نفور 𐙚حامیملندֶָ֢⃝. ֶָ֢.
سلام بچه ها خوبید کویر نکنیدا https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1eu8c4x&btn=جانم؟
https://eitaa.com/HAMIM0z/63226اینکه نصفش اهنگ بود
...
کل اهنگو تو یه پارت بگم؟🦦
نفور 𐙚حامیملندֶָ֢⃝. ֶָ֢.
☆ 𝕷𝖔𝖛𝖊 𝕬𝖒𝖎𝖉𝖘𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 ☆ Creator: Yasna • 𝔓𝔞𝔯𝔱 28 • ─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═
من از این به بعد میخونم 😂😁
نفور 𐙚حامیملندֶָ֢⃝. ֶָ֢.
من از این به بعد میخونم 😂😁
ینی فقط پارتا رو میخونم ناسناسا زیادن🙃😁
نفور 𐙚حامیملندֶָ֢⃝. ֶָ֢.
☆ 𝕷𝖔𝖛𝖊 𝕬𝖒𝖎𝖉𝖘𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 ☆ Creator: Yasna • 𝔓𝔞𝔯𝔱 30 • ─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═
☆ 𝕷𝖔𝖛𝖊 𝕬𝖒𝖎𝖉𝖘𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 ☆
Creator: Yasna
• 𝔓𝔞𝔯𝔱 31 •
─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─
از زبان پناه:
از جام پاشدم رفتم سرویس کار های مربوطه رو انجام دادم عمه مینا سفره رو چیده بود
بعد از صبحانه~>
گوشی رامین زنگ خورد از لحن حرفاش فهمیدم که آریاست با حامی میخواستن بیان اینجا نمیدونم چی شده بابا سویچ رو برداشت رفت سمت ماشین روشنش کرد اما روشن نشد چند بار استارت زد اما انگار نه انگار حامی آریا آمده بودند و داشتن جلو در حرف میزدن که آراد و نیلا خدافظی کردن رفتن برای بدرقه مجبور شدم برم تو حیاط و با حامی روبه رو شدم با خجالت نگاش کردم و سلام دادم اونم همینطور
بابا: آریا بیا ببین ماشین چشه روشن نمیشه
آریا: چشم دایی
آریا در حال درست کردن ماشین بود که عمو ارمان و عمو رهام هم آمد رامین و حامی هم یه گوشه وایستاده بودن عمه تو حیاط با گوشی حرف میزد منم رفتم پیش بابا وایستادم
بابا: حامی برو تو ببین زغال هست قلیون بزاری
حامی: کجاست
بابا: تو کابینت بغل گاز
حامی: اوکی
داشت میرفت که سریع گفتم
پناه: اینو هم ببر تو (گوشیم)
حامی: بده (تعجب)
تعجب کرد از اینکه گوشیمو دادم دستش چون گوشیمو به هیچ کس نمیدادم😂
چند لحظه بعد~>
حامی: دایی زغال تموم شده نداریم برم بگیرم؟
بابا: عه اره این کارت برو بگیر
حامی: نه با کارت خودم میگیرم
بابا: بگیر برو
حامی: خدافظ
─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─
...༻ بـقـیـه در پـارت بـعـد ༻...
نفور 𐙚حامیملندֶָ֢⃝. ֶָ֢.
☆ 𝕷𝖔𝖛𝖊 𝕬𝖒𝖎𝖉𝖘𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 ☆ Creator: Yasna • 𝔓𝔞𝔯𝔱 31 • ─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═
☆ 𝕷𝖔𝖛𝖊 𝕬𝖒𝖎𝖉𝖘𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 ☆
Creator: Yasna
• 𝔓𝔞𝔯𝔱 32 •
─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─
حامی سوار ماشین شد رفت الان بهونه ای نداشتم اونجا وایستم آریا که داشت ماشینو درست میکرد حامی هم نبود رامین هم انگار ارث باباش دست من بود رفتم گوشیمو برداشتم و رفتم تو حیاط رو موتور عمو آیهان نشستم و با گوشیم و میرفتم .
حامی آمد رفت تو خونه آریا هم کارش تموم شد با پرو رویی
آریا: یه چایی نمیدی؟
پناه: به من چه برو بخور
آریا: ماشینی که درست کردم ماشین شما بودا
پناه: خب حالا ( خنده)
آریا: کم رنگ باشه
پناه: زهر مار پرو
پناه: رامین بابا عموا چایی میخورید؟
همه٫~> نه
پناه: عمه تو میخوری؟
عمه مینا: نه عزیزم
رفتم تو حامی زغال گذاشته بود رو گاز و داشت میرفت بیرون
پناه: چایی بریزم؟(عشوه)
حامی: اگه زحمتی نیست
پناه: اوکی
میخواستم با حرکاتم زجرش بدم اما خب..😂
دوتا چایی ریختم و بردم تو حیاط دادم دست آریا و نشستم رو موتور موهام بهم ریخته بود دستمو بردم بالا لباسم کوتاه بود حس کردم پهلوم داره دیده میشه اما بی اهمیت بهش موهامو باز کردم یه دست بهش کشیدم و دوباره بستمش آریا بایه حالت غیرتی گفت
آریا: پناه! لباست کوتاهِ دستاتو زیاد بالا نبر بد.نت دیده میشه
حامی: خب تو نگاه نکن( خنده)
پناه: راست میگه مگه مجبوری نگاه نکن(طلبکارانه)
آریا: میگم دستتو بالا نبر بگو باشه (صداشو بالاتر کرد)
با حالت نفرت نگاهش کردم و گفتم
پناه: به تو ربطی نداره
آریا:......
─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─═─
...༻ بـقـیـه در پـارت بـعـد ༻...