پیر شدن آدما موقعی استارت میخوره که
دیگه براش مهم نیست پاش روی خط وسط موزاییکا بره یا نه.
چاره ای نبود باید از هم دور می شدیم.
هر چند هر دو می گفتیم این جدایی موقتیست
ولی دروغ چرا ترس دائمی شدنش همراهمان بود
روز آخر مثل همیشه کنار ساحل روی سنگ های بزرگ نشسته بودیم
و به دریا نگاه می کردیم
دست هایش را گرفتم و گفتم این روزها می گذرد
روزهای خوب بر می گردد
نمی گذارم دوری را حس کنی
خندید و گفت:
دوری که مرگ نیست
معلوم است که از هم جدا نمی شویم
تازه از قدیم گفته اند دوری و دوستی
این دوری باعث می شود بیشتر قدر هم را بدانیم
خندیدیم و دلمان آرام شد.
وقتی از آن شهر رفتم سعی کردیم همه چیز مثل قبل بماند
بگو بخندمان سر جایش بود.
چه فرقی داشت به جای اینکه همدیگر را ببینیم، صدای هم را فقط می شنیدیم
درد و دل هایمان سر جایش بود.
چه فرقی داشت به جای کافه نشینی بهم پیام می دادیم
چه فرقی داشت که.
دروغ چرا فرق داشت.
خیلی فرق داشت؛
بهانه گیری ها شروع شد
روز به روز همه چیز بدتر می شد
همه چیز سردتر می شد.
ما که در دوست داشتنمان آتش بودیم
شده بودیم قطب جنوب.
انگار با پاک کن افتاده باشند به جان دوست داشتنمان.
روز به روز کمرنگ تر می شد.
آنقدر کمرنگ که دیگر ردی از آن نماند
آن روزها به حرف های کنار ساحل فکر می کردم
ولی این بار در ذهنم کسی تکرار می کرد:
" دوری دوستی نمی آورد، فراموشی می آورد. دوری خود مرگ است.
دوری دوستی نمی آورد
فراموشی می آورد
دوری خود مرگ است.
دوری از دوستی
-گچپژ
#مناسب_پادکست
از درختا شنیدم که پرتقال خیلی حسوده
چطور بگم؟
وقتی میبینه معشوقش پاییز؛
گیس نارنجیش رو به دست باد امانت میسپره
و تن نارنجی رنگش رو گاهی سرد و گاهی گرم میکنه
تا توجه دیگران رو جلب کنه و از زیباییهاش تعریف کنن
ترش میکنه و تلخ میشه
واسه همینه که اوایل پاییز
با یه مَن عسل هم نمیشه خوردش
اما رفته ، رفته
وقتی دلبر پر ناز و اداش
پیر و خونه نشین از سرمای زمستون میشه
تنها کسی که عصای دست حنا گرفتشه
همون پرتقال تلخیه که لحنش شیرین و خواستنی شده
خواستم بگم که پرتقال باشید
وقتی که آدم سرپاست
و به قول معروف سری تو سرا داره و سرش شلوغه
که همه دوسش دارن.
عاشق اونه که تو روزای پرمشقت و تنهایی همدم آدم باشه
وگرنه همه بلدن
واسه روزای دلگیر و بارونی فصل خزون
همقدم پیدا کنن
-گچپژ
#مناسب_پادکست