#پارت۳۹
اتفاق...❤️🔥
جانا:باشه اومدم
حامیم:وسایلت؟
جانا:توی خونه ی خودته
حامیم:رفتم جلو خونه ی مامان بابای الکی جانا
اومد و داخل روی صندلی جلو نشست
راه افتادیم
جانا:خوب حرفی نداری بگی؟؟
حامیم:میتونم جانا صدات کنم دیگه؟
جانا:زدم زیر گریه
آره😭(بغض)
حامیم:ای بابا چرا گریه میکنی
جانا:نمیدونم
خودمو جمع و جور کردم
اها راستی حا..دا..عهههه
حامیم:هرچی خواستی بگو
جانا:داداشی؟🙃
حامیم:قبلمممم
جانا:حیحی😁
حامیم:راستی جانا چی میخواستی بگی؟
جانا:کی قراره حرکت کنیم؟
حامیم:الان میریم خونه جمع و جور میکنیم وسایل رو راه می افتیم
جانا:سرمو تکون دادم
رسیدیم
از ماشین پیاده شدیم و با حامیم رفتیم بالا
حامیم:از بچگیت چیزی یادت میاد؟
جانا:اوهوم
یادم میاد بغلت بودم و تو هم پشت فرمون بودی بعدش همه چیز سیاه شد
و وقتی چشمامو باز کردم بغل یه پل افتاده بودم
حامیم:باشه
برو داخل
ارشیا:به به خواهر برادر تشریف اوردن
حامیم:با چشمام به ارشیا فهموندم که ساکت بشه
ارشیا:باشه بابا😁
جانا:هانیه کجاس؟؟
ارشیا:توی اتاق
جانا:رفتم پیش هانیه
سلامم
هانیه:به دریا خانم
جانا:دیگه همه چیو فهمیدم بگو جانا
هانیه:عه چطوری؟باشه
جانا:دیگه
هانیه:بدو وسایلتو جمع کن
جانا:نشستم رو تخت
وسایل هام جمع شده از قبل
هانیه:اوکی
حامیم:دخترا آماده این؟
جانا،هانیه:بلههه
حامیم:بیاین دیگه
جانا:وایسا
چطوری میدونی من خواهرتم؟؟
حامیم:وقتی که تصادف کرده بودی
آزمایش گرفتیم
و توی اون آزمایش معلوم شد که خواهرمی
جانا:میشه ببینم برگه رو؟
حامیم:آره بیا
جانا:حامیم برگه رو بهم نشون داد
ولی ..
ادامه پارت بعدی
#پارت۴۰
اتفاق...❤️🔥
جانا:حامیم برگه رو بهم نشون داد
ولی من هیچی ازش سر در نیوردم
بخواتر اینکه ضایع نشم گفتم
عاووو درسته
حامیم:مگه سر در میاری؟
جانا:خندیدم😂
حامیم:😂
خوب دیگه راه بیوفتیم؟
جانا،ارشیا،هانیه:بریم
هانیه:رفتیم نشستیم توی ماشین
منو هانیه عقب
ارشیا و حامیم جلو
هانیه:چند روز طول میکشه برسیم؟
جانا:تقریبا ۲۲ ساعت تا قشم
هانیه:از کجا میدونی؟
جانا:یه بار از طرف مدرسه رفتیم اونجا
هانیه:خوبه
حامیم:راستی مدرسه هاتون
هانیه:برای من که تموم شده
جانا:برای منم اون روزی که کتابخونه بودم جلسه آخر بود
حامیم:راستی چرا کتابخونه؟
جانا:نمیدونم خانم گفت بیاین اونجا ریاضی و چند تا کتاب های دیگه رو مرور کنیم
حامیم:اها
جانا:اره
از تهران خارج شدیم
《گذر زمان》
شب شده بود و یه جا زدم بغل چادر زدیم و
ادامه پارت بعدی
#پارت۴۱
اتفاق...❤️🔥
شب رو اونجا خوابیدیم
صبح
نزدیکای قشم
یه شهری اسمش عسلویه بود
