هدایت شده از - معانقه -
شاید فراموشی بگیرم و تک تک خیابان هایی که در آنها بزرگ شدهام را از یاد ببرم، یا احتمالا چند بار رمز کارتم را اشتباه بزنم، حتی امکان دارد روزی برسد که راه خانه را گم کنم و به دور خودم بچرخم اما ای صبر غمانگیز من، چطور میتوان چشمهایت را از یاد برد؟
بعضی از زخمها قدیمیاند، بسته شدهاند، درد نمیکنند. اما جایشان هنوز هست و هروقت نوازششان میکنی، جریانِ دردی خیالی از تنت میگذرد و در حافظهات زنده میشود.
- نیاز
وضعیت روحی خیلیامون، مثل یه خمیر دندون تموم شدست. مدام با زور و فشار، سعی میکنیم کمی اشتیاق و شوق از ته وجودمون بیرون بکشیم ولی کلا هیچی نیست؛
هیچ چیز راحتم نمیکند؛ نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم، بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم، نمیدانم.
-فروغ فرخزاد
"زندگی هرکس یه قطعه موسیقیه؛ مثل موسیقی همهمون یه ترکیب خاص هستیم، بعضی وقتها آرامشبخش و بعضی وقتها بههمریخته و بعضی وقتها چیزی که حتی ارزش گوش دادن هم نداره."
کلید برق را زد
لامپ روشن نشد
چند دفعه ی دیگر کلید را زد
آدم چه دیر می فهمد که تکرار
چیزهای خراب را درست نمی کند