eitaa logo
🧶Green World💚
118 دنبال‌کننده
24 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به دنیای سبز پاستیلی من خوش اومدین💚 اینجا؟ هرچی توش پیدا میشه😄 با من همراه شو و با هم از زندگی لذت ببریم😉🩷 شروعمون ؟ ۶ شهریور ۱۴۰۵ کار داشتی من اینجام: @A_d_s_123 لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلامم
خوبین؟ ✨
"به نام خدا" پارت پنجم | ده سال گمشده اتوبوس جلوی دانشگاه ایستاد. بهار و یسنا پیاده شدند و به ساختمان بزرگی خیره ماندند که چهار سال از بهترین روزهای جوانی‌شان را در آن گذرانده بودند. همه‌چیز تغییر کرده بود؛ تابلوی دانشگاه، محوطه و حتی ورودی اصلی. یسنا آهسته گفت: ـ فکر می‌کنی کسی ما رو بشناسه؟ بهار شانه بالا انداخت. ـ نمی‌دونم. ولی باید یه راهی پیدا کنیم. وارد محوطه شدند. چند دانشجو از کنارشان گذشتند، بی‌آنکه توجهی به آن‌ها کنند. بهار به سمت یکی از نیمکت‌ها رفت و نشست. ـ یسنا، من می‌ترسم. یسنا کنارش نشست. ـ منم می‌ترسم. ولی الان باید بفهمیم خانواده‌هامون کجان و چه اتفاقی براشون افتاده. بهار گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ی مادرش را گرفت. چند ثانیه صدای بوق شنیده شد، اما کسی جواب نداد. دوباره تماس گرفت. باز هم بی‌جواب ماند. ـ شاید شماره‌اش عوض شده... این را گفت، اما خودش هم به حرفش مطمئن نبود. یسنا شماره‌ی خانه‌شان را گرفت. آن شماره هم دیگر به کسی وصل نمی‌شد. هر دو ساکت شدند. بعد بهار تصمیم گرفت نام خودش را در اینترنت جست‌وجو کند. این بار نتیجه‌ای دید که دلش را لرزاند. صفحه‌ای از یک خبر قدیمی باز شد؛ خبری مربوط به ده سال پیش. عکس خودش و یسنا در بالای صفحه بود. بهار شروع به خواندن کرد. «دو دانشجوی جوان، بهار و یسنا، پس از پایان مراسم فارغ‌التحصیلی ناپدید شدند. خانواده‌های آن‌ها از مردم درخواست کرده‌اند در صورت داشتن هرگونه اطلاعات، با پلیس تماس بگیرند.» یسنا دستش را جلوی دهانش گرفت. ـ نوشته بعد از جشن ناپدید شدیم؟ بهار دوباره متن را خواند. ـ ولی ما اصلاً به جشن نرفتیم. ما خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم، اینجا بودیم! چند لحظه هیچ‌کدام چیزی نگفتند. بعد یسنا گوشی را از دست بهار گرفت و پایین خبر را نگاه کرد. تاریخ انتشار خبر مربوط به ده سال قبل بود. و زیر آن، آخرین به‌روزرسانی دیده می‌شد: «پرونده پس از سال‌ها جست‌وجو، همچنان باز است.» یسنا با صدای لرزان گفت: ـ یعنی هنوز نمی‌دونن ما کجا رفتیم؟ بهار سرش را پایین انداخت. ـ حتی نمی‌دونن زنده‌ایم یا نه... همان لحظه، گوشی بهار زنگ خورد. شماره ناشناس بود. هر دو به صفحه خیره شدند. یسنا زمزمه کرد: ـ جواب بده. بهار با دست‌هایی لرزان تماس را وصل کرد. ـ الو؟ صدای زنی از آن طرف خط آمد: ـ بهار؟ خودتی؟ بهار خشکش زد. ـ شما... کی هستید؟ زن چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: ـ من مامانتم، عزیزم. چشم‌های بهار پر از اشک شد. اما مادرش جمله‌ای گفت که قلبش را فشرد: ـ بهار، تو این ده سال کجا بودی؟ [ادامه دارد]
پارت پنجم😁✨
🧶Green World💚
چه خبر ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
نظرتون درباره ی این رمان چیه؟ خوشتون میاد ازش؟؟
سلام سلاممممم
خوبیدد
چه خبر؟ مدرسه خوش میگذره؟😁
سلاممممم چطوریننن؟؟
ببخشید حجم درسا واقعا زیاد بود و هر روز امتحان داشتم نشد بیام اینجا😅