دیگر سرزرنده نبود؛
بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت،
انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد،
حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد!
هدایت شده از "زمزمه های یک نویسنده
تو بهم میگی فوق العاده اما هیچوقت نمیفهمی چقدر گریه، درد، ضربه ،آسیب و ضعف رو پشت سر میذارم تا فقط بخشی از چیزی که" تو فکر میکنی هستم " باشم.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چند بار پاک کردی تا بهتر بنویسی ولی بعدش هرگز راجبش ننوشتی؟