امروز غذا گوش دادم، فیلم خوردم، روی مبل دوییدم، آهنگ دیدم، روی تردمیل نشستم و خوشبختانه اصلاً حواسم پرت اون نشد.
یعنی هیچکس مهربان نیست؟!
یا چشم های من دیگر کور شده اند
چرا مادرم با کنایه با من صحبت میکند
همسایه امروز صبح بدون سلام رد شد
دوستانم کم لبخند میزنند
اقای کتاب فروش دیگر شوخی نمیکند
پدرم دیگر یواشکی برایم لواشک نمیخرد
مادربزرگم برایم قصه نمی گوید
برادرم دلتنگ نیست
خیابان کوچک شده
کوچه ها تنگ اند
یعنی هیچکس مهربان نیست؟
یا چشم های من کور شده اند!؟
خیلی دلتنگ شما هستم
لطفا با من تماس بگیرید
من در دسترسم
من در حال مکالمه با کسی نیستم
مخاطب مورد نظر شما در حال انتظارِ غیر قابل قبولی ست، صدایش کنید؛
طناب دور گردنش بود
اما پاهاش روی زمین نبود
اون سایهی احساساتم بود؛
و بعد از اون
نوبت خودم بود
آدم است دیگر
گاهی دلش می خواهد خودش را بردارد،
مچاله کند، پرتاب کند یک جای خیلی دور
مثلا وسط یک خاطره، میان یک نگاه،
در آغوش یک آدم،
در آغوش یک آدم..
ایستگاه رادیویی ارتش آلمان سال 1941-
با دستور فرمانده، سرباز با چند صفحهی آهنگ قدیمی بر میگردد، قرار است هر شب موسیقی رأس ساعت مشخصی از رادیو پخش شود.
در بین آهنگ ها، قطعهی (نغمهی نگهبان جوان) انتخاب میشود، آهنگی که پس از پخش در گیر و دار جنگ افتاد و موفقیتی کسب نکرد.
دو هفته گذشت و در کمال ناباوری نامههای زیادی از سربازان خط مقدم دریافت شد که خواستار پخش دوبارهی آهنگ بودند.
افرادِ گیر افتاده در قتل و خون، حالا اُنس عجیبی با این موسیقی گرفته بودند، گویی عشق از دست رفتهی خود را در میدان جنگ از زبان خوانندهای ناآشنا میشنیدند...
و این موضوع تنها مربوط به ارتش نازیها نبود. در هر دو جبههی متفقین و متحدین که امواج رادیویی را دریافت میکردند، این آهنگ پخش میشد و سربازان زیر لب خواننده را همراهی میکردند و چند دقیقه دست از ماشهها میکشیدند و در خیالشان آغوش یار به تن میکردند.
تا اینکه خبر به گوبلز رسید، جنایتکار تاریخ، و وزیر تبلیغ ارتش نازی؛
او با بیرحمی ممنوعیت پخش ترانه را اعمال کرد.
زیرا میدانست دلتنگی هر انسانی را سرانجام تسلیم و ذهن را تضعیف خواهد کرد.
بعد از جنگ در نامهی یکی از سربازان نوشته شده بود:
«ما به ترتیب میمردیم اما با این حال دلمان خوش بود که زیر لب بخوانیم: "کجایی لیلی؟"»
#مناسب_پادکست