#پارت۳۳
اتفاق...❤️🔥
حامیم:ببخشید جناب میشه دوتا ایسآمریکانو بدید
شما دوتا چی میخورید؟؟
ارشیا:دوتا قهوه
حامیم:و دوتا قهوه
بعد چند دقیقه نوشیدنی ها اومدن
خوردیم و بلند شدیم و به سمت ماشین ها حرکت کردیم
منو ارشیا جلو میرفتیم
دوتا دختر ها هم عقب تر میومدن
هانیه:دریاااا دریاااا چیشد بهتت داداش حامیم دریاااا(داد)
حامیم:برگشتم دیدم دریا افتاده زمین و سرش روی پای هانیه اس
سریع دویدم سمتش
جانا جانا بیدار شو چیشدی
با کمک ارشیا و هانیه جانا رو گذاشتیم توی ماشین (جانا و دریا یه نفره)
توی ۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان
دکتر بهش سرم وصل کرد و گفت وقتی سرم تموم شه میتونه بره
.......
ادامه پارت بعدی
#پارت۳۴
اتفاق...❤️🔥
۱۰ دقیقه بعد
حامیم:دریا جون پاشو کم کم
جانا:باشه برو الان میام
حامیم:ببخشید نباید بهش خبر هایی که شوکه اش کنه بدیم؟؟یه طوری گفتم که جانا/جانا نشنوه
دکتر:بستگی داره چی باشه
حامیم:این خواهرمه بعد سال ها پیداش کردم نمیدونه میخواستم بهش بگم که نشد..
دکتر:یه یه هفته بگذره بعد بگید
حامیم:باشه
ممنونم
خدانگهدار
دکتر:خدانگهدار
حامیم:بریم؟
جانا:بریم
راستی ارشیا و هانیه کجان؟
توی ماشین
جانا:سرم رو تکون دادم
رفتیم بیرون بیمارستان و سوار ماشین شدیم
همه ساکت بودیم
هانیه:هعیییی دلم سفر میخواد ..
حامیم:خوب کجا بریم؟؟
هانیه:برای سفر؟
حامیم:آره دیگه😑
الان که میریم شهربازی
هانیه،جانا:قشم
ارشیا:کیش
حامیم:هردوتا رو میریم
جانا:کی بریم؟؟
حامیم:عاممم فردا شب خوبه؟؟
جانا،هانیه،ارشیا:آره
جانا:میشه منو پیاده کنید همینجا
حامیم:عههه چیشد؟
میخوامبرم بازار برای فردا خرید
هانیه:منم میام
بزن بغل داداش منو دریا پیاده میشیم
حامیم:....
#پارت۳۵
اتفاق...❤️🔥
حامیم:بدون من میرین؟؟
منم لباس میخوام
ارشیا:عههه پس من تک میمونم
منم میخوامم
جانا:بعد چند دقیقه رسیدیم
هرکی راه خودشو رفت
من یه طرف حامیم یه طرف و ارشیا یه طرف و همینطور هانیه
وقتی داشتم همینطوری لباس مدیدم از پشت شیشه ؛ دیدم حامیم داره از پشت ستون نگاه میکنه
بعد چند دقیقه انگاری دیگه رفت دنبال کار خودش
بعدش رفتم داخل مغازه و یه لباس ساحلی گرفتم چون اونجا خیلی خیلی گرمه و اومدم بیرون
بعدش از یه صندل خوشم اومد و اون رو گرفتم بعدش چون ریملم خوشک شده بود رفتم یه ریمل دیگه گرفتم و یه ناخون مصنوعی خیلی قشنگ و یه زد آفتاب با کیفیت که صورتم نسوزه
حامیم:قایمکی دنبال جانا رفتم
نذارم دوباره از دستم بره
وقتی دیدم خوبه و حواسش به خودش هست رفتم دنبال کار خودم
اول رفتم موهامو کوتاه کردم و بعدش رفتم شلوارک زیر زانو گرفتم با یه تیشرت خنک اونجا آدم میپزه از گرما 😩
هانیه:لباس چی بگیرم اوفف خدایا
همینطوری که داشتم رد میشدم از جلوی یه مغازه لباسی نظرم رو جلب کرد
خیلی قشنگ بود تصمیم گرفتم که بخرمش
بعدش یه عینک آفتابی هم گرفتم که اگر رفتیم درگهان(یکی از روستا های قشم که بازار داره) بزنم به چشمام آفتابش خیلی تیزه تا جایی که شنیدم
ارشیا:لباس نیاز ندارم دارم؟؟
ولش کن یکم ولخرجی کنم چیزی نمیشه که
یه لباس گرفتم و یه ساعت هوشمند