به نام خدا
پارت سوم |ده سال گمشده
بهار هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
دستش روی پرده خشک شده بود و نگاهش از خیابان پایین تکان نمیخورد.
یسنا آرام گفت:
ـ بهار... چی شده؟
بهار جواب نداد.
یسنا خودش جلو رفت و دوباره به بیرون نگاه کرد.
خیابان همان خیابانی بود که میشناختند...
اما انگار سالها بود که آن را ندیده بودند.
ساختمان روبهرو دیگر وجود نداشت.
جایش برجی بلند و شیشهای ایستاده بود که نور غروب را مثل آینه پس میزد.
مغازهی کوچکی که همیشه از آن آب و خوراکی میخریدند، ناپدید شده بود.
حتی درخت بزرگ کنار خیابان هم دیگر همان درخت نبود؛ تنهاش ضخیمتر شده بود و شاخههایش تا طبقههای بالای ساختمانها رسیده بود.
یسنا زیر لب گفت:
ـ این امکان نداره...
بهار آرام جواب داد:
ـ شاید خواب میبینیم.
ـ هر دوتامون؟
ـ نمیدونم.
یسنا به خیابان اشاره کرد.
ـ اون ماشینها رو ببین.
چند خودرو از خیابان عبور کردند.
ظاهرشان برای هر دو غریبه بود؛ مدلهایی که حتی اسمشان را هم نمیدانستند.
مردم نیز عجیب به نظر میرسیدند.
بعضیها وسیلههایی کوچک و شفاف در دست داشتند و با حرکت انگشت روی سطح آنها چیزی را دنبال میکردند.
بهار گوشی خودش را بالا آورد.
همان گوشی قدیمی و آشنایی که تا چند ساعت پیش برایشان کاملاً عادی بود.
اما حالا، در میان آن همه فناوری جدید، بیشتر شبیه یادگاری از گذشته به نظر میرسید.
یسنا ناگهان گفت:
ـ باید بریم بیرون.
بهار برگشت.
ـ کجا؟
ـ نمیدونم. ولی نمیتونیم همینجا وایسیم.
هر دو با عجله از اتاق خارج شدند.
راهرو ساکت بود.
اما حتی راهرو هم تغییر کرده بود.
دیوارهایی که صبح رویشان چند پوستر قدیمی دیده میشد، حالا با تابلوهایی پوشیده شده بودند که هیچکدام را نمیشناختند.
بهار جلو رفت.
در انتهای راهرو، قاب بزرگی روی دیوار قرار داشت.
نزدیکتر شد.
عکس قدیمی دانشگاه بود.
عکس مراسمی مربوط به سالها قبل.
اما چیزی پایین عکس نوشته شده بود که نفس بهار را بند آورد.
۱۴۰۵
بهار آرام گفت:
ـ یسنا...
یسنا جلو آمد.
ـ چیه؟
بهار به تاریخ اشاره کرد.
ـ این تاریخ...
یسنا چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد با صدایی لرزان گفت:
ـ این که امساله.
بهار گوشیاش را روشن کرد.
تاریخ روی صفحه را دید.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد گوشی از دستش پایین افتاد.
ـ نه...
یسنا گوشی خودش را بیرون آورد.
صفحه را روشن کرد.
تاریخ همان بود.
اما سال...
۱۴۱۵
هیچکدام حرفی نزدند.
صدای تیکتاک ساعت دیواری در راهرو بلندتر از همیشه به گوش میرسید.
یسنا آرام گفت:
ـ بهار...
بهار به او نگاه کرد.
ـ ما...
لبهای یسنا لرزید.
ـ ده سال خواب بودیم؟
بهار جواب نداد.
چون خودش هم تازه فهمیده بود...
آنها فقط از خواب بیدار نشده بودند.
آنها از زمان بیدار شده بودند....
[ادامه دارد]
"به نام خدا"
پارت چهارم | ده سال گمشده
ـ ما ده سال خواب بودیم؟
صدای یسنا در راهرو پیچید.
بهار هنوز به تاریخ روی گوشی خیره شده بود. مغزش پر از سؤال بود، اما هیچ جوابی نداشت.
