امروز غذا گوش دادم، فیلم خوردم، روی مبل دوییدم، آهنگ دیدم، روی تردمیل نشستم و خوشبختانه اصلاً حواسم پرت اون نشد.
یعنی هیچکس مهربان نیست؟!
یا چشم های من دیگر کور شده اند
چرا مادرم با کنایه با من صحبت میکند
همسایه امروز صبح بدون سلام رد شد
دوستانم کم لبخند میزنند
اقای کتاب فروش دیگر شوخی نمیکند
پدرم دیگر یواشکی برایم لواشک نمیخرد
مادربزرگم برایم قصه نمی گوید
برادرم دلتنگ نیست
خیابان کوچک شده
کوچه ها تنگ اند
یعنی هیچکس مهربان نیست؟
یا چشم های من کور شده اند!؟
خیلی دلتنگ شما هستم
لطفا با من تماس بگیرید
من در دسترسم
من در حال مکالمه با کسی نیستم
مخاطب مورد نظر شما در حال انتظارِ غیر قابل قبولی ست، صدایش کنید؛
طناب دور گردنش بود
اما پاهاش روی زمین نبود
اون سایهی احساساتم بود؛
و بعد از اون
نوبت خودم بود
آدم است دیگر
گاهی دلش می خواهد خودش را بردارد،
مچاله کند، پرتاب کند یک جای خیلی دور
مثلا وسط یک خاطره، میان یک نگاه،
در آغوش یک آدم،
در آغوش یک آدم..