حامیم،این قسمت همبرای شما؛
نتونستم ببینمت؛ توی یه شهر بودیم، شاید حتی خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکردم، ولی قسمت نبود ببینمت. نمیدونم واقعاً خدا چرا همچین سرنوشتی رو نوشته برام، چرا هر بار که فکر کردم شاید این دفعه بشه، باز نشد...
خیلی دلم میخواست حداقل یه بار از نزدیک ببینمت، حتی برای چند دقیقه. یه بار بتونم بگم «بالاخره دیدمت»؛ ولی نشد. و شاید هیچوقت هم نشه.
خواستم فقط بگم اگه یه روزی این پیام رسید دستت و من دیگه نبودم که خودم بگمش، بدون یه نفر بود که واقعاً فنت بود؛ نه فقط برای یه مدت، نه فقط چون آهنگات رو دوست داشت، بلکه کسی که کلی از روزهاش با تو و آهنگات گذشت.
اگه هیچوقت نتونستم ببینمت، حداقل خاطرهش همیشه باهامه. تمام روزایی که فنپیجت بودم، ذوقهایی که برای پستات میکردم، شبایی که آهنگاتو گوش میدادم و حتی همین حسرتی که هیچوقت نتونستم از نزدیک ببینمت.
به قول خودت که میگی: «من خاطراتم با تو رو هر شب مرور میکنم...» منم خاطراتم رو باهات مرور میکنم؛ تکتک روزایی که گذشت و چیزایی که شاید برای بقیه خیلی ساده بود، ولی برای من یه دنیا معنی داشت.
شاید هیچوقت نفهمی یه نفر توی همین شهری که تو بودی، چقدر آرزوی دیدنت رو داشت... ولی اگه یه روز فهمیدی، بدون من فنت بودم و میمونم.
چون تو هیچوقت برای من نه تکرار شدی، نه تکراری. :)
پآیآنِ هِلی؛✨