🧶Green World💚
به نام خدا رمان : [هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ] "پارت سوم" بعد از گذشت دو ماه ، پاهای علی خ
به نام خدا
رمان:[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران ]
"پارت چهارم"
دو روز گذشت. تصمیم گرفتم با بنگاه دار، شریک شوم.آخه به نظرم سود این کار زیاد بود. وقتی به بنگاه دار گفتم می توام باهاش شریک بشم، بنگاه دار گفت:《پس بریم مشهد خونه بخریم ، چون سود خانه های مشهد بیشتره.》
بعد دو ماه بنگاهدار ، شش خونه در بهترن جاهای مشهد خرید و من چک اون خونه ها رو دادم . قرار بود تا هر وقت بنگاه دار خونه ها رو بفروشه به من خبر بده . یک ماه دیگه مهلت پاس کردن چک ها بود و هر چی به بنگاه دار زنگ می زدم ، جواب نمی داد. حالا من یک زن تنها بودم آواره ، با یه بچه هفت،هشت ساله . توی یک گاراژ کوچک زندگی می کردم . آخه خونه ی سبزوار رو گذاشته بودم واسه فروش ، تا باز هم سود کنم . لعنت به این زندگی که همش وسوسه شدم . روزها با سرعت می گذشت . هر وقت به بنگاه دار زنگ می زدم و جواب نمی داد، نفسم تنگ می شد . تا اینکه یک ماه گذشت . مهلت پاس کردن چک ها
همه چک ها برگشت خورد و ار آگاهی اومدن و منو بازداشت کردند.
-ای خدا!طمع،بد چیزیه.
فقط گریه می کردم و می گفتم:《علی چی می شه 》وقتی بهم گفتن پسرتو می گذاریم بهزیستی. با کلی خواهش و التماس ازشون خواستم که بزارنش پیش خانواده پدرش. چون اونا علی رو خیلی دوست داشتند برخلاف پدرش. هرچند مطمئنم، اونم علی رو خیلی دوست داشت . تازه من هم که کسی رو ندارم چون تک فرزند بودم. خواهر و برادر نداشتم و پدر و مادرم هم فوت شده بودند.
{ادامه دارد}
🧶Green World💚
حالتون چطوره رفقا؟ خوبید؟؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.Worl
مثل اینکه این لینک خراب شده