بالاخره گفت:
ـ نمیدونم، ولی باید از اینجا بریم بیرون.
یسنا با نگرانی پرسید:
ـ اگه واقعاً ده سال گذشته باشه چی؟
بهار کیفش را از روی زمین برداشت.
ـ اول مطمئن بشیم. شاید یه اشتباهی شده.
هر دو از پلهها پایین رفتند. وقتی به ورودی ساختمان رسیدند، بهار دستگیرهی در را گرفت و بیرون رفت.
هوای خنک غروب به صورتش خورد.
چند لحظه همانجا ایستادند.
خیابان شلوغ بود. ماشینها از کنارشان رد میشدند و مردم با عجله به مسیرشان ادامه میدادند. همهچیز عادی به نظر میرسید؛ آنقدر عادی که اتفاقی که برای آن دو افتاده بود، غیرممکنتر به نظر میرسید.
یسنا به ساختمان روبهرو اشاره کرد.
ـ اینجا قبلاً یه کتابفروشی بود، نه؟
بهار سر تکان داد.
ـ آره. همیشه ازش کتاب میخریدیم.
حالا جای کتابفروشی، یک فروشگاه بزرگ بود.
بهار به اطراف نگاه کرد. خیابان را میشناخت، اما انگار کسی تصویر قدیمی آن را برداشته و با نسخهای تازه جایگزین کرده بود.
گوشیاش را بیرون آورد و تاریخ را دوباره بررسی کرد.
۱۴۱۵.
ـ یسنا، بیا یه چیزی رو امتحان کنیم.
ـ چی؟
ـ از یکی بپرسیم امروز چندمه.
یسنا با ناباوری نگاهش کرد.
ـ بهار، تاریخ گوشیهامون رو دیدیم!
ـ میدونم. فقط میخوام از یه نفر دیگه هم بشنوم.
چند قدم جلو رفتند و از زنی که کنار خیابان ایستاده بود، تاریخ را پرسیدند.
زن جواب داد:
ـ امروز سیویکم شهریور ۱۴۱۵ـه.
بعد به راهش ادامه داد.
بهار و یسنا بیحرکت ماندند.
دقیقاً ده سال.
یسنا با صدایی آرام گفت:
ـ پس واقعاً ده سال گذشته...
بهار چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
ـ ولی چطوری؟ ما فقط خوابیدیم!
ـ شاید یه اتفاقی افتاده که یادمون نمیاد.
ـ چه اتفاقی؟ مگه میشه آدم بخوابه و ده سال بعد بیدار بشه؟
هیچکدام پاسخی نداشتند.
بهار ناگهان به فکر افتاد.
ـ بیا بریم دانشگاه.
یسنا پرسید:
ـ دانشگاه؟ برای چی؟
ـ شاید اونجا بتونیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده. بالاخره آخرین جایی که قبل از خواب بودیم، همین اطراف بود.
یسنا بعد از کمی مکث، موافقت کرد.
با هم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتند.
هنگامی که منتظر بودند، بهار گوشیاش را روشن کرد و وارد حساب کاربری قدیمیاش شد. بیشتر برنامهها درست کار نمیکردند و بعضی از حسابهایش دیگر قابل دسترسی نبودند.
اما یک پیام قدیمی هنوز روی صفحه دیده میشد؛ پیامی که پیش از خواب برای دوستشان فرستاده بود:
«ساعت پنج و نیم دم در دانشگاه میبینیمت!»
بهار به تاریخ پیام نگاه کرد.
۳۱ شهریور ۱۴۰۵.
همان روز.
همان ساعتهایی که قرار بود به جشن فارغالتحصیلی بروند.
اتوبوس رسید.
یسنا سوار شد و بهار هم پشت سرش رفت.
وقتی اتوبوس حرکت کرد، بهار از پنجره به شهر نگاه کرد؛ شهری که در آن همهچیز ادامه پیدا کرده بود، جز زندگی آن دو.
و حالا فقط یک سؤال در ذهنش میچرخید:
اگر ده سال گذشته بود، خانوادههایشان در تمام این مدت چه فکری دربارهی آنها کرده بودند؟
[ادامه دارد]