر قدیمی باز شد؛ خبری مربوط به ده سال پیش.
عکس خودش و یسنا در بالای صفحه بود.
بهار شروع به خواندن کرد.
«دو دانشجوی جوان، بهار و یسنا، پس از پایان مراسم فارغالتحصیلی ناپدید شدند. خانوادههای آنها از مردم درخواست کردهاند در صورت داشتن هرگونه اطلاعات، با پلیس تماس بگیرند.»
یسنا دستش را جلوی دهانش گرفت.
ـ نوشته بعد از جشن ناپدید شدیم؟
بهار دوباره متن را خواند.
ـ ولی ما اصلاً به جشن نرفتیم. ما خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم، اینجا بودیم!
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد یسنا گوشی را از دست بهار گرفت و پایین خبر را نگاه کرد.
تاریخ انتشار خبر مربوط به ده سال قبل بود.
و زیر آن، آخرین بهروزرسانی دیده میشد:
«پرونده پس از سالها جستوجو، همچنان باز است.»
یسنا با صدای لرزان گفت:
ـ یعنی هنوز نمیدونن ما کجا رفتیم؟
بهار سرش را پایین انداخت.
ـ حتی نمیدونن زندهایم یا نه...
همان لحظه، گوشی بهار زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
هر دو به صفحه خیره شدند.
یسنا زمزمه کرد:
ـ جواب بده.
بهار با دستهایی لرزان تماس را وصل کرد.
ـ الو؟
صدای زنی از آن طرف خط آمد:
ـ بهار؟ خودتی؟
بهار خشکش زد.
ـ شما... کی هستید؟
زن چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ من مامانتم، عزیزم.
چشمهای بهار پر از اشک شد.
اما مادرش جملهای گفت که قلبش را فشرد:
ـ بهار، تو این ده سال کجا بودی؟
[ادامه دارد]
🧶Green World💚
چه خبر ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
نظرتون درباره ی این رمان چیه؟
خوشتون میاد ازش؟؟
هدایت شده از 🧶Green World💚
"به نام خدا "
پارت ششم |ده سال گمشده
ـ بهار، تو این ده سال کجا بودی؟
صدای مادرش میلرزید.
بهار گوشی را محکم به گوشش چسباند. اشکهایش بیاختیار سرازیر شده بودند.
ـ مامان... خودمم. من برگشتم!
چند لحظه سکوت شد.
بعد مادرش با صدایی آشفته گفت:
ـ این چه شوخیه؟ کی هستی؟ چرا این کار رو با من میکنی؟
بهار با گریه گفت:
ـ مامان، خواهش میکنم! من بهارم. دخترتم!
ـ دختر من ده ساله که گم شده! ده ساله که هر شب با فکرش خوابیدم و هر صبح با امید پیدا شدنش بیدار شدم. تو کی هستی؟
بهار چشمهایش را بست.
میدانست مادرش حق دارد باور نکند.
با صدایی لرزان گفت:
ـ مامان، یادت میاد وقتی بچه بودم، گلدون آبی کنار پنجره رو شکستم و انداختم گردن داداشم؟ تو هم فهمیدی کار من بوده، ولی چیزی نگفتی که بابا دعوام نکنه؟
آن طرف خط سکوت شد.
بهار ادامه داد:
ـ یا اون شبی که از تاریکی میترسیدم و تو تا صبح کنارم نشستی؟ مامان، این چیزا رو فقط خودمون میدونیم...
صدای گریهی مادرش بلند شد.
ـ بهار؟!
ـ جانم، مامان...
ـ دخترم... واقعاً خودتی؟
بهار دیگر نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد.
ـ آره مامان. خودمم. من برگشتم.
مادرش میان گریه گفت:
ـ کجایی؟ همین الان بهم بگو کجایی! دارم میام دنبالت!
بهار نام دانشگاه را گفت و تماس قطع شد.
یسنا دستش را گرفت.
ـ بالاخره یکی از خانوادههامون رو پیدا کردیم.
بهار لبخند کمرنگی زد، اما ترس عجیبی در دلش بود.
ده سال گذشته بود.
ده سالی که هیچچیز دربارهاش نمیدانستند.
حدود چهل دقیقه بعد، خودرویی جلوی دانشگاه توقف کرد.
زنی از ماشین پیاده شد و با عجله به سمت محوطه آمد.
بهار از دور دیدش.
مادرش بود.
اما موهایش دیگر مثل گذشته یکدست تیره نبود. صورتش خستهتر شده بود و خطوط ظریفی کنار چشمهایش دیده میشد.
مادر چند قدم مانده به بهار ایستاد.
به صورت دخترش خیره شد.
همان چشمها.
همان لبخند.
همان دختری که ده سال تمام دنبالش گشته بود.
اما حتی یک روز هم بزرگتر نشده بود.
لبهای مادر لرزید.
ـ بهار...؟
بهار آرام گفت:
ـ مامان...
مادر جلو آمد و او را در آغوش گرفت.
هر دو گریه میکردند.
مادر بارها صورت دخترش را لمس کرد؛ انگار میترسید اگر چشم از او بردارد، دوباره ناپدید شود.
بالاخره کمی عقب رفت و با ناباوری پرسید:
ـ تو چطوری همون شکلی موندی، دخترم؟
بهار جواب نداشت.
فقط مادرش را محکمتر بغل کرد.
اما هنوز یک سؤال مانده بود.
سؤالی که بهار از لحظهی تماس، جرئت پرسیدنش را نداشت.
ـ مامان...
ـ جانم؟
بهار با صدایی آهسته پرسید:
ـ بابا کجاست؟
لبخند مادرش محو شد.
نگاهش را پایین انداخت.
و بهار، برای اولین بار بعد از برگشتنش، از سکوت مادرش ترسید.