«نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
من آن قدر به تنهایی خود عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم.
تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم
و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم.»
-از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
کاش قبل از حرف زدن
کلمات را ذره ذره میجویدیم
قورت میدادیم
و هضم میکردیم
نه اینکه همه رو بلعیده
و آخر به روی طرف بالا بیاریم؛
درد از دست دادن آدمای زندگیم
مثل شکستگی استخون توی قفسه سینهست
در حقیقت دیده نمیشه
نه از بیرون نه از تو.
پلکیدیم دور و برت بلکه دلت مارو بخواد
گفتیم نکنه بخواد و نباشم
گفتی برو
موندیم گفتیم حالا سرش درد میکنه یه چیزی گفته
ما عاقل نیستیم بهمون بربخوره که،
دیوونه ایم، نباس بریم که، رفتن چیه
بدترین کاره رفتن
دیوونه ها نمیرن، هستن همیشه
روزی میرسد که دردها از مغز استخوان جاری میشود، روزی میرسد زخمهای چرکین قاطی خون جهان را میبلعند، روزی میرسد کودک درونت را با طناب دار تابتاب عباسی میدهی، روزی میرسد چادر گلگلیِ ننه جان دور گلویت پیچ میخورد و نفست تنگ میشود.. روزی؛ شاید برسد.