#پارت۳۲
اتفاق...❤️🔥
حامیم:سلام جوجه خوبی
دریا:خوبم مرسی خودت خوبی
حامیم:میای با هانیه و ارشیا برسم کافه
دریا:آرهههههه
حامیم:ساعت ۵ و نیم جلو خونه ام
دریا:باش بای بای
حامیم:خدافظ
دریا:یه استایل شیک زدم و موهامو بستم
بعد یه آرایش خیلی خیلی کمی کردم و رفتم بیرون از اتاق
بابایدریا:کجا؟؟
دریا:با حامی میرم بیرون
بابایدریا:مواظب خودت باش
دریا:چشم
خدافظ
رفتم پایین
حامیم:یه استایل زدم نه خوب بود نه بد
رفتم دنبال ارشیا و هانیه(خواهر برادرن و هانیه اندازه ی جانا/دریا عه)
ارشیا:سلام داداشی گل
حامیم:سلام
هانیه:سلام داداشی
حامیم:سلام
بریم؟؟
ارشیا و هانیه:بریم
حامی:۱۰ دقیقه بعد رسیدیم
دریا:داشتم توی حیاط قدم میزدم که صدای بوق اومد در رو باز کردم دیدم حامیه
رفتم بیرون و در رو بستم
در عقب رو باز کردم و نشستم توی ماشین
راه افتادیم
اول رفتیم پاساژ یکم گشتیم و خرید کردیم
بعدش یه کافه توی خود پاساژ دیدیم رفتیم اونجا
حامی:دریا چی میخوری؟
دریا:من عاممم هرچی تو بخوری
حامیم ببخشید جناب میشه دوتا ........
ادامه پارت بعدی
#پارت۳۳
اتفاق...❤️🔥
حامیم:ببخشید جناب میشه دوتا ایسآمریکانو بدید
شما دوتا چی میخورید؟؟
ارشیا:دوتا قهوه
حامیم:و دوتا قهوه
بعد چند دقیقه نوشیدنی ها اومدن
خوردیم و بلند شدیم و به سمت ماشین ها حرکت کردیم
منو ارشیا جلو میرفتیم
دوتا دختر ها هم عقب تر میومدن
هانیه:دریاااا دریاااا چیشد بهتت داداش حامیم دریاااا(داد)
حامیم:برگشتم دیدم دریا افتاده زمین و سرش روی پای هانیه اس
سریع دویدم سمتش
جانا جانا بیدار شو چیشدی
با کمک ارشیا و هانیه جانا رو گذاشتیم توی ماشین (جانا و دریا یه نفره)
توی ۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان
دکتر بهش سرم وصل کرد و گفت وقتی سرم تموم شه میتونه بره
.......
ادامه پارت بعدی