eitaa logo
𝖭𝐢𐌼𝗲 ꫧ᳟𝗮꯭𝗵 🖤
445 دنبال‌کننده
885 عکس
499 ویدیو
0 فایل
بِ نـآم خـآلـق فِـࢪفِـࢪۍهـآش. ✨ دختࢪڪ خوࢪشید مآه. 🙇🏻‍♀️ ٺأسٻس ؛𝟭𝟰𝟬𝟯/𝟭𝟮/𝟮𝟲 . 🌟 ڪُد اٻٺآم؛𝟯𝟬𝟮 .🌻 𝟰𝟬𝟬✈️𝟱𝟬𝟬 𝗠𝗲; @baharrrr302 نآشنآسمون. 🥸🧡؛ https://eitaa.com/HAAMIM5390/1876 ٺگ چنل.👀؛ @HAAMIM5390
مشاهده در ایتا
دانلود
. 😭💘. ᯓ𝘏𝘢𝗺𝘪𝗺 𝘣𝗹𝘂𝘦⊰܀ ♫حـآمـیـم بـلـو˙• 𓄳 ⊹قـلـب مـنـي𓍼🦢 ⌗ 𝙇𝙄𝙉𝙆 𝘾𝙃𝘼𝙉𝙇✪┆ @HAAMIM5390
. 🤓💙. ᯓ𝘏𝘢𝗺𝘪𝗺 𝘣𝗹𝘂𝘦⊰܀ ♫حـآمـیـم بـلـو˙• 𓄳 ⊹قـلـب مـنـي𓍼🦢 ⌗ 𝙇𝙄𝙉𝙆 𝘾𝙃𝘼𝙉𝙇✪┆ @HAAMIM5390
. 🤓. ᯓ𝘏𝘢𝗺𝘪𝗺 𝘣𝗹𝘂𝘦⊰܀ ♫حـآمـیـم بـلـو˙• 𓄳 ⊹قـلـب مـنـي𓍼🦢 ⌗ 𝙇𝙄𝙉𝙆 𝘾𝙃𝘼𝙉𝙇✪┆ @HAAMIM5390
نهنهههه😭،مـن غـششش. 😭💘 ᯓ𝘏𝘢𝗺𝘪𝗺 𝘣𝗹𝘂𝘦⊰܀ ♫حـآمـیـم بـلـو˙• 𓄳 ⊹قـلـب مـنـي𓍼🦢 ⌗ 𝙇𝙄𝙉𝙆 𝘾𝙃𝘼𝙉𝙇✪┆ @HAAMIM5390
هدایت شده از ‌
درمیان این همه غوغا و شر عشق یعنی کاهش رنج بشر 🤍✨ «Love at First Sight» اینجا جاییه که عشق از یک نگاه شروع میشه، خنده‌ها قاطیِ نفس‌های تند می‌شن و خطر همیشه یه قدم پشت احساس ایستاده. داستان‌هام… هم دل می‌برن، هم راز می‌سازن، هم اشک و خنده می‌دزدن. به دنیای عشقی خوش اومدی که هیچ‌چیز توش ساده نیست…»🙂👀🫂 @Hosnahamim برای خوندن رمان "عشق،دریک‌نگاه" فقد کافیه وارد چنلمون بشی!💙
هدایت شده از ‌
حامیـم‌ اینجـارو قشنـگ گفت: قـلب‌مـنی‌امـآافتـآدي‌از"چشـآم"
هدایت شده از ‌
part. 29 🌖 fasl. 2✨ Love it first sight:) 🤍👀 ــــــــــــــــــــ اراک | عصرِ خواستگاری زنگ در خورد. حبیب درو باز کرد. حامی وارد شد. کت رسمی، مرتب، یه اضطرابِ قشنگ توی نگاهش. کنارش لیلا و حمید. و پشت سرش… جانا. با مانتوی کرم ساده و لبخند آروم. لیلا با احترام سلام داد. حمید گل رو جلو آورد. جانا آروم کنار مادرش نشست. مراسم شروع شد. چای ریخته شد. نگاه‌ها سنجیده. حرف‌ها مودبانه. و درست همون لحظه‌ای که جانا سرشو بالا آورد تا استکانشو برداره… صدرا خشکش زد. یه مکث. یه نگاه طولانی‌تر از معمول. یه تپش اضافه. با خودش: «الان چی شد دقیقاً…؟» جانا وقتی فهمید یکی نگاهش می‌کنه، ریز لبخند زد. صدرا سریع نگاهشو دزدید. قلبش؟ بی‌نظم. ــــــــــــــــــــ وسط مراسم حبیب رو به حامی: ـ نیتت چیه پسرم؟ حامی صاف نشست. محکم. آروم. ـ نیت من زندگیه. ـ کنار حسنا. ـ با احترام. ـ با تعهد. سکوت. بعد لبخند حبیب. ـ اگه دلش با توئه… ـ ما هم راضی‌ایم. نفس‌ها آزاد شد. حامی جعبه کوچیک رو درآورد. حلقه‌ی نشون برق زد. ـ حسنا… ـ میای کنارم برای همیشه؟ حسنا اشکی، خندون: ـ بله… 🤍 حلقه توی دستش نشست. صدای جیغ و... دست زدن. بغل‌های پشت سر هم. و صدرا… وسط اون شلوغی فقط یه نفر رو می‌دید. جانا. ــــــــــــــــــــ بعد از مراسم | حیاط مهمونا کم‌کم خداحافظی کردن. هوا خنک شده بود. صدرا بالاخره جرأت کرد. رفت سمت جانا که کنار باغچه ایستاده بود. ـ میشه یه دقیقه…؟ جانا کمی جا خورد. ـ بله؟ صدرا نفس عمیق. ـ من بلد نیستم چجوری بگم… ـ ولی از وقتی وارد شدی… ـ یه حسی دارم که نمی‌تونم نادیده بگیرم. سکوت. باد آروم موهای جانا رو تکون داد. ـ فکر کنم… ـ عاشقت شدم. جانا گونه‌هاش گل انداخت. لبخند خجالتی. ـ انقدر سریع؟ 😅 صدرا دستپاچه: ـ آره خب… ـ تقصیر توئه. جانا آروم گفت: ـ بد نیست… ـ چون منم از نگاه اول متوجه نگاهت شدم. لبخند مشترک. بی‌صدا. شروعِ یه چیز تازه. ــــــــــــــــــــ داخل خونه | شب الان فقط: حبیب، سمیرا، حسنا، صدرا، اوا و ریحانه. در بسته شد. سه… دو… یک… حسنا، اوا و ریحانه باهم: ـ جییییییییغ 😭✨🤍 خنده. بالا پایین پریدن. اوا: ـ حلقه رو بده ببینم! ریحانه: ـ وای خدا برق می‌زنهههه! بعدش تمرکز رفت سمت صدرا. ـ خب خب خب… ـ تو چرا باید جانا رو اونجوری نگاه کنی؟ 😏 صدرا سعی کرد عادی باشه. نشدا. سمیرا ابرو بالا انداخت: ـ صدرا؟ صدرا آروم گفت: ـ مامان… ـ من فکر کنم عاشق شدم. جیغ مرحله دوم. حسنا سریع گوشی برداشت. پیام به حامی: «داداشم عاشق جانا شدهههههه 😭🤍» حامی: «چییییییی؟! 😂» ــــــــــــــــــــ فردا | خونه‌ی معین و پانته‌آ | ناهار همه جمع بودن. پدر و مادر پریچه، ماهی، فرید، علیرضا، حامی و حسنا، زهرا، علیرضا(خانی) همه. وسط شلوغی، پریچه رفت کنار مادرش. ـ مامان پانی… ـ من حلقه دارم. پانته‌آ حواسش به غذا بود. ـ جانم؟ ـ حلقه دارم. پانته‌آ تازه نگاه کرد به دستش. چند ثانیه مکث. بعد جیغ کوتاه. ـ معیییییین! ـ دخترمون حلقه داره! معین خندید. ـ بالاخره داماد دار شدیم؟ همه خندیدن. همون موقع علیرضا اومد جلو. جدی. محکم. ـ عمو… خاله… ـ من عاشق دخترتونم. ـ تا آخر عمر کنارشم. ـ اگه اجازه بدید… ـ راستش قبلاً حلقه رو بهش دادم 🫠 دست زدن. خنده. بغل. گوشه‌ای از سالن، صدرا و جانا آروم حرف می‌زدن. نگاه‌های دزدکی. لبخندهای نصفه. و یه گوشه دیگه… ماهی آروم گفت: ـ مامان… ـ منم عاشق فرید شدم. ـ اونم منو دوست داره. مادرش اول ساکت شد. بعد لبخند زد. ـ فقط خوشحال باشین. فرید از دور لبخند زد. ماهی سرخ شد. ــــــــــــــــــــ چند روز بعد | بازگشت به تهران ماشین‌ها یکی‌یکی راه افتادن. پریچه و علیرضا. فرید و ماهی. علیرضا (خانی) و زهرا. حامی و حسنا. لیلا و حمید و جانا. و یه ماشین عقب‌تر… صدرا. از شیشه‌ی ماشین، جانا از دور براش دست تکون داد. نه رسمی. نه علنی. فقط یه عاشقی آروم از دور. تهران منتظرشون بود. ولی دل‌هاشون یه تیکه‌ش توی اراک جا موند. To be continued… 🤍🌿
هدایت شده از ‌
بنرا‌تاساعت‌⁵صبح‌بمونه؛🩶 تبادلات‌گسترده‌⁷ساعته‌خورشید🌞
درود؛ دخترآ اد تقدیمي میخوآم . 😃 شرآیطي ندآره فقط تو طول هفته 𝟺بآر تقدیمي بزآره.🤓💙 آیدیم. @haamim_bahar چنلم. @HAAMIM5390
سلام بریم این 20 دقیقه رو بیو بزاریم براتون😁❤️