↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دل مون تنگ شده
برا وقتایی که سایه شما
بالا سرمون بود ..💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
هیاهوی روز که میخوابه
توی خلوتی و سکوتِ شب
آدم تازه یادش میافته
چه خاکی بر سرش شده ...
چه خاکی بر سرش شده
چه خاکی ، چه خاکی ...
آه آقا جان ..💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
شکستم تا که رفتی ..
شدم تنها که رفتی ..💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رو به حرم ...
رو به حس🫀ین...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام چرا اصلا رمان رو پارت گذاری نمیکنین من هرروز یکی دوساعت یکبار کانالو بخاطر رمان چک میکنم
_
سلام
میزارم فقط تایمش یه خورده بهم ریخته که از این به بعد 3 ظهر میزارم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_نود #عاشقانه_مذهبی ریحانه پی ام داد:فاطمه جون چیشدد؟مشخص نشد میای یا نه ؟
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_نود_و_یک
#عاشقانه_مذهبی
از صندلی پریدم و محکم لپ بابا رو بوسیدم مامانم بوسیدم و
دوییدم سمت اتاقم
زنگ زدم به ریحانه
صدای خواب آلودش به گوشم خورد: الو
_سالم ریحووووون جونممممممممم
بابااااااااممممممم قبولللل کردددد بایددددد چیکارررر کنمممم
حالا
°°°°°°
از دیشب ۱۰ بار به ریحانه زنگ زدم و پرسیدم که چیا باید
ببرم
همه وسایلم و چک کردم
همچیو گرفته بودم
از هیجان همش تو اتاق راه میرفتم و منتظر بودم ساعت ۷
شه
نمازم و خوندم و لباسام و پوشیدم
با اینکه بیشتر عطرام و گذاشتم تو کولم
چندتا هنوز رو میز بود
شال سرمه ایم و شکل روسری کردم و طرف بلندش دور
گردنم شل زدم
به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم
مانتو سرمه ای بلندم و پوشیده بودم با شلوار مشکیم چادرمم
اتو شده رو تخت، کنار کوله پُرم گذاشتم
ریحانه گفت یه چیز گرمم نگه دارم شبا سرده سوییشرتم و
گذاشتم رو تخت که وقتی میخوام برم بپوشمش.
مامانم تو آشپزخونه بودرفتم کنارش.
با دیدنم یه نایلون داد دستم و گفت: بیا برات ساندویچ کتلت
گذاشتم هر وقت گشنت شد بخوری.
نایلون و ازش گرفتم و بغلش کردم
بغلم کرد و گفت :خیلی مراقب خودت باش . هرچیزی و
نخور خدایی نکرده مریض نشی یه مو از سرت کم شه
بابات می کشه منو .
کلی از ریحانه اینا تعریف کردم و گفتم هواتو دارن که
یخورده نرم شد
اول اونقدر مخالفت کرد که گفتم عمرا راضی شه
_مامان خیلی عشقی
داشتم میرفتم بیرون که گفت :فاطمه
_جان
+اونقدر ضایع به پسره نگاه نکن همه بفهمن و آبروت بره
سرخوش خندیدم و بیرون رفتم
با ذوق به وسایلم نگاه کردم و خداروشکر کردم که میتونم
برم همراهشون.
بالاخره ساعت هفت شد
مامان و بابا آماده شدن تا ببرنم حسینیه
منم چادرم و سر کردم و آماده از زیر قرآن مامان رد شدم
قرار بود ۷ همه اونجا جمع شن که ۸ حرکت کنیم
چند دقیقه بعد رسیدیم
بابا کولمو دستش گرفت
یه نایلکسم دستم بود
جلو چادرم و گرفته بودم و با ذوق رفتیم داخل....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