رفتیم بازار اون شهر و کلی گشتیم
بعد دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
حامیم:سوار لندیگراف شدیم و دیدم دخترا که خوابن
ارشیا هم خوابیده
آروم بیدارشون کردم
بچه ها بلند شین
ارشیا:آههه بزار بخوابم
حامیم:بابا بلند شو دریا رو نگاه کن
جانا:سلام🥱
حامیم:ظهر بخیر
هانیه:بگیر بخواب دختر هنوز مونده
جانا:نه بابا از لندیگراف پیاده شیم نیم ساعت دیگه رسیدیم
ارشیا:پیاده شدم
آخ آخ کمرم شکست تو ماشین
مسافرت چقدر سختهه😫
حامیم:میخواستی نیای
پسر عمو جان
ارشیا:چند بار گفتم نگو پسر عموتم
حامیم:ببخشید پادشاه
ارشیا:هاهاها
جانا:حامیم بیا ماشینو روشن کن الانا میرسیم بچه ها شما هم بیاین بشینید
حامیم:اومدم
ماشینو روشن کردم و ماشین های جلویی تک تک میرفتن بیرون
و ماهم رفتیم بیرون
بعد نیم ساعت چهل دقیقه رسیدیم
ارشیا:کجا بریم؟
حامیم:جانا هتل میشناسی؟
جانا:آ..آره
حامیم:ادرسش؟
جانا:اونم بلدم
حامیم:جانا آدرس داد منم اونجایی که میگفت رو رفتم
و رسیدیم به هتل امیر
جانا:میشه برم پارک گلبرگ؟؟؟
حامیم:کو؟
جانا:بابا بغل همین هتله
حامیم:نه
جانا:تروخداااا
حامیم:نهه
جانا:باشع
رفتیم و کلید واحد ها رو گرفتیم
و رفتیم بالا
منو حامیم تو یه واحد دو اتاقه و هانیه و ارشیا هم توی یه واحد دو اتاقه
رفتیم توی واحد ها
من گوشیمو چک کردم و دیدم یکی بهم پیام داده
ناشناس؟؟
داداشی بیا
حامیم:جونم؟
جانا:یکی بهم پیام داده
نگاه کن
حامیم:چی نوشته
《خانم صالحی؟؟》
بگو اشتباه گرفتی
جانا:باشه
تا پیام فرستادم جوابمو داد
《میشناسی؟شنیدم اومدی قشم》
جانا:توی قشم کیو میشناختم؟؟
هیچکسی رو نمیشناختم
حامیم:ولش کن
جانا:باشه
《همونی ام که توی تصادف برت داشت و گذاشتت بغل پل》
حامیم:دوباره؟
جانا:آره
حامیم:چی نوشته؟
جانا:برای حامیم خوندم
حامیم:جواب نده
《یا ۱۰۰ میلیون میدین یا جانا رو گروگان میگیرم》
جانا:داداشی این چیمیگه؟😭
حامیم:بده من گوشیتو
با گوشی خودم زنگزدم به پلیس و شماره ی اون کسی که به جانا پیام داده بود رو دادم بهشون
پلیس هم گفت رد شماره رو میزنه و اون مرده رو دستیگر میکنه
گذر زمان
حامیم:شب شد و برای شام رفتیم پایین
شام رو خوردیم و اومدیم بالا
و خوابیدیم
ساعت های ۳ یا ۴ بود که صدای باز شدن در اتاق اومد
چشمامو آروم باز کردم بدون سر و صدا
یه غریبه بود
رفت توی اتاق جانا
جانا جیغ زد
جانا:حامیم کمککککککککک
حامیم:یه قابلمه برداشتم و محکم کوبیدم تو سر اون مرده
با جیغ جانا ارشیا و هانیه و بقیه هم بیدار شده بودند
زنگ زدم و پلیس و اومدن اون مرده رو بردن
اون مرده هم کسی نبود جز......
