قصه ی ما به سر رسید
و سر تازه آغاز قصه هاست.
خیمه ها میسوزند
چادر ها از سر کشیده می شوند
تازیانه ها به بدن ها میخورند
سیلی ها بر صورت کودکان می نشینند
سنگ و خار بیابان پاهای برهنه را امان نمیدهند
قصه به اوج حزن میرسد
اهل حرم و چشم های حرامیان
دست های بسته و سر های به نیزه بلند شده بزم کوفیان و هلهله ی شامیان.
تنها منتقمِ حسینِ زهراست این قصه را پایان میدهد
#اربعین
دارم کارمو میکنم، کتابمو میخونم، فیلممو میبینم، یهو چی میشه؟ نیروی زندگی ازم خارج میشه. یهو دیگه دلم نمیخواد کاری کنم. میخوام هیچ کاری نکنم. من میخوام یه کاکتوس تنها باشم بشینم یه جا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه. نزدیکم نشه.
هدایت شده از - معانقه -
آنقدر خوب لبخند میزد و آرام بود،
که دیگران حتی احتمالِ غمگین بودنش را هم نمیدادند.