ادامه پارت بعدی
هدایت شده از 𝐇𝐚𝐦𝐢 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬
اتحاد سین زنی فندوم حامیم🤍
این پیام فور بده چنلت و قدرت فندومتو نشون بده🌸
نکته:این اتحاد سین زنی جایزه نداره؛فقط قراره همه با هم پشت حامیم باشیم و ازش حمایت کنیم🤏
چنلی که اتحاد گذاشته:
https://eitaa.com/MAAMIM_1399
فور بدید قدرتمون رو نشون بدیم😌💪
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری قدیمی
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
اصکی نرو عزیزم برخورد میکنم
فور بده
430.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیدلم
به نام حامـے حامیمـ★
In the name of the Lord of Hamim✨
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
Chanel: @MAAMIM_1399
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
اصکی نرو عزیزم برخورد میکنم
فور بده
#پارت۴۲
اتفاق...❤️🔥
اون مرده همونی بود که به جانا پیام داده بود
رفت زندان ..
جانا رو بغل کردم
جانا:حامیم منو بغ.ل کرد
حامیم:گریه نکن دیگه جات امنه
جانا:داداشی یه چیز بگم هول نمیشی؟
حامیم:بگو
جانا:گلوم میسوزه
حامیم:سرما خوردی؟
جانا:نه
حامیم:چیشدی پس؟
جانا:😭
حامیم:نکنه...سرتو بگیر بالا
جانا:سرمو گرفتم بالا
حامیم:گلوت که داره خون میاد
چا*و گذاشت رو گلوت
جانا:اوهوم
حامیم:بیا بلند شو بریم بیمارستان
بازه؟
جانا:نمیدونم
خوب میشه بیا بشینیم خونه
حامیم:نه بلند شو
لباس بپوش
جانا:لباس پوشیدمو و تا آماده شم حامیم ارشیا و هانیه رو دید و گفت اگر میان بیمارستان بیان
حامیم:اینجا بیمارستان کجاس؟
جانا:بیمارستان دوره
برو درمانگاه دارا
حامیم:کجاس؟
جانا:بغل پارک سام و زال
حامیم:باش
زدم و مپ و رفتیم
وقت گرفتم و رفتیم داخل
دکتر:سلام
حامیم،،جانا:سلام
دکتر:چیشده؟؟
حامیم:گلوش ..
دکتر:سرتو بگیر بالا دخترم
جانا:سرمو گرفتم بالا
دکتر:میسوزه عمو؟
جانا:جشمامو محکم بستم
دکتر:باشه
حامیم:دکتر خواست یه گلوی جانا پماد بزنه که زودتر خوب شه و گفتم ببخشید آقا
خودم براش میزنم
دکتر:باشه
براش یه قرص هم نوشتم هر شب بخوره تا وقتی که تموم شه
حامیم:ممنونم
خدانگهدار
دکتر:خدافظ
ارشیا:چیشد؟
هیچی پماد زدم گلوش الانم وایسید اینجا تا برم دارو هاش رو بخرم
هانیه:میشه منم بیام؟؟
حامیم:بیا
جانا:من با ارشیا تنها موندم
سکوتی بینمون ساکن شده بود ..
یه زنی که چادر محلی قشم رو پوشیده بود از بغلم در شد و چادرش خورد به گلوم
آخ داشتم غش میکردم خیلی درد داشت
ارشیا:جانا دردش گرفت نمیدونستم چیکارکنم
خوبی؟؟
جانا:آ..آره
ارشیا:دردت گرفت؟
بریم دوباره تو اتاق دکتر؟
جانا:یه ذره ..
نه خوب میشه
ارشیا:اوکی
هانیه:خواستم باهات بیام که یه چیزی رو بگم..
حامیم:چی؟
هانیه:احساس میکنم اصلا نباید جانا رو تنها بزاری
هنوز امنیت کامل بر قرار نیست
حامیم:آره میدونم
هانیه:دو**تش داری؟
حامیم:مگه میشه آدم خواهرشو دوست نداشته باشه؟؟
هانیه: نه
حامیم:خوب
هانیه:دارو های جانا رو گرفتیم
و داشتیم بر میگشتیم
اها راستی جانا عاشق نون توموشی هست
عصری بریم اونجا؟
حامیم:نون توموشی؟نون محلیه؟
هانیه:آره
حامیم:تو از کجا میدونی؟
هانیه:جانا خودش گفت
حامیم:اها
رسیدیم پیش ارشیا و جانا
بریم؟
دخترا،ارشیا:آره بریم
حامیم: